چو یک هفته بگذشت ننمود رویبرآمد یکی غلغل و گفتگویبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو یک هفته بگذشت ننمود رویبرآمد یکی غلغل و گفتگویهمه پهلوانان شدند انجمنبزرگان فرزانه و رای زنچو گودرز و چون طوس نوذرنژادسخن رفت چندی ز بیداد و دادز کردار شاهان برتر منشز یزدان پرستان وز بدکنشهمه داستانها زدند از مهانبزرگان و فرزانگان جهانپدر گیو را گفت کای نیکبختهمیشه پرستندهٔ تاج و تختاز ایران بسی رنج برداشتیبر و بوم و پیوند بگذاشتیبه پیش آمد اکنون یکی تیره کارکه آن را نشاید که داریم خواربباید شدن سوی زابلستانسواری فرستی به کابلستانبه زابل به رستم بگویی که شاهز یزدان بپیچید و گم کرد راهدر بار بر نامداران ببستهمانا که با دیو دارد نشستبسی پوزش و خواهش آراستیمهمی زان سخن کام او خواستیمفراوان شنید ایچ پاسخ نداددلش خیره بینیم و سر پر ز بادبترسیم کو همچو کاووس شاهشود کژ و دیوش بپیچد ز راهشما پهلوانید و داناتریدبه هر بودنی بر تواناتریدکنون هرکه او هست پاکیزهرایز قنوج وز دنور و مرغ و مایستارهشناسان کابلستانهمه پاکرویان زابلستانبیارید ز این در یکی انجمنبه ایران خرامید با خویشتنشد این پادشاهی پر از گفتگویچو پوشید خسرو ز ما رای و رویفگندیم هرگونه رایی ز بنز دستان گشاید همی این سخنسخنهای گودرز بشنید گیوز لشکر گزین کرد مردان نیوبرآشفت و اندیشه اندر گرفتز ایران ره سیستان برگرفتچو نزدیک دستان و رستم رسیدبگفت آن شگفتی که دید و شنیدغمی گشت پس نامور زال گفتکه گشتیم با رنج بسیار جفتبه رستم چنین گفت کز بخردانستارهشناسان و هم موبدانز زابل بخوان و ز کابل بخواهبدان تا بیایند با ما به راهشدند انجمن موبدان و ردانستارهشناسان و هم بخردانهمه سوی دستان نهادند رویز زابل به ایران نهادند رویجهاندار بر پای بد هفت روزبه هشتم چو بفروخت گیتیفروزز در پرده برداشت سالار بارنشست از بر تخت زر شهریارهمه پهلوانان ابا موبدانبرفتند نزدیک شاه جهانفراوان ببودند پیشش به پایبزرگان با دانش و رهنمایجهاندار چون دید بنواختشانبه رسم کیان پایگه ساختشاناز آن نامداران خسروپرستکس از پای ننشست و نگشاد دستگشادند لب کی سپهر روانجهاندار با داد و روشنروانتوانایی و فر شاهی تراستز خورشید تا پشت ماهی تراستهمه بودنیها به روشنروانبدانی به کردار و دانش جوانهمه بندگانیم در پیش شاهچه کردیم و بر ما چرا بست راهاگر غم ز دریاست خشکی کنیمهمه چادر خاک مشکی کنیموگر کوه باشد ز بن برکنیمبه خنجر دل دشمنان بشکنیموگر چارهٔ این برآید به گنجنبیند ز گنج درم نیز رنجهمه پاسبانان گنج توایمپر از درد گریان ز رنج توایمچنین داد پاسخ جهاندار بازکه از پهلوانان نیم بینیازولیکن ندارم همی دل به رنجز نیروی دست و ز مردان و گنجنه در کشوری دشمن آمد پدیدکه تیمار آن بد بباید کشیدیکی آرزو خواست روشن دلمهمی دل از آن آرزو نگسلمبدان آرزو دارم اکنون امیدشب تیره تا گاه روز سپیدچو یابم بگویم همه راز خویشبرآرم نهان کرده آواز خویششما بازگردید پیروز و شادبد اندیشه بر دل مدارید یادهمه پهلوانان آزادمردبر او خواندند آفرینی به دردچو ایشان برفتند پیروز شاهبفرمود تا پردهٔ بارگاهفروهشت و بنشست گریان به دردهمی بود پیچان و رخ لاژوردپایان بخش ۳۰ ـ چارهجویی پهلوانان و فراخواندن زال و رستم
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.