چو گیو اندر آمد به پیش پدرهمی گفت پاسخ همه دربه دربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو گیو اندر آمد به پیش پدرهمی گفت پاسخ همه دربه دربه گودرز گفت اندر آور سپاهبه جایی که سازی همی رزمگاهکه او را همی آشتی رای نیستبه دلش اندرون داد را جای نیستز هر گونه با او سخن راندمهمه هرچ گفتی بر او خواندمچو آمد پدیدار از ایشان گناههیونی برافگند نزدیک شاهکه گودرز و گیو اندر آمد به جنگسپه باید ایدر مرا بی درنگسپاه آمد از نزد افراسیابچو ما بازگشتیم بگذاشت آبکنون کینه را کوس بر پیل بستهمی جنگ ما را کند پیشدستچنین گفت با گیو پس پهلوانکه پیران به سیری رسید از روانهمین داشتم چشم زان بد نهانولیکن به فرمان شاه جهانببایست رفتن که چاره نبوددلش را کنون شهریار آزمودیکی داستان گفته بودم به شاهچو فرمود لشکر کشیدن به راهکه دل را ز مهر کسی برگسلکجا نیستش با زبان راست دلهمه مهر پیران به ترکان بر استبشوید همی شاه از او پاک دستچو پیران سپاه از کنابد براندبه روز اندرون روشنایی نماندسواران جوشن وران صد هزارز ترکان کمربستهٔ کارزاربرفتند بسته کمرها به جنگهمه نیزه و تیغ هندی به چنگچو دانست گودرز کآمد سپاهبزد کوس و آمد ز زیبد به راهز کوه اندر آمد به هامون گذشتکشیدند لشکر بر آن پهن دشتبه کردار کوه از دو رویه سپاهز آهن به سر بر نهاده کلاهبرآمد خروشیدن کرنایبجنبد همی کوه گفتی ز جایز زیبد همی تا کنابد سپاهدر و دشت از ایشان کبود و سیاهز گرد سپه روز روشن نماندز نیزه هوا جز به جوشن نماندوز آواز اسبان و گرد سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماهستاره سنان بود و خورشید تیغاز آهن زمین بود ، وز گرز میغبتوفید از آواز گردان زمینز ترگ و سنان آسمان آهنینچو گودرز ، توران سپه را بدیدکه بر سان دریا زمین بردمیددرفش از درفش و گروه از گروهگسسته نشد شب برآمد ز کوهچو شب تیره شد پیل پیش سپاهفراز آوریدند و بستند راهبرافروختند آتش از هردو رویاز آواز گردان پرخاشجویجهان سربه سر گفتی آهرمنستبه دامن بر از آستین دشمنستز بانگ تبیره به سنگ اندرونبه درد دل اندر شب قیر گونسپیده برآمد ز کوه سیاهسپهدار ایران به پیش سپاهبه آسوده اسب اندر آورد پاییلان را به هر سو همی ساخت جایسپه را سوی میمنه کوه بودز جنگ دلیران بیاندوه بودسوی میسره رود آب روانچنان در خور آمد چو تن را روانپیاده که اندر خور کارزاربفرمود تا پیش روی سوارصفی بر کشیدند نیزهورانابا گرزداران و کنداورانهمیدون پیاده بسی نیزهدارچه با ترکش و تیر و جوشنگذارکمانها فگنده به بازو درونهمی از جگرشان بجوشید خونپس پشت ایشان سواران جنگکز آتش به خنجر ببردند رنگپس پشت لشکر ز پیلان گروهزمین از پی پیل گشته ستوهدرفش خجسته میان سپاهز گوهر درفشان به کردار ماهز پیلان زمین سربه سر پیلگونز گرد سواران هوا نیلگوندرخشیدن تیغهای بنفشاز آن سایهٔ کاویانی درفشتو گفتی که اندر شب تیرهچهرستاره همی برفشاند سپهربیاراست لشکر به سان بهشتبه باغ وفا سرو کینه بکشتفریبزر را داد پس میمنهپس پشت لشکر حصار و بنهگرازه سر تخمهٔ گیوگانزواره نگهدار تخت کیانبه یاری فریبرز برخاستندبه یک روی لشکر بیاراستندبه رهام فرمود پس پهلوانکه ای تاج و تخت و خرد را روانبرو با سواران سوی میسرهنگهدار چنگال گرگ از برهبیفروز لشکرگه از فر خویشسپه را همی دار در بر خویشبدان آبگون خنجر نیو سوزچو شیر ژیان با یلان رزم توزبرفتند یارانش با او به همز گردان لشکر یکی گستهمدگر گژدهم رزم را ناگزیرفروهل که بگذارد از سنگ تیربفرمود با گیو تا دو هزاربرفتند برگستوانور سوارسپرد آن زمان پشت لشکر بدویکه بد جای گردان پرخاشجویبرفتند با گیو جنگاورانچو گرگین و چون زنگهٔ شاوراندرفشی فرستاد و سیصد سوارنگهبان لشکر سوی رودبارهمیدون فرستاد بر سوی کوهدرفشی و سیصد ز گردان گروهیکی دیدهبان بر سر کوهسارنگهبان روز و ستاره شمارشب و روز گردن برافراختهاز آن دیدهگه دیدهبان ساختهبجستی همی تا ز توران سپاهپی مور دیدی نهاده به راهز دیده خروشیدن آراستیبگفتی به گودرز و برخاستیبدان سان بیاراست آن رزمگاهکه رزم آرزو کرد خورشید و ماهچو سالار شایسته باشد به جنگنترسد سپاه از دلاور نهنگاز آن پس بیامد به سالارگاهکه دارد سپه را ز دشمن نگاهدرفش دلفروز بر پای کردسپه را به قلب اندرون جای کردسران را همه خواند نزدیک خویشپس پشت شیدوش ، و فرهاد پیشبه دست چپش رزمدیده هجیرسوی راست کتمارهٔ شیرگیرببستند ز آهن به گردش سرایپس پشت ، پیلان جنگی به پایسپهدار گودرزشان در میاندرفش از برش سایهٔ کاویانهمی بستد از ماه و خورشید نورنگه کرد پیران به لشکر ز دوربدان ساز و آن لشکر آراستندل از ننگ و تیمار پیراستندر و دشت و کوه و بیابان سنانعنان بافته سر به سر با عنانسپهدار پیران غمی گشت سختبرآشفت با تیره خورشید بختاز آن پس نگه کرد جای سپاهنیامدش بر آرزو رزمگاهنه آوردگه دید و نه جای صفهمی بر زد از خشم کف را به کفبر این گونه کآمد ببایست ساختچو سوی یلان چنگ بایست آختپس از نامداران افراسیابکسی کش سر از کینه گیرد شتابگزین کرد شمشیرزن سیهزارکه بودند شایستهٔ کارزاربه هومان سپرد آن زمان قلبگاهسپاهی هژبر اوژن و رزمخواهبخواند اندریمان و او خواست رانهاد چپ لشکر و راست راچپ لشکرش را بدیشان سپردابا سیهزار از دلیران گردچو لهاک جنگی و فرشیدوردابا سیهزار از دلیران مردگرفتند بر میمنه جایگاهجهان سر به سر گشت ز آهن سیاهچو زنگولهٔ گرد و کلباد راسپهرم که بد روز فریاد رابرفتند با نیزهور ده هزاربه پشت سواران خنجرگزاربرون رفت رویین رویینهتنابا ده هزار از یلان ختنبدان تا دران بیشه اندر چو شیرکمینگه کند با یلان دلیرطلایه فرستاد بر سوی کوهسپهدار ایران شود زو ستوهگر از رزمگه پی نهد پیشتروگر جنبد از خویشتن بیشترسپهدار رویین به کردار شیرپس پشت او اندر آید دلیرهمان دیدهبان بر سر کوه کردکه جنگ سواران بیاندوه کردز ایرانیان گر سواری ز دورعنان تافتی سوی پیکار تورنگهبان دیده گرفتی خروشهمه رزمگاه آمدی زو به جوشدو لشکر به روی اندر آورد رویهمه نامداران پرخاشجویچنین ایستاده سه روز و سه شبیکی را به گفتن نجنبید لبهمی گفت گودرز گر پشت خویشسپارم بدیشان نهم پای پیشسپاه اندر آید پس پشت مننماند جز از باد در مشت منشب و روز بر پای پیش سپاههمی جست نیک اختر هور و ماهکه روزی که آن روز نیکاخترستکدامست و جنبش که را بهترستکجا بردمد باد روز نبردکه چشم سواران بپوشد به گردبریشان بیابم مگر دستگاهبه کردار باد اندر آرم سپاهنهاده سپهدار پیران دو چشمکه گودرز را دل بجوشد ز خشمکند پشت بر دشت و راند سپاهسپاه اندر آرد به پشت سپاهپایان بخش ۵ ـ پاسخ پیران و رویارویی دو سپاه
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.