نویسندهٔ نامه را خواند و گفتبرآورد خواهم نهان از نهفتبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
نویسندهٔ نامه را خواند و گفتبرآورد خواهم نهان از نهفتاگر برگشایی تو لب را ز بندزبان آورد بر سرت بر گزندیکی نامه فرمود نزدیک شاهبه آگاه کردن ز کار سپاهبه خسرو نمود آن کجا رفته بودسخن هرچ پیران بدو گفته بودفرستادن گیو و پیوند و مهرنمودن بدو کار گردان سپهرز پاسخ که دادند مر گیو رابزرگان و فرزانهٔ نیو راوز آن لشکری کز پسش چون پلنگبیاورد سوی کنابد به جنگاز آن پس کجا رزمگه ساختندوز آن رزم دل را بپرداختندز هومان و نستیهن جنگجویسراسر همه یاد کرد اندر اویز کردار بیژن که روز نبردبدان گرزداران توران چه کردسخن سر به سر چون همه گفته بودز پیکار و جنگ آن کجا رفته بودبپردخت زان پس به افراسیابکه با لشکر آمد به نزدیک آبگر او از لب رود جیحون سپاهبه ایران گذارد سپه را به راهتو دانی که با او نداریم پایایا فرخجسته جهان کدخدایمگر خسرو آید به پشت سپاهبه سر بر نهد بندگان را کلاهور ایدونک پیران کند دست پیشبخواهد سپه یاور از شاه خویشبه خسرو رسد زان سپس آگهیک با او چه سازد به بختت رهیو دیگر که از رستم دیو بندز لهراسب وز اشکش هوشمندز کردار ایشان به کهتر خبررساند مگر شاه پیروزگرچو نامه به مهر اندر آورد و بندبفرمود تا بر ستور نوندنشستنگه خسروی ساختندفراوان تگاور برون تاختندبفرمود تا رفت پیشش هجیرجوانی به کردار هشیار و پیربگفت آن سخن سر به سر پهلوانبه پیش هشیوار پور جوانبدو گفت کای پور هشیاردلیکی تیز گردان بدین کار دلاگر مر تو را نزد من دستگاههمی جست باید کنونست گاهچو بستانی این نامه هم در زمانبرو هم به کردار باد دمانشب و روز ماسای و سر بر مخارببر نامهٔ من بر شهریاربه پدرود کردن گرفتش به بربرون آمد از پیش فرخ پدرز لشکر دو تن را بر خویش خواندسبکشان به اسب تگاور نشاندبرون شد ز پردهسرای پدربه هر منزلی بر هیونی دگرخور و خواب و آرامشان بر ستورچه تاریکی شب چه تابنده هوربر آن گونه پویان به راه آمدندبه یک هفته نزدیک شاه آمدندچو از راه ایران بیامد سوارکس آمد بر خسرو نامدارپذیره فرستاد شماخ راچه مایه دلیران گستاخ رابپرسید چون دید روی هجیرکه ای پهلوانزادهٔ شیرگیردرودست باری که بس ناگهانرسیدی به نزدیک شاه جهانبفرمود تا پرده برداشتندبه اسبش ز درگاه بگذاشتندهجیر اندر آمد چو خسرو بدوینگه کرد پیشش بمالید رویبپرسید بسیار و بنشاندشهزاران هجیر آفرین خواندشز گوهر یکی تاج پیروزه شاهبه سر بر نهادش چو رخشنده ماهز گودرز وز مهتران سپاهز هر یک یکایک بپرسید شاهدرود بزرگان به خسرو بدادهمه کار لشکر بر او کرد یادبدو داد پس نامهٔ پهلوانجوان خردمند روشنرواننویسنده را پیش بنشاندندبفرمود تا نامه برخواندندچو برخواند نامه به خسرو دبیرز یاقوت رخشان دهان هجیربیاگند وز آن پس به گنجور گفتکه دینار و دیبا بیار از نهفتبیاورد بدره چو فرمان شنیدهمی ریخت تا شد سرش ناپدیدبیاورد پس جامه زرنگارچنان چون بود از در شهریارهمیدون ببردند پیش هجیرابا زین زرین ده اسب هژیربه یارانش بر خلعت افگند نیزدرم داد و دینار و هرگونه چیزاز آن پس چو از جای برخاستندنشستنگه می بیاراستندهجیر و بزرگان خسروپرستگرفتند یکسر همه می به دستنشستند یک روز و یک شب به همهمی رای زد خسرو از بیش و کمبه شبگیر خسرو سر و تن بشستبه پیش جهانداور آمد نخستبپوشید نو جامهٔ بندگیدو دیده چو ابری به بارندگیدوتایی شده پشت و بنهاد سرهمی آفرین خواند بر دادگراز او خواست پیروزی و فرهیبدو جست دیهیم و تخت مهیبه یزدان بنالید ز افراسیاببه درد از دو دیده فرو ریخت آبوز آنجا بیامد چو سرو سهینشست از بر گاه شاههنشهیپایان بخش ۱۲ ـ نامهٔ گودرز به کیخسرو با پیامبری هجیر
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.