وز آن لشکر ترک هومان دلیربه پیش برادر بیامد چو شیربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
وز آن لشکر ترک هومان دلیربه پیش برادر بیامد چو شیرکه ای پهلوان رد افراسیابگرفت اندر این دشت ما را شتاببه هفتم فراز آمد این روزگارمیان بسته در جنگ چندین سواراز آهن میان سوده و دل ز کیننهاده دو دیده به ایران زمینچه داری به روی اندر آورده رویچه اندیشه داری به دل در بگویگرت رای جنگست جنگ آزمایورت رای برگشتن ایدر مپایکه ننگست از این بر تو ای پهلوانبدین کار خندند پیر و جوانهمان لشکرست این که از ما بجنگبرفتند و رفته ز روی آب و رنگکز ایشان همه رزمگه کشته بودزمین سر به سر رود خون گشته بودنه زین نامداران سواری کم استنه آن دوده را پهلوان رستم استگرت آرزو نیست خون ریختننخواهی همی لشکر انگیختنز جنگآوران لشکری برگزینبه من ده تو بنگر کنون رزم و کینچو بشنید پیران ز هومان سخنبدو گفت مشتاب و تندی مکنبدان ای برادر که این رزمخواهکه آمد چنین پیش ما با سپاهگزین بزرگان کیخسروستسر نامداران هر پهلوستیکی آنک کیخسرو از شاه منبدو سر فرازد به هر انجمنو دیگر که از پهلوانان شاهندانم چو گودرز کس را به جاهبه گردنفرازی و مردانگیبه رای هشیوار و فرزانگیسه دیگر که پرداغ دارد جگرپر از خون دل از درد چندان پسرکه از تن سرانشان جدا ماندهایمزمین را به خون گرد بنشاندهایمکنون تا به تنش اندرون جان بودبر این کینه چون مار پیچان بودچهارم که لشکر میان دو کوهفرود آوریدست و کرده گروهز هر سو که پویی بدو راه نیستبراندیش کین رنج کوتاه نیستبکوشید باید بدان تا مگراز آن کوهپایه برآرند سرمگر مانده گردند و سستی کنندبه جنگ اندرون پیشدستی کنندچو از کوه بیرون کند لشکرشیکی تیرباران کنم بر سرشچو دیوار گرد اندر آریمشانچو شیر ژیان در بر آریمشانبر ایشان بگردد همه کام مابرآید به خورشید بر نام ماتو پشت سپاهی و سالار شاهبرآورده از چرخ گردان کلاهکسی کو به نام بلندش نیازنباشد چه گردد همی گرد آزو دیگر که از نامداران جنگنیاید کسی نزد ما بیدرنگز گردان کسی را که بینامترز جنگ سواران بیآرامترز لشکر فرستد به پیشت بکیناگر برنوردی بر او بر زمینترا نام از آن برنیاید بلندبه ایرانیان نیز ناید گزندوگر بر تو بر دست یابد به خونشوند این دلیران ترکان زبوننگه کرد هومان به گفتار اویهمی خیره دانست پیکار اویچنین داد پاسخ کز ایران سوارنباشد که با من کند کارزارترا خود همین مهربانیست خویمرا کارزار آمدست آرزویوگر کت به کین جستن آهنگ نیستبه دلت اندرون آتش جنگ نیستکنم آنچ باید بدین رزمگاهنمایم هنرها به ایران سپاهشوم چرمهٔ گامزن زین کنمسپیده دمان جستن کین کنمپایان بخش ۷ ـ درخواست هومان از پیران برای نبرد
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.