به ایرانیان گفت پیروز شاهکه بدرود باد این دل افروز گاهبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
به ایرانیان گفت پیروز شاهکه بدرود باد این دل افروز گاهچو من بگذرم ز این فرومایه خاکشما را بخواهم ز یزدان پاکبه پدرود کردن رخ هر کسیببوسید با آب مژگان بسییلان را همه پاک در بر گرفتبه زاری خروشیدن اندر گرفتهمی گفت کاجی من این انجمنتوانستمی برد با خویشتنخروشی برآمد ز ایران سپاهکه خورشید بر چرخ گم کرد راهپس پردهها کودک خرد و زنبه کوی و به بازار شد انجمنخروشیدن ناله و آه خاستبه هر برزنی ماتم شاه خاستبه ایرانیان آن زمان گفت شاهکه فردا شما را همین است راههر آن کس که دارید نام و نژادبه دادار خورشید باشید شادمن اکنون روان را همی پرورمکه بر نیک نامی مگر بگذرمنبستم دل اندر سپنجی سرایبدان تا سروش آمدم رهنمایبگفت این و از پایگه اسب خواستز لشکرگه آواز فریاد خاستبیامد به ایوان شاهی دژمبه آزاد سرو اندر آورده خمکنیزک بدش چار چون آفتابندیدی کسی چهر ایشان به خوابز پرده بتان را بر خویش خواندهمه راز دل پیش ایشان براندکه رفتیم اینک ز جای سپنجشما دل مدارید با درد و رنجنبینید جاوید ز این پس مراکز این خاک بیدادگر بس مراسوی داور پاک خواهم شدننبینم همی راه بازآمدنبشد هوش زان چار خورشید چهرخروشان شدند از غم و درد و مهرشخودند روی و بکندند مویگسستند پیرایه و رنگ و بویاز آن پس هر آن کس که آمد به هوشچنین گفت با ناله و با خروشکه ما را ببر ز این سرای سپنجرها کن تو ما را از این درد و رنجبدیشان چنین گفت پر مایه شاهکز این پس شما را همین است راهکجا خواهران جهاندار جمکجا تاجداران با باد و دمکجا مادرم دخت افراسیابکه بگذشت زآن سان بدریای آبکجا دختر تور ماه آفریدکه چون او کس اندر زمانه ندیدهمه خاک دارند بالین و خشتندانم به دوزخ درند ار بهشتمجویید از این رفتن آزار منکه آسان شود راه دشوار منخروشید و لهراسب را پیش خوانداز ایشان فراوان سخنها براندبه لهراسب گفت این بتان منندفروزندهٔ پاک جان منندبر این هم نشست اندر این هم سرایهمی دارشان تا تو باشی به جاینباید که یزدان چو خواندت پیشروان شرم دارد ز کردار خویشچو بینی مرا با سیاوش به همز شرم دو خسرو بمانی دژمپذیرفت لهراسب زو هرچه گفتکه با دیدهشان دارم اندر نهفتوز آن جایگه تنگ بسته میانبگردید بر گرد ایرانیانکز ایدر به ایوان خرامید زودمدارید در دل مرا جز درودمباشید گستاخ با این جهانکه او بدتری دارد اندر نهانمباشید جاوید جز راد و شادز من جز به نیکی مگیرید یادهمه شاد و خرم به ایوان شویدچو رفتن بود شاد و خندان شویدهمه نامداران ایران سپاهنهادند سر بر زمین پیش شاهکه ما پند او را به کردار جانبداریم تا جان بود جاودانبه لهراسب فرمود تا بازگشتبدو گفت روز من اندر گذشتتو رو تخت شاهی بهآیین بداربه گیتی جز از تخم نیکی مکارهر آن گه که باشی تن آسان ز رنجننازی به تاج و ننازی به گنجچنان دان که رفتنت نزدیک شدبه یزدان ترا راه باریک شدهمه داد جوی و همه داد کنز گیتی تن مهتر آزاد کنفرود آمد از باره لهراسب زودزمین را ببوسید و شادی نمودبدو گفت خسرو که پدرود باشبه داد اندرون تار گر پود باشبرفتند با او ز ایران سرانبزرگان بیدار و کنداورانچو دستان و رستم چو گودرز و گیودگر بیژن گیو و گستهم نیوبه هفتم فریبرز کاووس بودبه هشتم کجا نامور طوس بودهمی رفت لشکر گروهاگروهز هامون بشد تا سر تیغ کوهببودند یک هفته دم بر زدندیکی بر لب خشک نم بر زدندخروشان و جوشان ز کردار شاهکسی را نبود اندر آن رنج راههمی گفت هر موبدی در نهفتکز این سان همی در جهان کس نگفتچو خورشید بر زد سر از تیره کوهبیامد به پیشش ز هر سو گروهزن و مرد ایرانیان صدهزارخروشان برفتند با شهریارهمه کوه پر ناله و با خروشهمی سنگ خارا برآمد به جوشهمی گفت هر کس که شاها چه بودکه روشن دلت شد پر از داغ و دودگر از لشکر آزار داری همیمر این تاج را خوار داری همیبگوی و تو از گاه ایران مروجهان کهن را مکن شاه نوهمه خاک باشیم اسب تراپرستنده آذرگشسب تراکجا شد ترا دانش و رای و هوشکه نزد فریدون نیامد سروشهمه پیش یزدان ستایش کنیمبه آتشکده در نیایش کنیممگر پاک یزدانت بخشد به مادل موبدان بردرخشد به ماشهنشاه زآن کار خیره بمانداز آن انجمن موبدان را بخواندچنین گفت ایدر همه نیکویستبر این نیکویها نباید گریستز یزدان شناسید یکسر سپاسمباشید جز پاک یزدانشناسکه گرد آمدن زود باشد به هممباشید ز این رفتن من دژمبدان مهتران گفت ز این کوهسارهمه بازگردید بیشهریارکه راهی دراز است و بیآب و سختنباشد گیاه و نه برگ درختز با من شدن راه کوته کنیدروان را سوی روشنی ره کنیدبر این ریگ برنگذرد هر کسیمگر فره و برز دارد بسیسه مرد گرانمایه و سرفرازشنیدند گفتار و گشتند بازچو دستان و رستم چو گودرز پیرجهانجوی و بیننده و یادگیرنگشتند ز او باز چون طوس و گیوهمان بیژن و هم فریبرز نیوبرفتند یک روز و یک شب به همشدند از بیابان و خشکی دژمبه ره بر یکی چشمه آمد پدیدجهانجوی کیخسرو آنجا رسیدبدان آب روشن فرود آمدندبخوردند چیزی و دم بر زدندبدان مرزبانان چنین گفت شاهکه امشب نرانیم ز این جایگاهبجوییم کار گذشته بسیکز این پس نبینند ما را کسیچو خورشید تابان برآرد درفشچو زر آب گردد زمین بنفشمرا روزگار جدایی بودمگر با سروش آشنایی بوداز این رای گر تاب گیرد دلمدل تیره گشته ز تن بگسلمپایان بخش ۴۴ ـ بدرود کیخسرو با ایرانیان
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.