به جیحون گذر کرد بر سوی بلخچشیده ز گیتی بسی شور و تلخبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
به جیحون گذر کرد بر سوی بلخچشیده ز گیتی بسی شور و تلخبه بلخ اندرون بود یک ماه شاهسر ماه بر بلخ بگزید راهبه هر شهر در نامور مهتریبماندی سرافراز با لشکریببستند آذین به بیراه و راهبه جایی که بگذشت شاه و سپاههمه بوم کشور بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستنددرم ریختند از بر و زعفرانچه دینار و مشک از کران تا کرانبه شهر اندرون هر که درویش بودوگر سازش از کوشش خویش بوددرم داد مر هر یکی را ز گنجپراگنده شد بدره پنجاه و پنجسر هفته را کرد آهنگ ریسوی پارس نزدیک کاووس کیدو هفته به ری نیز بخشید و خوردسیم هفته آهنگ بغداد کردهیونان فرستاد چندی ز ریبه نزدیک کاووس فرخندهپیدل پیر زان آگهی تازه شدتو گفتی که بر دیگر اندازه شدبه ایوانها تخت زرین نهادبه خانه در آرایش چین نهادببستند آذین به شهر و به راههمه برزن و کوی و بازارگاهپذیره شدندش همه مهترانبزرگان هر شهر و کنداورانهمه راه و بی راه گنبد زدهجهان شد چو دیبا به زر آزدههمه مشک با گوهر آمیختندز گنبد به سرها فرو ریختندچو بیرون شد از شهر کاووس کیابا نامداران فرخندهپیسوی طالقان آمد و مرو رودجهان بود پر بانگ و آوای رودو زآن پس به راه نشاپور شاهبدیدند مر یکدگر را به راهنیا را چو دید از کران شاه نوبرانگیخت آن باره تندروبر او بر نیا برگرفت آفرینستایش سزای جهان آفرینهمی گفت بیتو مبادا جهاننه تخت بزرگی نه تاج مهانکه خورشید چون تو ندیدست شاهنه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاهز جمشید تا بآفریدون رسیدسپهر و زمین چون تو شاهی ندیدنه زین سان کسی رنج برد از مهاننه دید آشکارا نهان جهانکه روشن جهان بر تو فرخنده باددل و جان بدخواه تو کنده بادسیاوش گرش روز باز آمدیبه فر تو او را نیاز آمدیبدو گفت شاه این ز بخت تو بودبرومند شاخ درخت تو بودزبرجد بیاورد و یاقوت و زرهمی ریخت بر تارک شاه بربدین گونه تا تخت گوهرنگاربشد پایه ها ناپدید از نثاربفرمود پس کانجمن را بخوانبه ایوان دیگر بیارای خواننشستند در گلشن زرنگاربزرگان پرمایه با شهریارهمی گفت شاه آن شگفتی که دیدبه دریا در و نامداران شنیدز دریا و از گنگ دژ یاد کردلب نامداران پر از باد کرداز آن خرمی دشت و آن شهر و راغشمرها و پالیزها چون چراغبدو ماند کاووس کی در شگفتز کردارش اندازهها برگرفتبدو گفت روز نو و ماه نوچو گفتارهای نو و شاه نونه کس چون تو اندر جهان شاه دیدنه این داستان گوش هر کس شنیدکنون تا بدین اختری نو کنیمبه مردی همه یاد خسرو کنیمبیاراست آن گلشن زرنگارمی آورد یاقوتلب میگساربه یک هفته ز ایوان کاووس کیهمی موج برخاست از جام میبه هشتم در گنج بگشاد شاههمی ساخت آن رنج را پایگاهبزرگان که بودند با او به همبه رزم و به بزم و به شادی و غمبه اندازهشان خلعت آراستندز گنج آنچه پرمایهتر خواستندبرفتند هر کس سوی کشوریسرافراز با نامور لشکریبپرداخت زآن پس به کار سپاهدرم داد یکساله از گنج شاهوزآن پس نشستند بیانجمننیا و جهانجوی با رایزنچنین گفت خسرو به کاووس شاهجز از کردگار از که جوییم راهبیابان و یکساله دریا و کوهبرفتیم با داغ دل یک گروهبه هامون و کوه و به دریای آبنشانی ندیدیم ز افراسیابگر او یک زمان اندر آید به گنگسپاه آرد از هر سویی بیدرنگهمه رنج و سختی به پیش اندرستاگر چندمان دادگر یاورستنیا چون شنید از نبیره سخنیکی پند پیرانه افگند بنبدو گفت ما همچنین بر دو اسببتازیم تا خان آذرگشسبسر و تن بشوییم با پا و دستچنانچون بود مرد یزدان پرستابا باژ با کردگار جهانبدو بر کنیم آفرین نهانبباشیم بر پیش آتش به پایمگر پاک یزدان بود رهنمایبه جایی که او دارد آرامگاهنماید نماینده داد راهبر این باژ گشتند هر دو یکینگردید یک تن ز راه اندکینشستند با باژ هر دو بر اسبدوان تا سوی خان آذرگشسبپر از بیم دل یک به یک پرامیدبرفتند با جامههای سپیدچو آتش بدیدند گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدندبدان جایگه زار و گریان دو شاهببودند با درد و فریاد خواهجهانآفرین را همی خواندندبدان موبدان گوهر افشاندندچو خسرو به آب مژه رخ بشستبرافشاند دینار بر زند و استبه یک هفته بر پیش یزدان بدندمپندار کآتش پرستان بدندکه آتش بدان گاه محراب بودپرستنده را دیده پرآب بوداگر چند اندیشه گردد درازهم از پاک یزدان نهای بینیازبه یک ماه در آذرآبادگانببودند شاهان و آزادگانپایان بخش ۲۳ ـ بازگشت کیخسرو به ایران و آذرآبادگان
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.