پس آگاهی آمد به افراسیابکه شاه جهاندار بگذاشت آببا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
پس آگاهی آمد به افراسیابکه شاه جهاندار بگذاشت آبشنیده همی داشت اندر نهفتبیامد شب تیره با کس نگفتجهاندیدگان را هم آنجا بمانددلی پر ز تیمار تنها براندچو کیخسرو آمد به گنگ اندرونسری پر ز تیمار دل پر ز خونبدید آن دل افروز باغ بهشتشمرهای او چون چراغ بهشتبه هر گوشهای چشمه و گلستانزمین سنبل و شاخ بلبلستانهمی گفت هر کس که اینت نهادهم ایدر بباشیم تا مرگ شادوز آن پس بفرمود بیدار شاهطلب کردن شاه توران سپاهبجستند بر دشت و باغ و سرایگرفتند بر هر سوی رهنمایهمی رفت جوینده چون بیهشانمگر زو بیابند جایی نشانچو بر جستنش تیز بشتافتندفراوان ز کسهای او یافتندبکشتند بسیار کس بیگناهنشانی نیامد ز بیداد شاههمی بود در گنگ دژ شهریاریکی سال با رامش و میگسارجهان چون بهشتی دلاویز بودپر از گلشن و باغ و پالیز بودبرفتن همی شاه را دل ندادهمی بود در گنگ پیروز و شادهمه پهلوانان ایران سپاهبرفتند یکسر به نزدیک شاهکه گر شاه را دل نجنبد ز جایسوی شهر ایران نیایدش رایهمانا بداندیش افراسیابگذشتهست زان سو به دریای آبچنان پیر بر گاه کاووس شاهنه اورنگ و فر و نه گنج و سپاهگر او سوی ایران شود پر ز کینکه باشد نگهبان ایران زمینگر او باز با تخت و افسر شودهمه رنج ما پاک بیبر شوداز آن پس به ایرانیان شاه گفتکه این پند با سودمندیست جفتاز آن شارستان پس مهان را بخواندوز آن رنج بردن فراوان برانداز ایشان کسی را که شایستهترگرامیتر از شهر و بایستهترتنش را به خلعت بیاراستندز دژ بارهٔ مرزبان خواستندچنین گفت کایدر به شادی بمانز دل بر کن اندیشهٔ بدگمانببخشید چندان که بد خواستهز اسبان وز گنج آراستههمه شهر ز ایشان توانگر شدندچه با یاره و تخت و افسر شدندبدانگه که بیدار گردد خروسز درگاه برخاست آوای کوسسپاهی شتابنده و راهجویبه سوی بیابان نهادند رویهمه نامداران هر کشوریبرفتند هر جا که بد مهتریخورشها ببردند نزدیک شاهکه بود از در شهریار و سپاهبه راهی که لشکر همی برگذشتدر و دشت یکسر چو بازار گشتبه کوه و بیابان و جای نشستکسی را نبد کس که بگشاد دستبزرگان ابا هدیه و با نثارپذیره شدندی بر شهریارچو خلعت فراز آمدیشان ز گنجنهشتی که با او برفتی به رنجپذیره شدش گیو با لشکریو زآن شهر هر کس که بد مهتریچو دید آن سر و فرهٔ سرفرازپیاده شد و برد پیشش نمازجهاندار بسیار بنواختشانبه رسم کیان جایگه ساختشانچو خسرو به نزدیک کشتی رسیدفرود آمد و بادبان برکشیددو هفته بر آن روی دریا بماندز گفتار با گیو چندی براندچنین گفت هر کو ندیدهست گنگنباید که خواهد به گیتی درنگبفرمود تا کار برساختنددو زورق به آب اندر انداختندشناسای کشتی هر آنکس که بودکه بر ژرف دریا دلیری نمودبفرمود تا بادبان برکشیدبه دریای بیمایه اندر کشیدهمان راه دریا به یک ساله راهچنان تیز شد باد در هفت ماهکه آن شاه و لشکر بدین سو گذشتکه از باد کژ آستی تر نگشتسپهدار لشکر به خشکی کشیدببستند کشتی و هامون بدیدخورش کرد و پوشش هم آنجا یلهبه ملاح و آن کس که کردی خلهبفرمود دینار و خلعت ز گنجز گیتی کسی را که بردند رنجوز آن آب راه بیابان گرفتجهانی از او مانده اندر شگفتچو آگاه شد اشکش آمد به راهابا لشکری ساخته پیش شاهپیاده شد از اسب و روی زمینببوسید و بر شاه کرد آفرینهمه تیز و مکران بیاراستندز هر جای رامشگران خواستندهمه راه و بیراه آوای رودتو گفتی هوا تار شد رود پودبه دیوار دیبا برآویختنددرم با شکر زیر پی ریختندبه مکران هر آن کس که بد مهتریوگر نامداری و کنداوریبرفتند با هدیه و با نثاربه نزدیک پیروزگر شهریارو زآن مرز چندان که بد خواستهفراز آورید اشکش آراستهز اشکش پذیرفت شاه آنچه دیدو زآن نامداران یکی برگزیدورا کرد مهتر به مکران زمینبسی خلعتش داد و کرد آفرینچو آمد ز مکران و توران به چینخود و سرفرازان ایران زمینپذیره شدش رستم زال سامسپاهی گشاده دل و شاد کامچو از دور کیخسرو آمد پدیدسوار سرفراز چترش کشیدپیاده شد از باره بردش نمازگرفتش به بر شاه گردنفرازبگفت آن شگفتی که دید اندر آبز گم بودن جادو افراسیاببه چین نیز مهمان رستم بماندبه یک هفته از چین به ماچین براندهمی رفت سوی سیاووش گردبه ماه سفندار مذ روز اردچو آمد بدان شارستان پدردو رخساره پر آب و خسته جگربه جایی که گرسیوز بدنشانگروی به نفرین مردم کشانسر شاه ایران بریدند خواربیامد بدان جایگه شهریارهمی ریخت بر سر از آن تیره خاکهمی کرد روی و بر خویش چاکبمالید رستم بر آن خاک رویبنفرید بر جان ناکس گرویهمی گفت کیخسرو ای شهریارمرا ماندی در جهان یادگارنماندم ز کین تو مانند چیزبه رنج اندرم تا جهانست نیزبپرداختم تخت افراسیاباز این پس نه آرام جویم نه خواببر امید آن کش به چنگ آورمجهان پیش او تار و تنگ آورماز آن پس بدان گنج بنهاد سرکه مادر بدو یاد کرد از پدردر گنج بگشاد و روزی بداددو هفته در آن شارستان بود شادبه رستم دو صد بدره دینار دادهمان گیو را چیز بسیار دادچو بشنید گستهم نوذر که شاهبدان شارستان پدر کرد راهپذیره شدش با سپاهی گرانز ایران بزرگان و کنداورانچو از دور دید افسر و تاج شاهپیاده فراوان بپیمود راههمه یکسره خواندند آفرینبر آن دادگر شهریار زمینبه گستهم فرمود تا برنشستهمه راه شادان و دستش به دستکشیدند زان روی به بهشت گنگسپه را به نزدیک شاه آب و رنگوفا چون درختی بود میوهدارهمی هر زمانی نو آید به بارنیاسود یک تن ز خورد و شکارهمان یک سواره همان شهریارز ترکان هر آن کس که بد سرفرازشدند از نوازش همه بینیازبه رخشنده روز و به هنگام خوابهمی آگهی جست ز افراسیاباز ایشان کسی زو نشانی ندادنکردند از او در جهان نیز یادجهاندار یک شب سر و تن بشستبشد دور با دفتر زند و استهمه شب به پیش جهان آفرینهمی بود گریان و سر بر زمینهمی گفت کاین بنده ناتوانهمیشه پر از درد دارد روانهمه کوه و رود و بیابان و آبنبیند نشانی ز افراسیابهمی گفت کای داور دادگرتو دادی مرا نازش و زور و فرکه او راه تو دادگر نسپردکسی را ز گیتی به کس نشمردتو دانی که او نیست بر داد و راهبسی ریخت خون سر بیگناهمگر باشدم دادگر یک خدایبه نزدیک آن بدکنش رهنمایتو دانی که من خود سرایندهامپرستنده آفرینندهامبه گیتی از او نام و آواز نیستز من راز باشد ز تو راز نیستاگر زو تو خشنودی ای دادگرمرا بازگردان ز پیکار سربکش در دل این آتش کین منبه آیین خویش آور آیین منز جای نیایش بیامد به تختجوان سرافراز و پیروز بختهمی بود یک سال در حصن گنگبرآسود از جنبش و ساز جنگچو بودن به گنگ اندرون شد درازبه دیدار کاووسش آمد نیازبه گستهم نوذر سپرد آن زمینز قچغار تا پیش دریای چینبیاندازه لشکر به گستهم دادبدو گفت بیدار دل باش و شادبه چین و به مکران زمین دست یازبه هر سو فرستاده و نامه سازهمی جوی ز افراسیاب آگهیمگر زو شود روی گیتی تهیو زآن جایگه خواسته هرچه بودز دینار وز گوهر نابسودز مشک و پرستار و زرین ستامهمان جامه و اسب و تخت و غلامز گستردنیها و آلات چینز چیزی که خیزد ز مکران زمینز گاوان گردونکشان چل هزارهمی راند پیش اندرون شهریارهمی گفت هرگز کسی پیش از اینندید و نبد خواسته بیش از اینسپه بود چندان که بر کوه و دشتهمی ده شب و روز لشکر گذشتچو دمدار برداشتی پیشروبه منزل رسیدی همی نو به نوبیامد بر آن هم نشان تا به چاجبیاویخت تاج از بر تخت عاجبه سغد اندرون بود یک هفته شاههمه سغد شد شاه را نیک خواهوز آنجا به شهر بخارا رسیدز لشکر هوا را همی کس ندیدبخورد و بیاسود و یک هفته بوددوم هفته با جامه نابسودبیامد خروشان به آتشکدهغمی بود زآن اژدهای شدهکه تور فریدون برآورده بودبدو اندرون کاخها کرده بودبگسترد بر موبدان سیم و زربر آتش پراگند چندی گهرو زآن جایگه سر به رفتن نهادهمی رفت با کام دل شاه شادپایان بخش ۲۲ ـ جستوجوی افراسیاب در گنگ و بازگشت کیخسرو
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.