یکی تاج دادش زبرجد نگاریکی طوق زرین و دو گوشواربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
یکی تاج دادش زبرجد نگاریکی طوق زرین و دو گوشوارهمانگه بشد جهن پیش پدربگفت آن سخنها همه در به درز پاسخ برآشفت افراسیابسواری ز ترکان کجا یافت خوابببخشید گنج درم بر سپاههمان ترگ و شمشیر و تخت و کلاهشب تیره تا برزد از چرخ شیدبشد کوه چون پشت پیل سپیدهمی لشکر آراست افراسیابدلش بود پردرد و سر پر شتابچو از گنگ برخاست آوای کوسزمین آهنین شد هوا آبنوسسر موبدان شاه نیکی گماننشست از بر زین سپیدهدمانبیامد بگردید گرد حصارنگه کرد تا چون کند کارزاربه رستم بفرمود تا همچو کوهبیارد به یک سو ز دریا گروهدگر سوش گستهم نوذر به پایسه دیگر چو گودرز فرخنده رایبه سوی چهارم شه نامدارابا کوس و پیلان و چندی سوارسپه را همه هرچه بایست سازبکرد و بیامد بر دژ فرازبه لشکر بفرمود پس شهریاریکی کنده کردن به گرد حصاربدان کار هر کس که دانا بدندبه جنگ دژ اندر توانا بدندچه از چین وز روم وز هندوانچه رزم آزموده ز هر سو گوانهمه گرد آن شارستان چون نوندبگشتند و جستند هر گونه بنددو نیزه به بالا یکی کنده کردسپه را به گردش پراگنده کردبدان تا شب تیره بی ساختننیارند ترکان یکی تاختندو صد ساخت عراده بر هر دریدو صد منجنیق از پس لشکریدو صد چرخ بر هر دری با کمانز دیوار دژ چون سر بدگمانپدید آمدی منجینق از برشچو ژاله همی کوفتی بر سرشپس منجنیق اندرون رومیانابا چرخها تنگ بسته میاندو صد پیل فرمود پس شهریارکشیدن ز هر سو به گرد حصاریکی کندهای زیر باره درونبکند و نهادند زیرش ستونبد آن منکری باره مانده به پایبدان نیزهها برگرفته ز جایپس آلود بر چوب نفط سیاهبدین گونه فرمود بیدار شاهبه یک سو بر از منجنیق و ز تیررخ سرکشان گشته همچون زریربه زیر اندرون آتش و نفط و چوبز بر گرزهای گران کوب کوببه هر چارسو ساخت آن کارزارچنانچون بود ساز جنگ حصاروزآن جایگه شهریار زمینبیامد به پیش جهانآفرینز لشکر بشد تا به جای نمازابا کردگار جهان گفت رازابر خاک چون مار پیچان ز کینهمی خواند بر کردگار آفرینهمی گفت کام و بلندی ز تستبه هر سختیی یارمندی ز تستاگر داد بینی همی رای منمگردان از این جایگه پای مننگون کن سر جادوان را ز تختمرا دار شاداندل و نیکبختچو برداشت از پیش یزدان سرشبه جوشن بپوشید روشن برشکمر بر میان بست و برجست زودبه جنگ اندر آمد به کردار دودبفرمود تا سخت بر هر دریبه جنگ اندر آید یکی لشکریبدان چوب و نفط آتش اندر زدندز برشان همی سنگ بر سر زدندز بانگ کمانهای چرخ و ز دودشده روی خورشید تابان کبودز عراده و منجنیق و ز گردزمین نیلگون شد هوا لاژوردخروشیدن پیل و بانگ سراندرخشیدن تیغ و گرز گرانتو گفتی برآویخت با شید ماهز باریدن تیر و گرد سیاهز نفط سیه چوبها برفروختبه فرمان یزدان چو هیزم بسوختنگون باره گفتی که برداشت پایبه کردار کوه اندر آمد ز جایوز آن باره چندی ز ترکان دلیرنگون اندر آمد چو باران به زیرکه آید به دام اندرون ناگهانسر آرد بر آن شوربختی جهانبه پیروزی از لشکر شهریاربرآمد خروشیدن کارزارسوی رخنهٔ دژ نهادند رویبیامد دمان رستم کینهجویخبر شد به نزدیک افراسیابکجا بارهٔ شارستان شد خرابپس افراسیاب اندر آمد چو گردبه جهن و به گرسیوز آواز کردکه با بارهٔ دژ شما را چه کارسپه را ز شمشیر باید حصارز بهر بر و بوم و پیوند خویشهمان از پی گنج و فرزند خویشببندیم دامن یک اندر دگرنمانیم بر دشمنان بوم و برسپاهی ز ترکان گروها گروهبدان رخنه رفتند بر سان کوهبه کردار شیران برآویختندخروش از دو رویه برانگیختندسواران ترکان به کردار بیدشده لرزلرزان و دل ناامیدبه رستم بفرمود پس شهریارپیاده هر آن کس که بد نامدارکه پیش اندر آید بدان رخنه گاههمیدون بسی نیزهور کینهخواهابا ترکش و تیغ و تیر و تبرسوار ایستاده پس نیزهورسواران جنگی نگهدارشانبدانگه که شد سخت پیکارشانسوار و پیاده به هر سو گروهبه جنگ اندر آمد به کردار کوهبه رخنه در آورد یکسر سپاهچو شیر ژیان رستم کینهخواهپیاده بیامد به کردار گرددرفش سیه را نگونسار کردنشان سپهدار ایران بنفشبر آن باره زد شیر پیکر درفشبه پیروزی شاه ایران سپاهبرآمد خروشیدن از رزمگاهفراوان ز توران سپه کشته شدسر بخت تورانیان گشته شدبدانگه کجا رزمشان شد درشتدو تن رستم آورد از ایشان به مشتچو گرسیوز و جهن رزم آزمایکه بد تخت توران بدیشان به پایبرادر یکی بود و فرخ پسرچنین آمد از شوربختی به سربدان شارستان اندر آمد سپاهچنان داغدل لشکری کینهخواهبه تاراج و کشتن نهادند رویبرآمد خروشیدن های هویزن و کودکان بانگ برداشتندبه ایرانیان جای بگذاشتندچه مایه زن و کودک نارسیدکه زیر پی پیل شد ناپدیدهمه شهر توران گریزان چو بادنیامد کسی را بر و بوم یادبشد بخت گردان ترکان نگونبه زاری همه دیدگان پر ز خونزن و گنج و فرزند گشته اسیرز گردون روان خسته و تن به تیربه ایوان برآمد پس افراسیابپر از خون دل از درد و دیده پرآببر آن باره بر شد که بد کاخ اویبیامد سوی شارستان کرد رویدو بهره ز جنگاوران کشته دیددگر یکسر از جنگ برگشته دیدخروش سواران و بانگ زنانهم از پشت پیلان تبیره زنانهمی پیل بر زندگان راندندهمی پشتشان بر زمین ماندندهمه شارستان دود و فریاد دیدهمان کشتن و غارت و باد دیدیکی شاد و دیگر پر از درد و رنجچنانچون بود رسم و رای سپنجچو افراسیاب آنچنان دید کارچنان هول و برگشتن کارزارنه پور و برادر نه بوم و نه برنه تاج و نه گنج و نه تخت و کمرهمی گفت با دل پر از داغ و دردکه چرخ فلک خیره با من چه کردبه دیده بدیدم همان روزگارکه آمد مرا کشتن و مرگ خوارپر از درد از آن باره آمد فرودهمی داد تخت مهی را درودهمی گفت کی بینمت نیز بازایا روز شادی و آرام و نازوز آن جایگه خیره شد ناپدیدتو گفتی چو مرغان همی بر پریددر ایوان که در دژ برآورده بودیکی راه زیر زمین کرده بوداز آن نامداران دو صد برگزیدبر آن راه بیراه شد ناپدیدوزآنجای راه بیابان گرفتهمه کشورش ماند اندر شگفتنشانی ندادش کس اندر جهانبدان گونه آواره شد در نهانچو کیخسرو آمد در ایوان اویبه پای اندر آورد کیوان اویابر تخت زرینش بنشست شاهبجستنش بر کرد هر سو سپاهفراوان بجستند جایی نشاننیامد ز سالار گردنکشانز گرسیوز و جهن پرسید شاهز کار سپهدار توران سپاهکه چون رفت و آرامگاهش کجاستنهان گشته ز ایدر پناهش کجاستز هر گونه گفتند و خسرو شنیدنیامد همی روشنایی پدیدبه ایرانیان گفت پیروز شاهکه دشمن چو آواره گردد ز گاهز گیتی بر او نام و کام اندکیستورا مرگ با زندگانی یکیستز لشکر گزین کرد پس بخردانجهاندیده و کاربین موبدانبدیشان چنین گفت کآباد بیدهمیشه به هر کار با داد بیددر گنج این ترک شوریده بختشما را سپردم بکوشید سختنباید که بر کاخ افراسیاببتابد ز چرخ بلند آفتابهم آواز پوشیدهرویان اوینخواهم که آید ز ایوان به کوینگهبان فرستاد سوی گلهکه بودند گرد دژ اندر یلهز خویشان او کس نیازرد شاهچنانچون بود در خور پیشگاهچو زان گونه دیدند کردار اویسپه شد سراسر پر از گفت و گویکه کیخسرو ایدر بدان سان شدستکه گویی سوی باب مهمان شدستهمی یاد نایدش خون پدربه خیره بریده به بیداد سرهمان مادرش را که از تخت و گاهز پرده کشیدند یکسو به راهشبان پروریدست وز گوسفندمزیدست شیر این شه هوشمندچرا چون پلنگان به چنگال تیزنه انگیزد از خان او رستخیزفرود آورد کاخ و ایوان اویبرانگیزد آتش ز کیوان اویز گفتار ایرانیان پس خبربه کیخسرو آمد همه در به درفرستاد کس بخردان را بخواندبسی داستان پیش ایشان براندکه هر جای تندی نباید نمودسر بیخرد را نشاید ستودهمان به که با کینه داد آوریمبه کام اندرون نام یاد آوریمکه نیکیست اندر جهان یادگارنماند به کس جاودان روزگارهمین چرخ گردنده با هر کسیتواند جفا گستریدن بسیاز آن پس بفرمود شاه جهانکه آرند پوشیدگان را نهانچو ایرانیان آگهی یافتندپر از کین سوی کاخ بشتافتندبر آن گونه بردند گردان گمانکه خسرو سرآرد بر ایشان زمانبه خواری همی نزدشان خواستندبه تاراج و کشتن بیاراستندز ایوان به زاری برآمد خروشکه ای دادگر شاه بسیار هوشتو دانی که ما سخت بیچارهایمنه بر جای خواری و پیغارهایمبر شاه شد مهتر بانوانابا دختران اندر آمد نوانپرستنده صد پیش هر دختریز یاقوت بر هر سری افسریچو خورشید تابان از ایشان گهربه پیش اندر افگنده از شرم سربه یک دست مجمر به یک دست جامبرافروخته عنبر و عود خامتو گفتی که کیوان ز چرخ برینستاره فشاند همی بر زمینمه بانوان شد به نزدیک تختابر شهریار آفرین کرد سختهمان پروریده بتان طرازبر این گونه بردند پیشش نمازهمه یکسره زار بگریستندبدان شوربختی همی زیستندکسی کو ندیدست جز کام و نازبر او بر ببخشای روز نیازهمی خواندند آفرینی به دردکه ای نیکدل خسرو رادمردچه نیکو بدی گر ز توران زمیننبودی به دلت اندرون ایچ کینتو ایدر به جشن و خرام آمدیز شاهان درود و پیام آمدیبر این بوم و بر نیست خود کدخدایبه تخت نیا بر نهادی تو پایسیاوش نگشتی به خیره تباهولیکن چنین گشت خورشید و ماهچنان کرد بدگوهر افراسیابکه پیش تو پوزش نبیند به خواببسی دادمش پند و سودی نداشتبه خیره همی سر ز پندم بگاشتگوای منست آفرینندهامکه بارید خون از دو بینندهامچو گرسیوز و جهن پیوند توکه ساید به زاری کنون بند توز بهر سیاوش که در خان منچه تیمار بد بر دل و جان منکه افراسیاب آن بداندیش مردبسی پند بشنید و سودش نکردبدان تا چنین روزش آید به سرشود پادشاهیش زیر و زبربه تاراج داده کلاه و کمرشده روز او تار و برگشته سرچنین زندگانی همی مرگ اوستشگفت آن که بر تن ندردش پوستکنون از پی بیگناهان به مانگه کن بر آیین شاهان به ماهمه پاک پیوستهٔ خسرویمجز از نام او در جهان نشنویمبه بد کردن جادو افراسیابنگیرد بر این بیگناهان شتاببه خواری و زخم و به خون ریختنچه بر بیگنه خیره آویختنکه از شهریاران سزاوار نیستبریدن سری کان گنهکار نیستترا شهریارا جز اینست جاینماند کسی در سپنجی سرایهم آن کن که پرسد ز تو کردگارنپیچی از آن شرم روز شمارچو بشنید خسرو ببخشود سختبر آن خوبرویان برگشته بختکه پوشیدهرویان از آن درد و داغشده لعل رخسارشان چون چراغبپیچید دل بخردان را ز دردز فرزند و زن هر کسی یاد کردهمی خواندند آفرینی بزرگسران سپه مهتران سترگکز ایشان شه نامبردار کیننخواهد ز بهر جهان آفرینچنین گفت کیخسرو هوشمندکه هر چیز کان نیست ما را پسندنیاریم کس را همان بد به رویوگر چند باشد جگر کینهجویچو از کار آن نامدار بلندبراندیشم اینم نیاید پسندکه بد کرد با پرهنر مادرمکسی را همان بد به سر ناورمبفرمودشان بازگشتن به جایچنان پاکزاده جهان کدخدایبدیشان چنین گفت کایمن شویدز گوینده گفتار بد مشنویدکز این پس شما را ز من بیم نیستمرا بیوفایی و دژخیم نیستتن خویش را بد نخواهد کسیچو خواهد زمانش نباشد بسیبباشید ایمن به ایوان خویشبه یزدان سپرده تن و جان خویشبه ایرانیان گفت پیروزبختبماناد تا جاودان تاج و تختهمه شهر توران گرفته به دستبه ایران شما را سرای و نشستز دلها همه کینه بیرون کنیدبه مهر اندر این کشور افسون کنیدکه از ما چنین دردشان در دلستز خون ریختن گرد کشور گلستهمه گنج توران شما را دهمبر آن گنج دادن سپاهی نهمبکوشید و خوبی به کار آوریدچو دیدند سرما بهار آوریدمن ایرانیان را یکایک نه دیرکنم یکسر از گنج دینار سیرز خون ریختن دل بباید کشیدسر بیگناهان نباید بریدنه مردی بود خیره آشوفتنبه زیر اندر آورده را کوفتنز پوشیدهرویان بپیچید رویهر آن کس که پوشیده دارد به کویز چیز کسان سر بتابید نیزکه دشمن شود دوست از بهر چیزنیاید جهانآفرین را پسندکه جوینده بر بیگناهان گزندهر آن کس که جوید همی رای مننباید که ویران کند جای منو دیگر که خوانند بیداد و شومکه ویران کند مهتر آباد بوماز آن پس به لشکر بفرمود شاهگشادن در گنج توران سپاهجز از گنج ویژه رد افراسیابکه کس را نبود اندر آن دست یابببخشید دیگر همه بر سپاهچه گنج سلیح و چه تخت و کلاهز هر سو پراگنده بی مر سپاهز ترکان بیامد به نزدیک شاههمی داد زنهار و بنواختشانبه زودی همی کار بر ساختشانسران را ز توران زمین بهر دادبه هر نامداری یکی شهر دادبه هر کشوری هر که فرمان نبردز دست دلیران او جان نبردشدند آن زمان شاه را چاکرانچو پیوسته شد نامهٔ مهترانز هر سو فرستادگان نزد شاهیکایک سر اندر نهاده به راهابا هدیه و نامهٔ مهترانشده یک به یک شاه را چاکرانپایان بخش ۱۵ ـ گشودن گنگ به دست سپاه کیخسرو
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.