بدو گفت شاه ای سرفراز مردنه گرم آزموده ز گیتی نه سردبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بدو گفت شاه ای سرفراز مردنه گرم آزموده ز گیتی نه سرداز ایدر برو تا میان سپاهاز ایشان یکی مرد دانا بخواهبه کیخسرو از من پیامی رسانکه گیتی جز این دارد آیین و ساننبیره که رزم آورد با نیادلش بر بدی باشد و کیمیاچنین بود رای جهان آفرینکه گردد جهان پر ز پرخاش و کینسیاوش نه بر بیگنه کشته شدشد از روزگاران سرش گشته شدگنه گر مرا بود پیران چه کردچو رویین و لهاک و فرشیدوردکه بر پشت زینشان ببایست بستپر از خون به کردار پیلان مستگر ایدونک گویم که تو بدتنیبد اندیش وز تخم آهرمنیبه گوهر نگه کن به تخمه منمنکوهش همی خویشتن را کنمتو این کین به گودرز و کاووس مانکه پیش من آرند لشکر دماننه زان گفتم این کز تو ترسان شدموگر پیر گشتم دگر سان شدمهمه ریگ و دریا مرا لشکرندهمه نره شیرند و کنداورندهر آنگه که فرمان دهم کوه گنگچو دریا کنند ای پسر روز جنگولیکن همی ترسم از کردگارز خون ریختن وز بد روزگارکه چندین سر نامور بیگناهجدا گردد از تن بدین رزمگاهگر از پیش من بر نگردی ز جنگنگردی همانا که آیدت ننگچو با من به سوگند پیمان کنیبکوشی که پیمان من نشکنیبدین کار باشم ترا رهنمایکه گنج و سپاهت بماند به جایچو کار سیاوش فرامش کنینیارا به توران به رامش کنیبرادر بود جهن و جنگی پشنگکه در جنگ دریا کند کوه سنگهر آن بوم و بر کآن ز ایران نهیبه فرمان کنم آن ز ترکان تهیز گنج نیاکان ما هرچه هستز دینار وز تاج و تخت و نشستز اسب و سلیح و ز بیش و ز کمکه میراث ماند از نیا زادشمز گنج بزرگان و تخت و کلاهز چیزی که باید ز بهر سپاهفرستم همه همچنین پیش توپسر پهلوان و پدر خویش تودو لشکر برآساید از رنج رزمهمه روز ما بازگردد به بزمور ایدون که جان ترا اهرمنبپیچد همی تا بپوشی کفنجز از رزم و خون کردنت رای نیستبه مغز تو پند مرا جای نیستتو از لشکر خویش بیرون خراممگر خود برآیدت از این کار کامبگردیم هر دو به آوردگاهبر آساید از جنگ چندین سپاهچو من کشته آیم جهان پیش تستسپه بندگان و پسر خویش تستو گر تو شوی کشته بر دست منکسی را نیازارم از انجمنسپاه تو در زینهار منندهمه مهترانند و یار منندوگر زان که با من نیایی به جنگنتابی تو با کار دیده نهنگکمر بسته پیش تو آید پشنگچو جنگ آوری او نسازد درنگپدر پیر شد پایمردش جوانجوانی خردمند و روشنروانبه آوردگه با تو جنگ آورددلیرست و جنگ پلنگ آوردببینیم تا بر که گردد سپهرکه را بر نهد بر سر از تاج مهرور ایدون که با او نجویی نبرددگرگونه خواهی همی کار کردبمان تا بیاساید امشب سپاهچو بر سر نهد کوه زرین کلاهز لشکر گزینیم جنگاورانسرافراز با گرزهای گرانزمین را ز خون رود دریا کنیمز بالای بدخواه پهنا کنیمدوم روز هنگام بانگ خروسببندیم بر کوههٔ پیل کوسسران را به یاری برون آوریمبه جوی اندرون آب و خون آوریمچو بدخواه پیغام تو نشنودبپیچد بدین گفتها نگرودبه تنها تن خویش از او رزم خواهبه دیدار دوراز میان سپاهپسر آفرین کرد و آمد برونپدر دیده پر آب و دل پر ز خونگزین کرد از موبدان چار مردچشیده بسی از جهان گرم و سردوز آن نامداران لشکر هزارخردمند و شایستهٔ کارزاربه ره چون طلایه بدیدش ز دوردرفش و سنان سواران تورز ترکان هر آن کس که بد پیشروز ناکاردیده جوانان نوبه ره با طلایه بر آویختندبه نام از پی شیده خون ریختندتنی چند از ایرانیان خسته شدوز آن روی پیکار پیوسته شدهم اندر زمان شیده آنجا رسیدنگهبان ایرانیان را بدیددل شیده گشت اندر آن کار تنگهمی باز خواند آن یلان را ز جنگبه ایرانیان گفت نزدیک شاهسواری فرستید با رسم و راهبگوید که روشن دلی شیده نامبه شاه آوریدست چندی پیاماز افراسیاب آن سپهدار چینپدر مادر شاه ایران زمینسواری دمان از طلایه برفتبر شاه ایران خرامید تفتکه پیغمبر شاه توران سپاهگوی بر منش با درفشی سیاههمی شیده گوید که هستم به نامکسی بایدم تا گزارم پیامدل شاه شد زان سخن پر ز شرمفرو ریخت از دیدگان آب گرمچنین گفت کین شیده خال منستبه بالا و مردی همال منستنگه کرد گردنکشی زان میاننبد پیش جز قارن کاویانبدو گفت رو پیش او شادکامدرودش ده از ما و بشنو پیامچو قارن بیامد ز پیش سپاهبدید آن درفشان درفش سیاهچو آمد بر شیده دادش درودز شاه و ز ایرانیان برفزودجوان نیز بگشاد شیرین زبانکه بیدار دل بود و روشن روانبگفت آنچه بشنید ز افراسیابز آرام وز بزم و رزم و شتابچو بشنید قارن سخنهای نغزاز آن نامور بخرد پاک مغزبیامد بر شاه ایران بگفتکه پیغامها با خرد بود جفتچو بشنید خسرو ز قارن سخنبه یاد آمدش گفتهای کهنبخندید خسرو ز کار نیااز آن جستن چاره و کیمیااز آن پس چنین گفت کافراسیابپشیمان شدست از گذشتن ز آبورا چشم بی آب و لب پر سخنمرا دل پر از دردهای کهنبکوشد که تا دل بپیچاندمبه بیشی لشکر بترساندمبدان گه که گردنده چرخ بلندنگردد ببایست روز گزندکنون چارهٔ ما جز این نیست رویکه من دل پر از کین شوم پیش اویبگردم به آورد با او به جنگبه هنگام کوشش نسازم درنگهمه بخردان و ردان سپاهبه آواز گفتند کاین نیست راهجهاندیده پردانش افراسیابجز از چاره جستن نبیند به خوابنداند جز از تنبل و جادوییفریب و بداندیشی و بدخوییز لشکر کنون شیده را برگزیدکه این دید بند بدی را کلیدهمی خواهد از شاه ایران نبردبدان تا کند روز ما را به دردتو بر تیزی او دلیری مکناز ایران وز تاج سیری مکنوگر شیده از شاه جوید نبردبه آورد گستاخ با او مگردبه دست تو گر شیده گردد تباهیکی نامور کم شود زان سپاهوگر دور از ایدر تو گردی هلاکز ایران برآید یکی تیره خاکیکی زنده از ما نماند به جاینه شهر و بر و بوم ایران به پایکسی نیست ما را ز تخم کیانکه کین را ببندد کمر بر میاننیای تو پیری جهاندیده استبه توران و چین در پسندیده استهمی پوزش آرد بدین بد که کردز بیچارگی جست خواهد نبردهمی گوید اسبان و گنج درمکه بنهاد تور از پی زادشمهمان تخت شاهی و تاج سرانکمرهای زرین و گرز گرانسپارد به گنج تو از گنج خویشهمی باز خرد بدین رنج خویشهر آن شهر کز مرز ایران نهیهمی کرد خواهد ز ترکان تهیبه ایران خرامیم پیروز و شادز کار گذشته نگیریم یادبر این گفته بودند پیر و جوانجز از نامور رستم پهلوانکه رستم همی ز آشتی سر بگاشتز درد سیاوش به دل کینه داشتهمی لب به دندان بخایید شاههمی کرد خیره بدیشان نگاهوز آن پس چنین گفت کاین نیست راهبه ایران خرامیم ز این رزمگاهکجا آن همه رسم و سوگند ماهمان بدره و گفته و پند ماچو بر تخت بر زنده افراسیاببماند جهان گردد از وی خراببه کاووس یکسر چه پوزش بریمبدین دیدگان چون بدو بنگریمشنیدی که بر ایرج نیکبختچه آمد به تور از پی تاج و تختسیاووش را نیز بر بیگناهبکشت از پی گنج و تخت و کلاهفریبنده ترکی از آن انجمنبیامد خرامان به نزدیک منگر از من همی جست خواهد نبردشما را چرا شد چنین روی زردهمی از شما این شگفت آیدمهمان کین پیشین بیفزایدمگمانی نبردم که ایرانیانگشایند جاوید ز این کین میانکسی را ندیدم ز ایران سپاهکه افگنده بود اندر این رزمگاهکه از جنگ ایشان گرفتی شتاببه گفت فریبنده افراسیابچو ایرانیان این سخنها ز شاهشنیدند و پیچان شدند از گناهگرفتند پوزش که ما بندهایمهم از مهربانی سرافگندهایمنخواهد شهنشاه جز نام نیکوگر کارها را سرانجام نیکستوده جهاندار برتر منشنخواهد که بر ما بود سرزنشکه گویند از ایران سواری نبودکه یارست با شیده رزم آزمودکه آمد سواری به دشت نبردجز از شاهشان این دلیری نکردنخواهد مگر خسرو موبدانکه بر ما بود ننگ تا جاودانبدیشان چنین پاسخ آورد شاهکه ای موبدان نماینده راهبدانید کاین شیده روز نبردپدر را ندارد به هامون به مردسلیحش پدر کرده از جادوییز کژی و بی راهی و بدخویینباشد سلیح شما کارگربدان جوشن و خود پولادبرهمان اسبش از باد دارد نژادبه دل همچو شیر و به رفتن چو بادکسی را که یزدان ندادست فرنباشدش با چنگ او پای و پرهمان با شما او نیاید به جنگز فر و نژاد خود آیدش ننگنبیره فریدون و پور قباددو جنگی بود یکدل و یک نهادبسوزم بر او تیره جان پدرشچو کاووس را سوخت او بر پسرشدلیران و شیران ایران زمینهمه شاه را خواندند آفرینپایان بخش ۵ ـ پیام افراسیاب به کیخسرو
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.