وز آن سوی گنگ اندر افراسیاببه رخشنده روز و به هنگام خواببا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
وز آن سوی گنگ اندر افراسیاببه رخشنده روز و به هنگام خوابهمی گفت با هرکه بد کاردانبزرگان بیدار و بسیاردانکه اکنون که دشمن به بالین رسیدبه گنگ اندرون چون توان آرمیدهمه برگشادند گویا زبانکه اکنون که نزدیک شد بد گمانجز از جنگ چیزی نبینیم راهزبونی نه خوبست چندین سپاهبگفتند وز پیش برخاستندهمه شب همی لشکر آراستندسپیده دمان گاه بانگ خروسز درگاه برخاست آوای کوسسپاهی به هامون بیامد ز گنگکه بر مور و بر پشه شد راه تنگچو آمد به نزدیک گلزریونزمین شد به سان که بیستونهمی لشکر آمد سه روز و سه شبجهان شد پرآشوب جنگ و جلبکشیدند بر هفت فرسنگ نخفزون گشت مردم ز مور و ملخچهارم سپه برکشیدند صفز دریا برآمد به خورشید تفبه قلب اندر افراسیاب و ردانسواران گردنکش و بخردانسوی میمنه جهن افراسیابهمی نیزه بگذاشت از آفتابوز این روی کیخسرو از قلبگاههمی داشت چون کوه پشت سپاهچو گودرز و چون طوس نوذر نژادمنوشان خوزان پیروز و دادچو گرگین میلاد و رهام شیرهجیر و چو شیدوش گرد دلیرفریبرز کاووس بر میمنهسپاهی همه یکدل و یک تنهمنوچهر بر میسره جای داشتکه با جنگ هر جنگیی پای داشتبه پشت سپه گیو گودرز بودکه پشت و نگهبان هر مرز بودزمین کان آهن شد از میخ نعلهمه آب دریا شد از خون لعلبه سر بر ز گرد سیاه ابر بستتبیره دل سنگ خارا بخستزمین گشت چون چادر آبنوسستاره غمی شد ز آوای کوسزمین گشت جنبان چو ابر سیاهتو گفتی همی بر نتابد سپاههمه دشت مغز و سر و پای بودهمانا مگر بر زمین جای بودهمی نعل اسبان سر کشته خستهمه دشت بیتن سر و پای و دستخردمند مردم به یکسو شدنددو لشکر بر این کار خستو شدندکه گر یک زمان نیز لشکر چنینبماند بر این دشت با درد و کیننماند یکی ز این سواران به جایهمانا سپهر اندر آید ز پایز بس چاک چاک تبرزین و خودروانها همی داد تن را درودچو کیخسرو آن پیچش جنگ دیدجهان بر دل خویشتن تنگ دیدبیامد به یکسو ز پشت سپاهبه پیش خداوند شد دادخواهکه ای برتر از دانش پارساجهاندار و بر هر کسی پادشااگر نیستم من ستم یافتهچو آهن به کوره درون تافتهنخواهم که پیروز باشم به جنگنه بر دادگر بر کنم جای تنگبگفت این و بر خاک مالید رویجهان پر شد از نالهٔ زار اویهمانگه برآمد یکی باد سختکه بشکست شاداب شاخ درختهمی خاک بر داشت از رزمگاهبزد بر رخ شاه توران سپاهکسی کو سر از جنگ برتافتیچو افراسیاب آگهی یافتیبریدی به خنجر سرش را ز تنجز از خاک و ریگش نبودی کفنچنین تا سپهر و زمین تار شدفراوان ز ترکان گرفتار شدبر آمد شب و چادر مشک رنگبپوشید تا کس نیاید به جنگسپه باز چیدند شاهان ز دشتچو روی زمین ز آسمان تیره گشتهمه دامن کوه تا پیش رودسپه بود با جوشن و درع و خودبرافروختند آتش از هر سویطلایه بیامد ز هر پهلویهمی جنگ را ساخت افراسیابهمی بود تا چشمهٔ آفتاببر آید رخ کوه رخشان کندزمین چون نگین بدخشان کندجهان آفرین را دگر بود رایبه هر کار با رای او نیست پایشب تیره چون روی زنگی سیاهکس آمد ز گستهم نوذر به شاهکه شاه جهان جاودان زنده بادکه ما بازگشتیم پیروز و شادبدان نامداران افراسیابرسیدیم ناگه به هنگام خواباز ایشان سواری طلایه نبودکسی را ز اندیشه مایه نبودچو بیدار گشتند ز ایشان سرانکشیدیم شمشیر و گرز گرانچو شب روز شد جز قراخان نماندز مردان ایشان فراوان نماندهمه دشت ز ایشان سرون و سر استزمین بستر و خاکشان چادر استبه مژده ز رستم هم اندر زمانهیونی بیامد سپیدهدمانکه ما در بیابان خبر یافتیمبدان آگهی تیز بشتافتیمشب و روز رستم یکی داشتیچو تنها شدی راه بگذاشتیبدیشان رسیدیم هنگام روزچو بر زد سر از چرخ گیتی فروزتهمتن کمان را به زه برنهادچو نزدیک شد ترگ بر سر نهادنخستین که از کلک بگشاد شستقراخان ز پیکان رستم بخستبه توران زمین شد کنون کینهخواههمانا که آگاهی آمد به شاهبه شادی به لشکر بر آمد خروشسپهدار ترکان همی داشت گوشهر آن کس که بودند خسروپرستبه شادی و رامش گشادند دستسواری بیامد هم اندر شتابخروشان به نزدیک افراسیابکه از لشکر ما قراخان برسترسیدست نزدیک ما مرد شستسپاهی به توران نهادند رویکز ایشان شود ناپدید آب جویچنین گفت با رایزن شهریارکه پیکار سخت اندر آمد به کارچو رستم بگیرد سر گاه مابه یکبارگی گم شود راه ماکنونش گمان آن که ما نشنویمچنین کار در جنگ کیخسرویمچو آتش بر ایشان شبیخون کنیمز خون روی کشور چو جیحون کنیمچو کیخسرو آید ز لشکر دو بهرنبیند مگر بام و دیوار و شهرسراسر همه لشکر این دید رایهمان مرد فرزانه و رهنمایبنه هرچه بودش هم آنجا بماندچو آتش از آن دشت لشکر براندهمانگه طلایه بیامد ز دشتکه گرد سپاه از هوا برگذشتهمه دشت خرگاه و خیمه است و بساز ایشان به خیمه درون نیست کسبدانست خسرو که سالار چینچرا رفت بیگاه زان دشت کینز گستهم و رستم خبر یافتستبدان آگهی تیز بشتافتستنوندی برافگند هم در زمانفرستاد نزدیک رستم دمانکه برگشت ز این کینه افراسیابهمانا به جنگ تو دارد شتابسپه را بیارای و بیدار باشبرو خویشتن زو نگهدار باشنوند جهاندیده شایسته بودبدان راه بیراه بایسته بودهمی رفت چون پیش رستم رسیدگو شیردل را میان بسته دیدسپه گرزها بر نهاده به دوشیکایک نهاده به آواز گوشبه رستم بگفت آنچه پیغام بودکه فرجام پیغامش آرام بودوز این روی کیخسرو کینهجوینشسته به آرام بیگفت و گویهمی کرد بخشش همه بر سپاهسراپرده و خیمه و تاج و گاهاز ایرانیان کشتگان را بجستکفن کرد وز خون و گلشان بشستبه رسم مهان کشته را دخمه کردچو برداشت زان خاک و خون نبردبنه بر نهاد و سپه بر نشانددمان از پس شاه ترکان براندچو نزدیک شهر آمد افراسیاببر آن بد که رستم شود سیرخوابکنون من شبیخون کنم بر سرشبرآریم گرد از سر لشکرشبه تاریکی اندر طلایه بدیدبه شهر اندر آواز ایشان شنیدفروماند ز آن کار رستم شگفتهمی راند و اندیشه اندر گرفتهمه کوفته لشکر و ریختهبه شیرین روان اندر آویختهبه پیش اندرون رستم تیزچنگپس پشت شاه و سواران جنگکسی را که نزدیک بد پیش خواندوز ایشان فراوان سخنها براندبپرسید کاین را چه بینید رویچنین گفت با نامور چارهجویکه در گنگ دژ آن همه گنج شاهچه بایست اکنون همه رنج راهزمین هشت فرسنگ بالای اویهمانا که چارست پهنای اویزن و کودک و گنج و چندان سپاهبزرگی و فرمان و تخت و کلاهبر آن بارهٔ دژ نپرد عقابنبیند کسی آن بلندی به خوابخورش هست و ایوان و گنج و سپاهترا رنج بدخواه را تاج و گاههمان بوم کو را بهشت است نامهمه جای شادی و آرام و کامبه هر گوشهای چشمهٔ آبگیربه بالا و پهنای پرتاب تیرهمی موبد آورد از هند و رومبهشتی بر آورده آباد بومهمانا کزان باره فرسنگ بیستببینند آسان که بر دشت کیستترا ز این جهان بهره جنگست و بسبه فرجام گیتی نماند به کسچو بشنید گفتارها شهریارخوش آمدش و ایمن شد از روزگاربیامد به دلشاد به بهشت گنگابا آلت لشکر و ساز جنگهمی گشت بر گرد آن شارستانبه دستی ندید اندر او خارستانیکی کاخ بودش سر اندر هوابرآوردهٔ شاه فرمان روابه ایوان فرود آمد و بار دادسپه را درم داد و دینار دادفرستاد بر هر سوی لشکرینگهبان هر لشکری مهتریپیاده بر آن باره بر دیدهباننگهبان به روز و به شب پاسبانرد و موبدش بود بر دست راستنویسندهٔ نامه را پیش خواستیکی نامه نزدیک فغفور چیننبشتند با صد هزار آفرینچنین گفت کز گردش روزگارنیامد مرا بهره جز کارزاربپروردم آن را که بایست کشتکنون شد از او روزگارم درشتچو فغفور چین گر بیاید رواستکه بر مهر او بر روانم گواستوگر خود نیاید فرستد سپاهکز این سو خرامد همی کینه خواهفرستاده از نزد افراسیاببه چین اندر آمد به هنگام خوابسرافراز فغفور بنواختشیکی خرم ایوان بپرداختشوز آن سو به گنگ اندر افراسیابنه آرام بودش نه خورد و نه خواببه دیوار عراده بر پای کردبه برج اندرون رزم را جای کردبفرمود تا سنگهای گرانکشیدند بر باره افسونگرانبسی کاردانان رومی بخواندسپاهی به دیوار دژ برنشاندبرآورد بیدار دل جاثلیقبر آن باره عراده و منجنیقکمانهای چرخ و سپرهای کرگهمه برجها پر ز خفتان و ترگگروهی ز آهنگران رنجه کردز پولاد بر هر سوی پنجه کردببستند بر نیزههای درازکه هر کس که رفتی بر دژ فرازبدان چنگ تیز اندر آویختیو گرنه ز دژ زود بگریختیسپه را درم داد و آباد کردبه هر کار با هر کسی داد کردهمان خود و شمشیر و برگستوانسپرهای چینی و تیر و کمانببخشید بر لشکرش بیشماربه ویژه کسی کو کند کارزارچو آسوده شد ز این به شادی نشستخود و جنگسازان خسرو پرستپری چهره هر روز صد چنگزنشدندی به درگاه شاه انجمنشب و روز چون مجلس آراستیسرود از لب ترک و می خواستیهمی داد هر روز گنجی به بادبر امروز و فردا نیامدش یادپایان بخش ۱۱ ـ نبرد کیخسرو و افراسیاب در گلزریون
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.