دگر روز چون خور برآمد ز راغنهاد از بر چرخ زرین چراغبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
دگر روز چون خور برآمد ز راغنهاد از بر چرخ زرین چراغخروشی برآمد بلند از حصارپر اندیشه شد زان سخن شهریارهمانگه در دژ گشادند بازبرهنه شد از روی پوشیده رازبیامد ز دژ جهن با ده سوارخردمند و بادانش و مایه داربشد پیش دهلیز پرده سرایهمی بود با نامداران به پایاز آن پس بیامد منوشان گردخرد یافته جهن را پیش بردخردمند چون پیش خسرو رسیدشد از آب دیده رخش ناپدیدبماند اندر او جهن جنگی شگفتکلاه بزرگی ز سر بر گرفتچو آمد به نزدیک تختش فرازبر او آفرین کرد و بردش نمازچنین گفت کای نامور شهریارهمیشه جهان را به شادی گذاربر و بوم ما بر تو فرخنده باددل و چشم بدخواه تو کنده بادهمیشه بدی شاد و یزدان پرستبر و بوم ما پیش گسترده دستخجسته شدن باد و باز آمدنبه نیکی همی داستانها زدنپیامی گزارم ز افراسیاباگر شاه را زان نگیرد شتابچو از جهن گفتار بشنید شاهبفرمود زرین یکی پیشگاهنهادند زیر خردمند مردنشست و پیام پدر یاد کردچنین گفت با شاه کافراسیابنشستست پر درد و مژگان پر آبنخستین درودی رسانم به شاهاز آن داغ دل شاه توران سپاهکه یزدان سپاس و بدویم پناهکه فرزند دیدم بدین پایگاهکه لشکر کشد شهریاری کندبه پیش سواران سواری کندز راه پدر شاه تا کیقبادز مادر سوی تور دارد نژادز شاهان گیتی سرش برترستبه چین نام او تخت را افسرستبه ابر اندرون تیز پران عقابنهنگ دلاور به دریای آبهمه پاسبانان تخت وینددد و دام شادان به بخت ویندبزرگان که با تاج و با زیورندبه روی زمین مر ترا کهترندشگفتی تر از کار دیو نژندکه هرگز نخواهد به ما جز گزندبدان مهربانی و آن راستیچرا شد دل من سوی کاستیکه بر دست من پور کاووس شاهسیاووش رد کشته شد بی گناهجگر خستهام ز این سخن پر ز دردنشسته به یکسو ز خواب و ز خوردنه من کشتم او را که ناپاک دیوببرد از دلم ترس گیهان خدیوزمانه ورا بد بهانه مرابه چنگ اندرون بد فسانه مراتو اکنون خردمندی و پادشاپذیرندهٔ مردم پارسانگه کن که تا چند شهر فراخپر از باغ و ایوان و میدان و کاخشدست اندر این کینه جستن خراببهانه سیاووش و افراسیابهمان کارزاری سواران جنگبه تن همچو پیل و به زور نهنگکه جز کام شیران کفنشان نبودسری نیز نزدیک تنشان نبودیکی منزل اندر بیابان نماندبه کشور جز از دشت ویران نماندجز از کینه و زخم شمشیر تیزنماند ز ما نام تا رستخیزنیاید جهان آفرین را پسندبه فرجام پیچان شویم از گزندوگر جنگ جویی همی بیگماننیاساید از کین دلت یک زماننگه کن بدین گردش روزگارجز او را مکن بر دل آموزگارکه ما در حصاریم و هامون تراستسری پر ز کین دل پر از خون تراستهمی گنگ خوانم بهشت منستبرآوردهٔ بوم و کشت منستهم ایدر مرا گنج و ایدر سپاههم ایدر نگین و هم ایدر کلاههم اینجام کشت و هم اینجام خوردهم اینجام مردان روز نبردترا گاه گرمی و خوشی گذشتگل و لاله و رنگ وشی گذشتزمستان و سرما به پیش اندرستکه بر نیزهها گردد افسرده دستبه دامن چو ابر اندرافگند چینبر و بوم ما سنگ گردد زمینز هر سو که خوانم بیاید سپاهنتابی تو با گردش هور و ماهور ایدون گمانی که هر کارزارترا بردهد اختر روزگاراز اندیشه گردون مگر بگذردز رنج تو دیگر کسی برخوردگر ایدونک گویی که ترکان چینبگیرم زنم آسمان بر زمینبه شمشیر بگذارم این انجمنبه دست تو آیم گرفتار منمپندار کاین نیز نابود نیستنساید کسی کو نفرسود نیستنبیرهٔ سر خسروان زادشمز پشت فریدون وز تخم جممرا دانش ایزدی هست و فرهمان یاورم ایزد دادگرچو تنگ اندر آید بد روزگارنخواهد دلم پند آموزگاربه فرمان یزدان به هنگام خوابشوم چون ستاره بر آفتاببه دریای کیماک بر بگذرمسپارم ترا لشکر و کشورممرا گنگ و دژ باشد آرامگاهنبیند مرا نیز شاه و سپاهچو آید مرا روز کین خواستنببین آن زمان لشکر آراستنبیایم بخواهم ز تو کین خویشبه هر جای پیدا کنم دین خویشو گر کینه از مغز بیرون کنیبه مهر اندر این کشور افسون کنیگشایم در گنج تاج و کمرهمان تخت و دینار و جام گهرکه تور فریدون به ایرج ندادتو بردار وز کین مکن هیچ یادو گر چین و ماچین بگیری رواستبدان رای ران دل همی کت هواستخراسان و مکران زمین پیش تستمرا شادکامی کم و بیش تستبه راهی که بگذشت کاووس شاهفرستمت چندان که باید سپاههمه لشکرت را توانگر کنمترا تخت زرین و افسر کنمهمت یار باشم به هر کارزاربه هر انجمن خوانمت شهریارگر از پند من سر بپیچی همیو گر با نیاکان بسیچی همیچو ز این باز گردی بیارای جنگمنم ساخته جنگ را چون پلنگپایان بخش ۱۳ ـ پیام افراسیاب با فرستادن جهن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.