دو بهره چو از تیره شب درگذشتز جوش سواران بجوشید دشتبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
دو بهره چو از تیره شب درگذشتز جوش سواران بجوشید دشتگرفتند ترکان همه تاختنبدان تاختن گردن افراختنچو نستیهن آن لشکر کینهخواهبیاورد نزدیک ایران سپاهسپیدهدمان تا بدانجا رسیدچو از دیده گه دیدهبانش بدیدچو کارآگهان آگهی یافتندسبک سوی گودرز بشتافتندکه آمد سپاهی چو کوه روانکه گویی ندارند گویا زبانبر آن سان که رسم شبیخون بودسپهدار داند که آن چون بودبه لشکر بفرمود پس پهلوانکه بیدار باشید و روشنروانبخواند آن زمان بیژن گیو راابا تیغزن لشکر نیو رابدو گفت نیک اختر و کام توشکسته دل دشمن از نام توببر هرک باید ز گردان مناز این نامداران و مردان منپذیره شو این تاختن را چو شیرسپاه اندر آور به مردی به زیرگزین کرد بیژن ز لشکر سواردلیران و پرخاشجویان هزاررسیدند پس یک به دیگر فرازدو لشکر پر از کینه و رزمسازهمه گُرزها برکشیدند پاکیکی ابر بست از بر تیره خاکفرود آمد از کوه ابر سیاهبپوشید دیدار توران سپاهسپهدار چون گرد تیره بدیدکزو لشکر ترک شد ناپدیدکمانها بفرمود کردن به زهبرآمد خروش از مهان و ز کهچو بیژن به نستیهن اندر رسیددرفش سر ویسگان را بدیدهوا سر به سر گشته زنگارگونزمین شد به کردار دریای خونز ترکان دو بهره فتاده نگونبه زیر پی اسب غرقه به خونیکی تیر بر اسب نستیهنارسید از گشاد و بر بیژناز درد اندر آمد تگاور به رویرسید اندر او بیژن جنگجویعمودی بزد بر سر ترگدارتهی ماند از او مغز و برگشت کارچنین گفت بیژن به ایرانیانکه هر کو ببندد کمر بر میانبجز گُرز و شمشیر گیرد به دستکمان بر سرش بر کنم پاک پستکه ترکان به دیدن پری چهرهاندبه جنگ از هنر پاک بیبهرهانددلیری گرفتند کنداورانکشیدند لشکر پرندآورانچو پیلان همه دشت بر یکدگرفگنده ز تنها جدا مانده سراز آن رزمگه تا به توران سپاهدمان از پس اندر گرفتند راهچو پیران ندید آن زمان با سپاهبرادر بدو گشت گیتی سیاهبه کارآگهان گفت ز این رزمگاههیونی بتازد به آوردگاهکه آرد نشانی ز نستیهنموگرنه دو دیده ز سر برکنمهیونی برون تاختند آن زمانبرفت و بدید و بیامد دمانکه نستیهن آنک بدان رزمگاهابا نامداران توران سپاهبریده سرافگنده بر سان پیلتن از گُرز خسته به کردار نیلچو بشنید پیران برآمد به جوشنماند آن زمان با سپهدار هوشهمی کند موی و همی ریخت آباز او دور شد خورد و آرام و خواببزد دست و بدرید رومی قبایبرآمد خروشیدن های هایهمی گفت کای کردگار جهانهمانا که با تو بدستم نهانکه بگسست از بازوان زور منچنین تیره شد اختر و هور مندریغ آن هژبر افگن گردگیرجوان دلاور سوار هژیرگرامی برادر جهانبان منسر ویسگان گرد هومان منچو نستیهن آن شیر شرزه به جنگکه روباه بودی به جنگش پلنگکرا یابم اکنون بدین رزمگاهبه جنگ اندر آورد باید سپاهبزد نای رویین و بربست کوسهوا نیلگون شد زمین آبنوسز کوه کنابد برون شد سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماهسپهدار ایران بزد کرنایسپاه اندر آورد و بگرفت جایمیان سپه کاویانی درفشبه پیش اندرون تیغهای بنفشهمه نامداران پرخاشخرابا نیزه و گُرزهٔ گاوسرسپیدهدمان اندر آمد سپاهبه پیکار تا گشت گیتی سیاهبرفتند زان پس به بنگاه خویشبه خیمه شد این، آن به خرگاه خویشسپهدار ایران به زیبد رسیداز اندیشه کردن دلش بردمیدهمی گفت کامروز رزمی گرانبکردیم و کشتیم از ایشان سرانگمانی برم زانک پیران کنوندواند سوی شاه ترکان هیونوز او یار خواهد به جنگ سپاهرسانم کنون آگهی من به شاهپایان بخش ۱۱ ـ شبیخون نستیهن و نبرد بیژن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.