فرستادهٔ شاه چون بازگشتهمه شهر مکران پرآواز گشتبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
فرستادهٔ شاه چون بازگشتهمه شهر مکران پرآواز گشتزمین کوه تا کوه لشکر گرفتهمه تیز و مکران سپه برگرفتبیاورد پیلان جنگی دویستتو گفتی که اندر زمین جای نیستاز آواز اسبان و جوش سپاههمی ماه بر چرخ گم کرد راهتو گفتی برآمد زمین بآسمانوگر گشت خورشید اندر نهانطلایه بیامد به نزدیک شاهکه مکران سیه شد ز گرد سپاههمه روی کشور درفشست و پیلببیند کنون شهریار از دو میلبفرمود تا برکشیدند صفگرفتند گوپال و خنجر به کفز مکران طلایه بیامد به دشتهمه شب همی گرد لشکر بگشتنگهبان لشکر از ایران تخوارکه بودی به نزدیک او رزم خواربیامد برآویخت با او به همچو پیل سرافراز و شیر دژمبزد تیغ و او را به دو نیم کرددل شاه مکران پر از بیم کرددو لشکر بر آن گونه صف برکشیدکه از گرد شد آسمان ناپدیدسپاه اندر آمد دو رویه چو کوهرده برکشیدند هر دو گروهبه قلب اندر آمد سپهدار طوسجهان شد پر از نالهٔ بوق و کوسبه پیش اندرون کاویانی درفشپس پشت گردان زرینه کفشهوا پر ز پیکان شد و پر و تیرجهان شد به کردار دریای قیربه قلب اندرون شاه مکران بخستوزآن خستگی جان او هم برستیکی گفت شاها سرش را بریمبدو گفت شاه اندر او ننگریمسر شهریاران نبرد ز تنمگر نیز از تخمهٔ اهرمنبرهنه نباید که گردد تنشبر آن هم نشان خسته در جوشنشیکی دخمه سازید مشک و گلابچنانچون بود شاه را جای خواببپوشید رویش به دیبای چینکه مرگ بزرگان بود همچنینو زآن انجمن کشته شد ده هزارسواران و گردان خنجرگزارهزار و صد و چل گرفتار شدسر زندگان پر ز تیمار شدببردند پیلان و آن خواستهسراپرده و گاه آراستهبزرگان ایران توانگر شدندبسی نیز با تخت و افسر شدنداز آن پس دلیران پرخاشجویبه تاراج مکران نهادند رویخروش زنان خاست از دشت و شهرچشیدند زان رنج بسیار بهربه درهای شهر آتش اندر زدندهمی آسمان بر زمین برزدندبخستند ز ایشان فراوان به تیرزن و کودک خرد کردند اسیرچو کم شد از آن انجمن خشم شاهبفرمود تا باز گردد سپاهبفرمود تا اشکش تیز هوشبیارامد از غارت و جنگ و جوشکسی را نماند که زشتی کندوگر با نژندی درشتی کنداز آن شهر هر کس که بد پارسابه پوزش بیامد بر پادشاکه ما بیگناهیم و بیچارهایمهمیشه به رنج ستمکارهایمگر ایدون که بیند سر بیگناهببخشد سزاوار باشد ز شاهاز ایشان چو بشنید فرخنده شاهبفرمود تا بانگ زد بر سپاهخروشی برآمد ز پردهسرایکه ای پهلوانان فرخنده رایاز این پس گر آید ز جایی خروشز بیدادی و غارت و جنگ و جوشستمکارگان را کنم به دو نیمکسی کو ندارد ز دادار بیمجهاندار سالی به مکران بماندز هر جای کشتی گران را بخواندچو آمد بهار و زمین گشت سبزهمه کوه پر لاله و دشت سبزچراگاه اسبان و جای شکاربیاراست باغ از گل و میوهداربه اشکش بفرمود تا با سپاهبه مکران بباشد یکی چندگاهنجوید جز از خوبی و راستینیارد به کار اندرون کاستیو زآن شهر راه بیابان گرفتهمه رنجها بر دل آسان گرفتچنان شد به فرمان یزدان پاککه اندر بیابان ندیدند خاکهوا پر ز ابر و زمین پر ز خویدجهانی پر از لاله و شنبلیدخورشهای مردم ببردند پیشبه گردون به زیر اندرون گاومیشبه دشت اندرون سبزه و جای خوابهوا پر ز ابر و زمین پر ز آبچو آمد به نزدیک آب زرهگشادند گردان میان از گرههمه چاره سازان دریا به راهز چین و ز مکران همی برد شاهبه خشکی بکرد آنچه بایست کردچو کشتی به آب اندر افگند مردبفرمود تا توشه برداشتندبه یک ساله ره راه بگذاشتندجهاندار نیک اختر و راهجویبرفت از لب آب با آب رویبر آن بندگی بر نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفتهمی خواست از کردگار بلندکز آبش به خشکی برد بیگزندهمان ساز جنگ و سپاه ورابزرگان ایران و گاه وراهمی گفت کای کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهاننگهدار خشکی و دریا تویخدای ثری و ثریا توینگهدار جان و سپاه مراهمان تخت و گنج و کلاه مراپرآشوب دریا از آن گونه بودکز او کس نرستی بدان برشخودبه شش ماه کشتی برفتی به آبکز او ساختی هر کسی جای خواببه هفتم که نیمی گذشتی ز سالشدی کژ و بی راه باد شمالسر بادبان تیز برگاشتیچو برق درخشنده بگماشتیبه راهی کشیدیش موج مددکه ملاح خواندش فم الاسدچنان خواست یزدان که باد هوانشد کژ با اختر پادشاشگفت اندر آن آب مانده سپاهنمودی به انگشت هر یک به شاهبه آب اندرون شیر دیدند و گاوهمی داشتی گاو با شیر تاوهمان مردم و مویها چون کمندهمه تن پر از پشم چون گوسفندگروهی سران چون سر گاومیشدو دست از پس مردم و پای پیشیکی سر چو ماهی و تن چون نهنگیکی پای چون گور و تن چون پلنگنمودی همی این بدان آن بدینبه دادار بر خواندند آفرینبه بخشایش کردگار سپهرهوا شد خوش و باد ننمود چهرگذشتند بر آب بر هفت ماهکه بادی نکرد اندر ایشان نگاهچو خسرو ز دریا به خشکی رسیدنگه کرد هامون جهان را بدیدبیامد به پیش جهان آفرینبمالید بر خاک رخ بر زمینبرآورد کشتی و زورق ز آبشتاب آمدش بود جای شتاببیابانش پیش آمد و ریگ و دشتتنآسان به ریگ روان برگذشتهمه شهرها دید بر سان چینزبانها به کردار مکران زمینبدان شهرها در بیاسود شاهخورش خواست چندی ز بهر سپاهسپرد آن زمین گیو را شهریاربدو گفت بر خوردی از روزگاردرشتی مکن با گنهکار نیزکه بی رنج شد مردم از گنج و چیزاز این پس ندارم کسی را به کسپرستش کنم پیش فریادرسز لشکر یکی نامور برگزیدکه گفتار هر کس بداند شنیدفرستاد نزدیک شاهان پیامکه هر کس که او جوید آرام و کامبیایند خرم بدین بارگاهبرفتند یکسر به فرمان شاهیکی سر نپیچید زان مهترانبه درگاه رفتند چون کهترانچو دیدار بد شاه بنواختشانبه خورشید گردن برافراختشانپس از گنگ دژ باز جست آگهیز افراسیاب و ز تخت مهیچنین گفت گویندهای زان گروهکه ایدر نه آبست پیشت نه کوهاگر بشمری سر به سر نیک و بدفزون نیست تا گنگ فرسنگ صدکنون تا برآمد ز دریای آببه گنگست با مردم افراسیاباز آن آگهی شاد شد شهریارشد آن رنجها بر دلش نیز خواردر آن مرزها خلعت آراستندپس اسب جهاندیدگان خواستندبفرمود تا بازگشتند شاهسوی گنگ دژ رفت با آن سپاهبر آن سو که پور سیاوش براندز بیداد مردم فراوان نماندسپه را بیاراست و روزی بدادز یزدان نیکی دهش کرد یادهمی گفت هر کس که جوید بدیبپیچد ز باد افره ایزدینباید که باشید یک تن به شهرگر از رنج یابد پی مور بهرچهانجوی چون گنگ دژ را بدیدشد از آب دیده رخش ناپدیدپیاده شد از اسب و رخ بر زمینهمی کرد بر کردگار آفرینهمی گفت کای داور داد و پاکیکی بندهام دل پر از ترس و باککه این بارهٔ شارستان پدربدیدم برآورده از ماه سرسیاوش که از فر یزدان پاکچنین بارهای برکشید از مغاکستمگر بد آن کو به بد آخت دستدل هر کس از کشتن او بخستبر آن باره بگریست یکسر سپاهز خون سیاوش که بد بیگناهبه دست بداندیش بر کشته شدچنین تخم کین در جهان کشته شدپایان بخش ۲۱ ـ نبرد کیخسرو با شاه مکران
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.