پس آگاهی آمد به پیروز شاهکه آمد ز توران به ایران سپاهبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
پس آگاهی آمد به پیروز شاهکه آمد ز توران به ایران سپاهجفاپیشه بدگوهر افراسیابز کینه نیابد شب و روز خواببرآورد خواهد همی سر ز ننگز هر سو فرستاد لشکر بجنگهمی زهر ساید به نوک سنانکه تابد مگر سوی ایران عنانسواران جنگی چو سیصد هزاربه جیحون همی کرد خواهد گذارسپاهی که هنگام ننگ و نبردز جیحون به گردون برآورد گرددلیران به درگاه افراسیابز بانگ تبیره نیابند خوابز آوای شیپور و زخم درایتو گویی برآید همی دل ز جایگر آید به ایران به جنگ آن سپاههژبر دلاور نیاید به راهسر مرز توران به پیران سپردسپاهی فرستاد با او نه خردسوی مرز خوارزم پنجه هزارکمربسته رفت از در کارزارسپهدارشان شیدهٔ شیر دلکز آتش ستاند به شمشیر دلسپاهی به کردار پیلان مستکه با جنگ ایشان شود کوه پستچو بشنید گفتار کاراگهانپراندیشه بنشست شاه جهانبه کاراگهان گفت کای بخردانمن ایدون شنیدستم از موبدانکه چون ماه ترکان برآید بلندز خورشید ایرانش آید گزندسیه مار کو را سر آید بکوبز سوراخ پیچان شود سوی چوبچو خسرو به بیداد کارد درختبگردد بر او پادشاهی و تختهمه موبدان را بر خویش خواندشنیده سخن پیش ایشان براندنشستند با شاه ایران به رازبزرگان فرزانه و رزم سازچو دستان سام و چو گودرز و گیوچو شیدوش و فرهاد و رهام نیوچو طوس و چو رستم یل پهلوانفریبرز و شاپور شیر دماندگر بیژن گیو با گستهمچو گرگین و چون زنگه و گژدهمجز این نامداران لشکر همهکه بودند شاه جهان را رمهابا پهلوانان چنین گفت شاهکه ترکان همی رزم جویند و گاهچو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگبباید بسیچید ما را به جنگبفرمود تا بوق با گاودمدمیدند و بستند رویینه خماز ایوان به میدان خرامید شاهبیاراستند از بر پیل گاهبزد مهره در جام بر پشت پیلزمین را تو گفتی براندود نیلهوا نیلگون شد زمین رنگ رنگدلیران لشکر به سان پلنگبه چنگ اندرون گرز و دل پر ز کینز گردان چو دریای جوشان زمینخروشی برآمد ز درگاه شاهکه ای پهلوانان ایران سپاهکسی کو بساید عنان و رکیبنباید که یابد به خانه شکیببفرمود کز روم وز هندوانسواران جنگی گزیده گواندلیران گردنکش از تازیانبسیچیدهٔ جنگ شیر ژیانکمربسته خواهند سیصد هزارز دشت سواران نیزه گزارهر آن کو چهل روزه را نزد شاهنیاید نبیند به سر بر کلاهپراگنده بر گرد کشور سوارفرستاده با نامه شهریاردو هفته برآمد به فرمان شاهبجنبید در پادشاهی سپاهز لشکر همه کشور آمد به جوشز گیتی بر آمد سراسر خروشبه شبگیر ، گاه خروش خروسز هر سوی برخاست آوای کوسبزرگان هر کشوری با سپاهنهادند سر سوی درگاه شاهدر گنجهای کهن باز کردسپه را درم دادن آغاز کردهمه لشکر از گنج و دینار شاهبه سر بر نهادند گوهر کلاهبه برگستوان و به جوشن چو کوهشدند انجمن لشکری همگروهچو شد کار لشکر همه ساختهوز ایشان دل شاه پرداختهنخستین از آن لشکر نامدارسواران شمشیر زن سی هزارگزین کرد خسرو به رستم سپردبدو گفت کای نامبردار گردره سیستان گیر و برکش پگاهبه هندوستان اندر آور سپاهز غزنین برو تا به راه برینچو گردد ترا تاج و تخت و نگینچو آن پادشاهی شود یکسرهبه آبشخور آید پلنگ و برهفرامرز را ده کلاه و نگینکسی کو بخواهد ز لشکر گزینبزن کوس رویین و شیپور و نایبه کشمیر و کابل فزون زین مپایکه ما را سر از جنگ افراسیابنیابد همی خورد و آرام و خوابالانان و غزدژ به لهراسب دادبدو گفت کای گرد خسرو نژادبرو با سپاهی به کردار کوهگزین کن ز گردان لشکر گروهسواران شایستهٔ کارزارببر تا برآری ز دشمن دماربه اشکش بفرمود تا سی هزاردمنده هژبران نیزه گزاربرد سوی خوارزم کوس بزرگسپاهی به کردار درنده گرگزند بر در شهر خوارزم گاهابا شیدهٔ رزم زن کینه خواهسپاه چهارم به گودرز دادچه مایه ورا پند و اندرز دادکه رو با بزرگان ایران به همچو گرگین و چون زنگه و گستهمزواره فریبرز و فرهاد و گیوگرازه سپهدار و رهام نیوبفرمود بستن کمرشان به جنگسوی رزم توران شدن بی درنگسپهدار گودرز کشوادگانهمه پهلوانان و آزادگاننشستند بر زین به فرمان شاهسپهدار گودرز پیش سپاهبه گودرز فرمود پس شهریارچو رفتی کمر بستهٔ کارزارنگر تا نیازی به بیداد دستنگردانی ایوان آباد پستکسی کو به جنگت نبندد میانچنان ساز کش از تو ناید زیانکه نپسندد از ما بدی دادگرسپنجست گیتی و ما برگذرچو لشکر سوی مرز توران بریمکن تیز دل را به آتش سرینگر تا نجوشی به کردار طوسنبندی به هر کار بر پیل کوسجهاندیدهای سوی پیران فرستهشیوار ، وز یادگیران فرستبه پند فراوانش بگشای گوشبر او چادر مهربانی بپوشبه هر کار با هر کسی داد کنز یزدان نیکی دهش یاد کنچنین گفت سالار لشکر به شاهکه فرمان تو برتر از شید و ماهبدان سان شوم کم تو فرمان دهیتو شاه جهانداری و من رهیبرآمد خروش از در پهلوانز بانگ تبیره زمین شد نوانبه لشکرگه آمد دمادم سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاهبه پیش سپاه اندرون پیل ، شستجهان پست گشته ز پیلان مستوزان ژنده پیلان جنگی چهاربیاراسته از در شهریارنهادند بر پشتشان تخت زرنشستنگه شاه با زیب و فربه گودرز فرمود تا بر نشستبر آن تخت زر ، از بر پیل مستبرانگیخت پیلان و برخاست گردمر آن را به نیک اختری یاد کردکه از جان پیران برآریم دودبر آن سان که گرد پی پیل بودپایان بخش ۳ ـ تدبیر کیخسرو و سپردن سپاه به گودرز
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.