خبر شد به بیژن که هومان چو شیربه پیش نیای تو آمد دلیربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
خبر شد به بیژن که هومان چو شیربه پیش نیای تو آمد دلیرچو بشنید بیژن برآشفت سختبه خشم آمد آن شیرپنجه ز بختبفرمود تا برنهادند زینبر آن پیلتن دیزهٔ دوربینبپوشید رومیزره جنگ رایکی تنگ بربست شبرنگ رابه پیش پدر شد پر از کیمیاسخن گفت با او ز بهر نیاچنین گفت مر گیو را کای پدربگفتم ترا من همه در به درکه گودرز را هوش کمتر شدهستبه آیین نبینی که دیگر شدهستدلش پر نهیب است و پرخون جگرز تیمار و ز درد چندان پسرکه از تن سرانشان جدا کردهدیدبدان رزمگه جمله افگندهدیدنشان آنک ترکی بیامد دلیرمیان دلیران به کردار شیربه پیش نیا رفت نیزه به دستهمی بر خروشید بر سان مستچنان بد کز این لشکر نامدارسواری نبود از در کارزارکه او را به نیزه برافراختیچو بر بابزن مرغ بر ساختیتو ای مهربان باب بسیارهوشدو کتفم به درع سیاوش بپوشنشاید جز از من که سازم نبردبدان تا برآرم ز مردیش گردبدو گفت گیو ای پسر هوش داربه گفتار من سر به سر گوش دارترا گفته بودم که تندی مکنز گودرز بر بد مگردان سخنکه او کار دیدهست و داناترستبدین لشکر نامور مهترستسواران جنگی به پیش اندرندکه بر کینهگه پیل را بشکرندنفرمود با او کسی را نبردجوانی مگر مر ترا خیره کرد؟که گردن بدین سان برافراختیبدین آرزو پیش من تاختینیم من بدین کار همداستانمزن نیز پیشم چنین داستانبدو گفت بیژن که گر کام مننجویی نخواهی مگر نام منشوم پیش سالار بستهکمرزنم دست بر جنگ هومان به بروز آنجا بزد اسب و برگاشت رویبه نزدیک گودرز شد پوی پویستایشکنان پیش او شد به دردهم این داستان سر به سر یاد کردکه ای پهلوان جهاندار شاهشناسای هر کار و زیبای گاهشگفتی همیبینم از تو یکیوگر چند هستم به هوش اندکیکز این رزمگه بوستان ساختیدل از کین ترکان بپرداختیشگفتیتر آنک از میان سپاهیکی ترک بدبخت گمکرده راهبیامد که یزدان نیکیکنشهمی بد سگالید با بد تنشبیاوردش از پیش توران سپاهبدان تا به دست تو گردد تباهبه دام آمده گرگ برگاشتیندانم کز این خود چه پنداشتیتو دانی که گر خون او بیدرنگبریزند پیران نیاید به جنگمپندار کاو کینه بیش آوردسپه را بر این دشت پیش آوردمن اینک به خون چنگ را شستهامهمان جنگ او را کمر بستهامچو دستور باشد مرا پهلوانشوم پیش او چون هژبر دمانبفرماید اکنون سپهبد به گیومگر کان سلیح سیاووش نیودهد مر مرا خود و رومیزرهز بند زره برگشاید گرهچو بشنید گودرز گفتار اویبدید آن دل و رای هشیار اویز شادی بر او آفرین کرد سختکه از تو مگرداد جاوید بختتو تا برنشستی به زین پلنگنهنگ از دم آسود و شیران ز جنگبه هر کارزار اندر آیی دلیربه هر جنگ پیروز باشی چو شیرنگه کن که با او به آوردگاهتوانی شدن زان پس آورد خواهکه هومان یکی بدکنش ریمن استبه آورد و جنگ او چو آهرمن استجوانی و ناگشته بر سر سپهرنداری همی بر تن خویش مهربمان تا یکی رزم دیده هژبرفرستم به جنگش به کردار ابربر او تیرباران کند چون تگرگبه سر بر بدوزدش پولاد ترگبدو گفت بیژن که ای پهلوانهنرمند باشد دلیر و جوانمرا گر بدیدی به رزم فرودز سر باز باید کنون آزمودبه جنگ پشن بر نوشتم زمیننبیند کسی پشت من روز کینمرا زندگانی نه اندر خورستگر از دیگرانم هنر کمترستوگر بازداری مرا زین سخنبدان روی کآهنگ هومان مکنبنالم من از پهلوان پیش شاهنخواهم کمر زان سپس نه کلاهبخندید گودرز و زو شاد شدبه سان یکی سرو آزاد شدبدو گفت نیک اختر و بخت گیوکه فرزند بیند همی چون تو نیوتو تا چنگ را باز کردی به جنگفروماند از جنگ چنگ پلنگترا دادم این رزم هومان کنونمگر بخت نیکت بود رهنمونگر این اهرمن را به دست تو هوشبرآید به فرمان یزدان بکوشبه نام جهاندار یزدان مابه پیروزی شاه و گردان مابگویم کنون گیو را کان زرهکه بیژن همیخواهد او را بدهگر ایدونک پیروز باشی بر اویترا بیشتر نزد من آبرویز فرهاد و گیوت برآرم به جاهبه گنج و سپاه و به تخت و کلاهبگفت این سخن با نبیره نیانبیره پر از بند و پر کیمیاپیاده شد از اسب و روی زمینببوسید و بر باب کرد آفرینبخواند آن زمان گیو را پهلوانسخن گفت با او ز بهر جوانوز آن خسروانی زره یاد کردکجا خواست بیژن ز بهر نبردچنین داد پاسخ پدر را پسرکه ای پهلوان جهان سر به سرمرا هوش و جان و جهان این یکیستبه چشمم چنین جان او خوار نیستبدو گفت گودرز کای مهربانجز این برد باید به وی بر گمانکه هر چند بیژن جوانست و نوبه هر کار دارد خرد پیشروو دیگر که این جای کین جستن استجهان را ز آهرمنان شستن استبه کین سیاوش به فرمان شاهنشاید به پیوند کردن نگاهو گر بارد از ابر پولاد تیغنشاید که داریم ما جان دریغنشاید شکستن دلش را به جنگبپوشیدنش جامهٔ نام و ننگکه چون کاهلی پیشه گیرد جوانبماند منش پست و تیره روانچو پاسخ چنین یافت چاره نبودیکی با پسر نیز بند آزمودبه گودرز گفت ای جهانپهلوانبه جایی که پیکار خیزد به جانمرا خود شب و روز کارست پیشچرا داد باید مرا جان خویشنه فرزند باید نه گنج و سپاهنه آزرم سالار و فرمان شاهاگر جنگ جوید سلیحش کجاست؟زره دارد از من چه بایدش خواستچنین گفت پیش پدر رزمسازکه ما را به درع تو ناید نیازبر آنی که اندر جهان سر به سربه درع تو جویند مردان هنرچو درع سیاوش نباشد به جنگنجویند گردنکشان نام و ننگبرانگیخت اسب از میان سپاهکه آید ز لشکر به آوردگاهچو از پیش گودرز شد ناپدیددل گیو ز اندوه او بردمیدپشیمان شد از درد دل خون گریستنگر تا غم و مهر فرزند چیستیکی بآسمان برفرازید سرپر از خون دل از درد خسته جگربه دادار گفت ار جهانداورییکی سوی این خستهدل بنگرینسوزی تو از جان بیژن دلمکه ز آب مژه تا دل اندر گلمبه من باز بخشش تو ای کردگاربگردان ز جانش بد روزگاربیامد پراندیشه دل پهلوانپر از خون دل از بهر رفته جوانبه دل گفت خیره بیازردمشچرا خواسته پیش ناوردمشگر او را ز هومان بد آید به سرچه باید مرا درع و تیغ و کمربمانم پر از حسرت و درد و خشمپر از آرزو دل پر از آب چشموز آنجا دمان هم به کردار گردبه پیش پسر شد به جای نبردبدو گفت ما را چه داری به تنگهمی تیزی آری به جای درنگسیه مار چندان دمد روز جنگکه از ژرف دریا برآید نهنگدرفشیدن ماه چندان بودکه خورشید تابنده پنهان بودکنون سوی هومان شتابی همیز فرمان من سر بتابی همیچنین برگزینی همی رای خویشندانی که چون آیدت کار پیشبدو گفت بیژن که ای نیو بابدل من ز کین سیاوش متابکه هومان نه از روی وز آهن استنه پیل ژیان و نه آهرمن استیکی مرد جنگ است و من جنگجویاز او برنتابم به بخت تو روینوشته مگر بر سرم دیگرستزمانه به دست جهانداورستاگر بودنی بود دل را به غمسزد گر نداری نباشی دژمچو بشنید گفتار پور دلیرمیان بستهٔ جنگ بر سان شیرفرودآمد از دیزهٔ راهجویسپر داد و درع سیاوش بدویبدو گفت گر کارزارت هواستچنین بر خرد کام تو پادشاستبر این بارهٔ گامزن برنشینکه زیر تو اندر نوردد زمینسلیحم همیدون به کار آیدتچو با اهرمن کارزار آیدتچو اسب پدر دید بر پای پیشچو باد اندر آمد ز بالای خویشبر آن بارهٔ خسروی برنشستکمر بست و بگرفت گرزش به دستیکی ترجمان را ز لشکر بجستکه گفتار ترکان بداند درستبیامد به سان هژبر ژیانبه کین سیاووش بسته میانچو بیژن به نزدیک هومان رسیدیکی آهنین کوه پوشیده دیدز جوشن همه دشت روشن شدهیکی پیل در زیر جوشن شدهاز آن پس بفرمود تا ترجمانیکی بانگ برزد بر آن بدگمانکه گر جنگ جویی یکی بازگردکه بیژن همی با تو جوید نبردهمیگوید ای رزمدیده سوارچه پویانی اسب اندر این مرغزار؟کز افراسیاب اندر آیدت بدز توران زمین بر تو نفرین سزدبه کینه پیافگنده و بدخویز ترکان گنهکارتر کس تویعنان بازکش ز این تگاور هیونکت اکنون ز کینه بجوشید خونیکی برگزین جایگاه نبردبه دشت و در و کوه با من بگردوگر در میان دو رویه سپاهبگردی به لاف از پی نام و جاهکجا دشمن و دوست بیند ترادل اکنون کجا برگزیند تراچو بشنید هومان بدو گفت زهزره را به کینم تو بستی گرهز یزدان سپاس و بدویم پناهکت آورد پیشم بدین رزمگاهبه لشکر بر آن سان فرستمت بازکه گیو از تو ماند به گرم و گدازسرت را ز تن دور مانم نه دیرچنان کز تبارت فراوان دلیرچه سودست کآمد به نزدیک شبرو اکنون به زنهار تاریک شبمن اکنون یکی باز لشگر شومبه شبگیر نزدیک مهتر شوموزآنجا دمان گردن افراختهبیایم نبرد ترا ساختهچنین پاسخ آورد بیژن که شوپست باد و آهرمنت پیشروهمه دشمنان سر به سر کشته بادگر آواره از جنگ برگشته بادچو فردا بیایی به آوردگاهنبیند ترا نیز شاه و سپاهسرت را چنان دور مانم ز پایکزان پس به لشکر نیایدت رایپایان بخش ۹ ـ اجازهخواستن بیژن برای نبرد با هومان
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.