وز آن پس برآمد ز لشکر خروشزمین و زمان شد پر از جنگ و جوشبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
وز آن پس برآمد ز لشکر خروشزمین و زمان شد پر از جنگ و جوشستاره پدید آمد از تیره گردرخ زرد خورشید شد لاژوردسپهدار ترکان از آن انجمنگزین کرد کار آزموده دو تنپیامی فرستاد نزدیک شاهکه کردی فراوان پس پشت راههمانا که فرسنگ ز ایران هزاربود تا به گنگ اندر ای شهریارز ریگ و بیابان وز کوه و شخدو لشکر بر این سان چو مور و ملخزمین همچو دریا شد از خون کینز گنگ و ز چین تا به ایران زمیناگر خون آن کشتگان را ز خاکبه ژرفی برد رای یزدان پاکهمانا چو دریای قلزم شوددو لشکر به خون اندرون گم شوداگر گنج خواهی ز من گر سپاهوگر بوم ترکان و تخت و کلاهسپارم ترا من شوم ناپدیدجز از تیغ جان را ندارم کلیدمکن گر ترا من پدر مادرمز تخم فریدون افسونگرمز کین پدر گر دلت خیره شدچنین آب من پیش تو تیره شداز آن بد سیاوش گنهکار بودمرا دل پر از درد و تیمار بوددگر گردش اختران بلندکه هم با پناهند و هم با گزندمرا سالیان شست بر سر گذشتکه با نامداری نرفتم به دشتتو فرزندی و شاه ایران تویبه رزم اندرون چنگ شیران توییکی رزمگاهی گزین دوردستنه بر دامن مرد خسروپرستبگردیم هر دو به آوردگاهبه جایی کز او دور ماند سپاهاگر من شوم کشته بر دست توز دریا نهنگ آورد شست توتو با خویش و پیوند مادر مکوشبه پرهیز وز کینه چندین مجوشوگر تو شوی کشته بر دست منبه زنهار یزدان کز آن انجمننمانم که یک تن بپیچد ز درددگر بیند از باد خاک نبردز گوینده بشنید خسرو پیامچنین گفت با پور دستان سامکه این ترک بدساز مردم فریبنبیند همی از بلندی نشیببه چاره چنین از کف ما بجستنماید که بر تخت ایران نشستز آورد چندین بگوید همیمگر دخمهٔ شیده جوید همینبیره فریدون و پور پشنگبه آورد با او مرا نیست ننگبدو گفت رستم که ای شهریاربدین در مدار آتش اندر کنارکه ننگست بر شاه رفتن به جنگوگر همنبرد تو باشد پشنگدگر آن که گوید که با لشکرممکن جنگ با دوده و کشورمز دریا به دریا ترا لشکرستکجا رایشان ز این سخن دیگرستچو پیمان یزدان کنی با نیانشاید که در دل بود کیمیابه انبوه لشکر به جنگ اندر آرسخن چند آلودهٔ نابکارز رستم چو بشنید خسرو سخنیکی دیگر اندیشه افگند بنبه گوینده گفت این بداندیش مردچنین با من آویخت اندر نبردفزون کرد از این با سیاوش وفازبان پر فسون بود دل پرجفاسپهبد به کژی نگیرد فروغزبان خیره پر تاب و دل پر دروغگر ایدون که رایش نبردست و بسجز از من نبرد ورا هست کستهمتن به جایست و گیو دلیرکه پیکار جویند با پیل و شیراگر شاه با شاه جوید نبردچرا باید این دشت پر مرد کردنباشد مرا با تو ز این بیش جنگببینی کنون روز تاریک و تنگفرستاده برگشت و آمد چو بادشنیده سراسر بر او کرد یادپر از درد شد جان افراسیابنکرد ایچ بر جنگ جستن شتابسپه را به جنگ اندر آورد شاهبجنبید ناچار دیگر سپاهیکی با درنگ و یکی با شتابزمین شد به کردار دریای آبز باریدن تیر گفتی ز ابرهمی ژاله بارید بر خود و ببرز شبگیر تا گشت خورشید لعلزمین پر ز خون بود در زیر نعلسپه بازگشتند چون تیره گشتکه چشم سواران همی خیره گشتسپهدار با فر و نیرنگ و سازچو آمد به لشکرگه خویش بازچنین گفت با طوس کامروز جنگنه بر آرزو کرد پور پشنگگمانم که امشب شبیخون کندز دل درد دیرینه بیرون کندیکی کنده فرمود کردن به راهبر آن سو که بد شاه توران سپاهچنین گفت کآتش نسوزید کسنباید که آید خروش جرسز لشکر سواران که بودند گردگزین کرد شاه و به رستم سپرددگر بهره بگزید ز ایرانیانکه بندند بر تاختن بر میانبه طوس سپهدار داد آن گروهبفرمود تا رفت بر سوی کوهتهمتن سپه را به هامون کشیدسپهبد سوی کوه بیرون کشیدبفرمود تا دور بیرون شوندچپ و راست هر دو به هامون شوندطلایه مدارند و شمع و چراغیکی سوی دشت و یکی سوی راغبدان تا اگر سازد افرسیاببر او بر شبیخون به هنگام خوابگر آید سپاه اندر آید ز پسبماند نباشدش فریادرسپایان بخش ۱۷ ـ گفتوگو بر سر نبرد دو شاه
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.