سپهدار ایران و توران دژمفراز آمدند اندر آن کین به همبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
سپهدار ایران و توران دژمفراز آمدند اندر آن کین به همهمی برنوشتند هر دو زمینهمه دل پر از درد و سر پر ز کینبه آوردگاه سواران ز گردفروماند خورشید روز نبردبه تیغ و به خنجر به گرز و کمندز هر گونهٔ برنهادند بندفراز آمد آن گردش ایزدیاز ایران به توران رسید آن بدیابا خواست یزدانش چاره نماندکرا کوشش و زور و یاره نماندنگه کرد پیران که هنگام چیستبدانست کان گردش ایزدیستولیکن به مردی همی کرد کاربکوشید با گردش روزگاراز آن پس کمان برگرفتند و تیردو سالار لشکر دو هشیار پیریکی تیرباران گرفتند سختچو باد خزان بر جهد بر درختنگه کرد گودرز تیر خدنگکه آهن ندارد مر او را نه سنگبه برگستوان برزد و بردریدتگاور بلرزید و دم درکشیدبیفتاد و پیران درآمد به زیربغلتید زیرش سوار دلیربدانست کآمد زمانه فرازوز آن روز تیره نیابد جوازز نیرو به دو نیم شد دست راستهم آنگه بغلتید و بر پای خاستز گودرز بگریخت و شد سوی کوهغمی شد ز درد دویدن ستوههمی شد بر آن کوهسر بر دوانکزو بازگردد مگر پهلواننگه کرد گودرز و بگریست زاربترسید از گردش روزگاربدانست کش نیست با کس وفامیان بسته دارد ز بهر جفافغان کرد کای نامور پهلوانچه بودت که ایدون پیاده دوانبه کردار نخچیر در پیش منکجات آن سپاه ای سر انجمننیامد ز لشکر ترا یار کسوز ایشان نبینمت فریادرسکجات آنهمه زور و مردانگیسلیح و دل و گنج و فرزانگیستون گوان پشت افراسیابکنون شاه را تیره گشت آفتابزمانه ز تو زود برگاشت رویبه هنگام کینه تو چاره مجویچو کارت چنین گشت زنهار خواهبدان تات زنده برم نزد شاهببخشاید از دل همی بر تو برکه هستی جهان پهلوان سر به سربدو گفت پیران که این خود مبادبه فرجام بر من چنین بد مباداز این پس مرا زندگانی بودبه زنهار رفتن گمانی بودخود اندر جهان مرگ را زادهایمبدین کار گردن ترا دادهایمشنیدستم این داستان از مهانکه هرچند باشی به خرم جهانسرانجام مرگست زو چاره نیستبه من بر بدین جای پیغاره نیستهمی گشت گودرز بر گرد کوهنبودش بدو راه و آمد ستوهپیاده ببود و سپر برگرفتچو نخچیربانان که اندر گرفتگرفته سپر پیش و ژوپین به دستبه بالا نهاده سر از جای پستهمی دید پیران مر او را ز دوربجست از بر سنگ سالار توربینداخت خنجر به کردار تیربیامد به بازوی سالار پیرچو گودرز شد خسته بر دست اویز کینه به خشم اندر آورد رویبینداخت ژوپین به پیران رسیدزره بر تنش سر به سر بردریدز پشت اندر آمد به راه جگربغرید و آسیمه برگشت سربرآمدش خون جگر بر دهانروانش برآمد هم اندر زمانچو شیر ژیان اندر آمد به سربنالید با داور دادگربر آن کوه خارا زمانی تپیدپس از کین و آوردگاه آرمیدزمانه به زهر آب دادست چنگبدرد دل شیر و چرم پلنگچنین است خود گردش روزگارنگیرد همی پند آموزگارچو گودرز بر شد بر آن کوهساربدیدش بر آنگونه افگنده خواردریده دل و دست و بر خاک سرشکسته سلیح و گسسته کمرچنین گفت گودرز کای نره شیرسر پهلوانان و گرد دلیرجهان چون من و چون تو بسیار دیدنخواهد همی با کسی آرمیدچو گودرز دیدش چنان مردهخواربه خاک و به خون بر تپیده به زارفروبرد چنگال و خون برگرفتبخورد و بیالود روی ای شگفتز خون سیاوش خروشید زارنیایش همی کرد بر کردگارز هفتاد خون گرامی پسربنالید با داور دادگرسرش را همی خواست از تن بریدچنان بدکنش خویشتن را ندیددرفشی به بالینش بر پای کردسرش را بدان سایه برجای کردسوی لشکر خویش بنهاد رویچکان خون ز بازوش چون آب جویهمه کینهجویان پرخاشجویز بالا به لشکر نهادند رویابا کشتگان بسته بر پشت زینبر ایشان سرآورده پرخاش و کینچو با کینهجویان نبد پهلوانخروشی برآمد ز پیر و جوانکه گودرز بر دست پیران مگرز پیری به خون اندر آورد سرهمی زار بگریست لشکر همهز نادیدن پهلوان رمهدرفشی پدید آمد از تیره گردگرازان و تازان به دشت نبردبرآمد ز لشکرگه آوای کوسهمی گرد بر آسمان داد بوسبزرگان بر پهلوان آمدندپر از خنده و شادمان آمدندچنین گفت لشکر مگر پهلواناز او بازگردید تیره روانکه پیران یکی شیردل مرد بودهمه ساله جویای آورد بودچنین یاد کرد آن زمان پهلوانسپرده بدو گوش پیر و جوانبه انگشت بنمود جای نبردبگفت آنک با او زمانه چه کردبه رهام فرمود تا برنشستبه آوردن او میان را ببستبدو گفت او را به زین برببندبیاور چنان تازیان بر نونددرفش و سلیحش چنان هم که هستبه درع و میانش مبر هیچ دستبر آن گونه چون پهلوان کرد یادبرون تاخت رهام چون تندبادکشید از بر اسب روشن تنشبه خون اندرون غرقه بد جوشنشچنان هم ببستش به خم کمندفرود آوریدش ز کوه بلنددرفشش چو از جایگاه نشانندیدند گردان گردنکشانهمه خواندند آفرین سر به سرابر پهلوان زمین در به درکه ای نامور پشت ایران سپاهپرستندهٔ تخت تو باد ماهفدای سپه کردهای جان و تنبه پیری زمان روزگار کهنچنین گفت گودرز با مهترانکه چون رزم ما گشت ز این سان گرانمرا در دل آید که افراسیابسپه بگذراند بدین روی آبسپاه وی آسوده از رنج و تاببمانده سپاهم چنین در شتابولیکن چنین دارم امید منکه آید جهاندار خورشید منبیفروزد این رزمگه را به فربیارد سپاهی به نو کینهوریکی هوشمندی فرستادهامبسی شاه را پندها دادهامکه گر شاه ترکان بیارد سپاهنداریم پای اندر این کینهگاهگمانم چنان است کو با سپاهبه یاری بیاید بدین رزمگاهمر این کشتگان را بر این دشت کینچنین هم بدارید بر پشت زینکز این کشتگان جان ما بیغم استروان سیاووش ز این خرم استاگر هم چنین نزد شاه آوریمشود شاد و ز این پایگاه آوریمکه آشوب ترکان و ایرانیاناز این بد کجا کم شد اندر میانهمه یکسره خواندند آفرینکه بیتو مبادا زمان و زمینهمه سودمندی ز گفتار تستخور و ماه روشن بدیدار تستبرفتند با کشتگان همچنانگروی زره را پیاده دوانپایان بخش ۳۱ ـ نبرد گودرز و پیران
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.