سر نامه کرد آفرین از نخستدگر پاسخ آورد یکسر درستبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
سر نامه کرد آفرین از نخستدگر پاسخ آورد یکسر درستکه بر خواندم نامه را سر به سرشنیدیم گفتار تو در به دررسانید رویین بر ما پیامیکایک همه هرچ بردی تو نامولیکن شگفت آمدم کار توهمی ز این چنین چرب گفتار تودلت با زبان هیچ همسایه نیستروان ترا از خرد مایه نیستبه هرجای چربی به کار آوریچنین تو سخن پرنگار آوریکسی را که از بن نباشد خردگمان بر تو بر مهربانی بردچو شوره زمینی که از دور آبنماید چو تابد بر او آفتابولیکن نه گاه فریبست و بندکه هنگام گرزست و تیغ و کمندمرا با تو جز کین و پیکار نیستگه پاسخ و روز گفتار نیستنگر تا چه سان گردد اکنون سپهرنه جای فریبست و پیوند و مهرکرا داد خواهد جهاندار زورکرا بردهد بخت پیروز هورولیکن بدین گفته پاسخ شنوخرد یاد کن بخت را پیشرونخست آنک گفتی که از مهر نیزز یزدان وز گردش رستخیزنخواهم که آید مرا پیش جنگدلم گشت از این کار بیداد تنگدلت با زبان آشنایی نداشتبدان گه که این گفته بر دل گماشتاگر داد بودی به دلت اندرونترا پیشدستی نبودی به خونکز آغاز کار اندر آمد نخستنبودی به خون ریختن هیچ سستنخستین که آمد به پیش تو گیواز ایران هشیوار مردان نیوبسازیده مر جنگ را لشکریز کشور دمان تا دگر کشوریتو کردی همه جنگ را دست پیشسپه را تو برکندی از جای خویشخرد، ار پس آمد تو پیش آمدیبه فرجام آرام بیش آمدیولیکن سرشت بد و خوی بدترا نگذراند به راه خردبدی خود بدان تخمه در گوهرستبه بد کردن آن تخمه اندر خورستشنیدی که بر ایرج نیکبختچه آمد ز تور از پی تاج و تختچو از تور و سلم اندر آمد زمینسراسر بگسترد بیداد و کینفریدون که از درد دل روز و شبگشادی به نفرین ایشان دو لببه افراسیاب آمد آن مهر بداز آن نامداران اندک خردز سر با منوچهر نو کین نهادهمیدون ابا نوذر و کیقبادبه کاووس کی کرد خود آنچ کردبرآورد از ایران آباد گرداز آن پس به کین سیاووش بازفگند این چنین کینهٔ نو درازنیامد بدانگه ترا داد یادکه او بیگنه جان شیرین بدادچه مایه بزرگان که از تخت و گاهاز ایران شدند اندر این کین تباهو دیگر که گفتی که با پیر سربه خون ریختن کس نبندد کمربدان ای جهاندیدهٔ پرفریببه هر کار دیده فراز و نشیبکه یزدان مرا زندگانی درازبدان داد با بخت گردنفرازکه از شهر توران به روز نبردز کینه برآرم به خورشید گردبترسم همی زانک یزدان منز تن بگسلاند مگر جان منمن این کینه را ناوریده به جایبر و بومتان ناسپرده به پایسه دیگر که گفتی ز یزدان پاکنبینم به دلت اندرون بیم و باکندانی کز این خیره خون ریختنگرفتار کردی به فرجام تنمن اکنون بدین خوب گفتار تواگر باز گردم ز پیکار توبه هنگام پرسش ز من کردگاربپرسد از این گردش روزگارکه سالاری و گنج و مردانگیترا دادم و زور و فرزانگیبه کین سیاوش کمر بر میاننبستی چرا پیش ایرانیانبه هفتاد خون گرامی پسربپرسد ز من داور دادگرز پاسخ به پیش جهانآفرینچه گویم چرا بازگشتم ز کینز کار سیاوش چهارم سخنکه افگندی ای پیر سالار بنکه گفتی ز بهر تنی گشته خاکنشاید ستد زنده را جان پاکتو بشناس کین زشت کردارهابه دل پر ز هر گونه آزارهاکه با شهر ایران شما کردهایدچه مایه کیان را بیازردهایدچه پیمان شکستن چه کین ساختنهمیشه به سوی بدی تاختنچو یاد آورم چون کنم آشتیکه نیکی سراسر بدی کاشتیبه پنجم که گفتی که پیمان کنمز توران سران را گروگان کنمبه نزدیک خسرو فرستیم گنجببندیم بر خویشتن راه رنجبدان ای نگهبان توران سپاهکه فرمان جز اینست ما را ز شاهمرا جنگ فرمود و آویختنبه کین سیاووش خون ریختنچو فرمان خسرو نیارم به جایروان شرم دارد به دیگر سرایور اومید داری که خسرو به مهرگشاید بر این گفتها بر تو چهرگروگان و آن خواسته هرچ هستچو لهاک و رویین خسروپرستگسی کن بزودی به نزدیک شاهسوی شهر ایران گشادست راهششم شهر ایران که کردی تو یادبر و بوم آباد فرخنژادسپاریم گفتی به خسرو همهز هر سو بر خویش خوانم رمهترا کرد یزدان از آن بینیازگر آگه نهای تا گشاییم رازسوی باختر تا به مرز خزرهمه گشت لهراسب را سر به سرسوی نیمروز اندرون تا بسندجهان شد به کردار روی پرندتهم رستم نیو با تیغ تیزبرآورد از ایشان دم رستخیزسر هندوان با درفش سیاهفرستاد رستم به نزدیک شاهدهستان و خوارزم و آن بوم و برکه ترکان برآورده بودند سربیابان از ایشان بپرداختندسوی باختر تاختن ساختندببارید بر شیده اشکش تگرگفراز آوریدش به نزدیک مرگاسیران وز خواسته چند چیزفرستاد نزدیک خسرو به نیزوز این سو من و تو به جنگ اندریمبدین مرکز نام و ننگ اندریمبه یک جنگ دیدی همه دستبرداز این نامداران و مردان گردور ایدونک روی اندر آری به رویرهانم ترا ز این همه گفت و گویبه نیروی یزدان و فرمان شاهبه خون غرقه گردانم این رزمگاهتو ای نامور پهلوان سپاهنگه کن بدین گردش هور و ماهکه بند سپهری فراز آمدستسر بخت ترکان به گاز آمدستنگر تا ز کردار بدگوهرتچه آرد جهانآفرین بر سرتزمانه ز بد دامن اندر کشیدمکافات بد را بد آید پدیدتو بندیش هشیار و بگشای گوشسخن از خردمند مردم نیوشبدان کین چنین لشکر نامدارسواران شمشیرزن صدهزارهمه نامجوی و همه کینهخواهبه افسون نگردند ازین رزمگاهزمانه برآمد به هفتم سخنفگندی وفا را به سوگند بنبه پیمان مرا با تو گفتار نیستخرد را روانت خریدار نیستازیراک با هرک پیمان کنیوفا را به فرجام هم بشکنیبه سوگند تو شد سیاوش به بادبه گفتار بر تو کس ایمن مبادنبودیش فریادرس روز دردچه مایه به سختی ترا یاد کردبه هشتم که گفتی مرا تاج و تختاز آن تو بیشست مردی و بختهمیدون فزونم به مردان و گنجولیکن دلم را ز مهرست رنجمن ایدون گمانم که تا این زمانبه جنگ آزمودی مرا بیگمانگرم بیهنر یافتی روز کینتو دانی کنون بازم از پس ببینبه فرجام گفتی ز مردان مردتنی چند بگزین ز بهر نبردمن از لشکر ترک هم ز این نشانبیارم سواران مردمکشانکه از مهربانی که بر لشکرمنخواهم که بیداد کین گسترمتو با مهربانی نهی پای پیشکه دانی نهان دل و رای خویشبیازارد از من جهاندار شاهگر از یکدگر بگسلانم سپاهنهم آنک گفتی مبارز گزینکه با من بگردد بر این دشت کینیکی لشکری پرگنه پیش منپرآزار از ایشان دل انجمننباشد ز من شاه همداستانکز ایشان بگردم بدین داستاننخستین به انبوه زخمی چو کوهبباید زدن سر بسر همگروهمیان دو لشکر دو صف برکشیدگر ایدونک پیروزی آید پدیدوگرنه همین نامداران مردبیاریم و سازیم جای نبرداز این گفته گر بگسلی باز دلمن از گفتهٔ خود نیم دلگسلور ایدونک با من به آوردگاهبسنده نخواهی بدن با سپاهسپه خواه و یاور ز سالار خویشبه ژرفی نگهدار پیکار خویشپراگنده از لشکرت خستگانز خویشان نزدیک و پیوستگانبمان تا کندشان پزشکان درستزمان جستن اکنون بدین کار تستاگر خواهی از من زمان درنگوگر جنگ جویی بیارای جنگبدان گفتم این تا به روز نبردبه ما بر بهانه نبایدت کردکه ناگاه با ما به جنگ آمدیکمین کردی و بیدرنگ آمدیمن این کین اگر تا به صد سالیانبخواهم همانست و اکنون هماناز این کینه برگشتن امید نیستشب و روز بیدیدگان را یکیستچو آن پاسخ نامه گشت اسپریفرستاده آمد به سان پریکمر بر میان با ستور نوندز مردان به گرد اندرش نیز چندفرود آمد از باره رویین گردگوان را همه پیش گودرز بردسپهبد بفرمود تا موبدانز لشکر همه نامور بخردانبه زودی سوی پهلوان آمدندخردمند و روشنروان آمدندپس آن پاسخ نامه پیش گوانبفرمود خواندن همی پهلوانبزرگان که آن نامهٔ دلپذیرشنیدند گفتار فرخ دبیرهش و رای پیران تنک داشتندهمه پند او را سبک داشتندبه گودرز بر آفرین خواندندورا پهلوان گزین خواندندپس آن نامه را مهر کرد و بدادبه رویین پیران ویسهنژادچو از پیش گودرز برخاستندبفرمود تا خلعت آراستنداز اسبان تازی به زرین ستامچه افسر چه شمشیر زرین نیامببخشید یارانش را سیم و زرکرا در خور آمد کلاه و کمربرفت از در پهلوان با سپاهسوی لشکر خویش بگرفت راهچو رویین به نزدیک پیران رسیدبه پیش پدر شد چنانچون سزیدبه نزدیک تختش فرو برد سرجهاندیده پیران گرفتش به برچو بگزارد پیغام سالار شاهبگفت آنچ دید اندر آن رزمگاهپس آن نامه برخواند پیشش دبیررخ پهلوان سپه شد چو قیردلش گشت پردرد و جان پرنهیببدانست کآمد به تنگی نشیبشکیبایی و خامشی برگزیدبکرد آن سخن بر سپه ناپدیداز آن پس چنین گفت پیش سپاهکه گودرز را دل نیامد به راهاز آن خون هفتاد پور گزیننیارامدش یک زمان دل ز کینگر ایدونک او بر گذشته سخنبه نوی همی کینه سازد ز بنچرا من به کین برادر کمرنبندم نخارم از این کینه سرهم از خون نهصد سر نامدارکه از تن جدا شد گه کارزارکه اندر بر و بوم ترکان دگرسواری چو هومان نبندد کمرچو نستیهن آن سرو سایه فگنکه شد ناپدید از همه انجمنبباید کنون بست ما را کمرنمانم به ایرانیان بوم و بربه نیروی یزدان و شمشیر تیزبرآرم از آن انجمن رستخیزپایان بخش ۱۵ ـ پاسخ گودرز به پیشنهاد پیران
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.