شاهنامهٔ فردوسی دفترِ داستان و خرد

بخش ۴۰ ـ رسیدن اسکندر به حلوان و دیدار شاه یمن

پادشاهی اسکندر
بخش ۴۰ از ۴۷ ۳۷ بیت
خواندن شعر دیدگاه‌ها ۰
فهرست بخش‌های این فصل
پیش از خواندنخلاصهٔ این بخش خلاصهٔ هوش مصنوعی
متن شاهنامه
به روایت فردوسی۳۷ بیت بخش ۴۰ ـ رسیدن اسکندر به حلوان و دیدار شاه یمن

با شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.

ورود برای نشان‌کردن بیت‌ها و نگه‌داشتن محل مطالعه

۱
بدان جایگه شاه ماهی بماند
پس‌انگه بجنبید و لشکر براند
۲
ازان سبز دریا چو گشتند باز
بیابان گرفتند و راه دراز
۳
چو منزل به منزل به حلوان رسید
یکی مایه‌ور باره و شهر دید
۴
به پیش آمدندش بزرگان شهر
کسی کش ز نام و خرد بود بهر
۵
برفتند با هدیه و با نثار
ز حلوان سران تا در شهریار
۶
سکندر سبک پرسش اندر گرفت
که ایدر چه بینید چیزی شگفت
۷
بدو گفت گوینده کای شهریار
ندانیم چیزی که آید به کار
۸
برین مرز درویشی و رنج هست
کزین بگذری باد ماند به دست
۹
چو گفتار گوینده بشنید شاه
ز حلوان سوی سند شد با سپاه
۱۰
پذیره شدندش سواران سند
همان جنگ را یاور آمد ز هند
۱۱
هرانکس که از فور دل خسته بود
به خون ریختن دستها شسته بود
۱۲
بردند پیلان و هندی درای
خروش آمد و نالهٔ کرنای
۱۳
سر سندیان بود بنداه نام
سواری سرافراز با رای و کام
۱۴
یکی رزمشان کرده شد همگروه
زمین شد ز افگنده بر سان کوه
۱۵
شب آمد بران دشت سندی نماند
سکندر سپاه از پس‌اندر براند
۱۶
به دست آمدش پیل هشتاد و پنج
همان تاج زرین و شمشیر و گنج
۱۷
زن و کودک و پیر مردان به راه
برفتند گریان به نزدیک شاه
۱۸
که ای شاه بیدار با رای و هوش
مشور این بر و بوم و بر بد مکوش
۱۹
که فرجام هم روز تو بگذرد
خنک آنک گیتی به بد نسپرد
۲۰
سکندر بریشان نیاورد مهر
بران خستگان هیچ ننمود چهر
۲۱
گرفتند زیشان فراوان اسیر
زن و کودک خرد و برنا و پیر
۲۲
سوی نیمروز آمد از راه بست
همه روی گیتی ز دشمن بشست
۲۳
وزان جایگه شد به سوی یمن
جهاندار و با نامدار انجمن
۲۴
چو بشنید شاه یمن با مهان
بیامد بر شهریار جهان
۲۵
بسی هدیه‌ها کز یمن برگزید
بهاگیر و زیبا چنانچون سزید
۲۶
ده اشتر ز برد یمن بار کرد
دگر پنج را بار دینار کرد
۲۷
دگر ده شتر بار کرد از درم
چو باشد درم دل نباشد به غم
۲۸
دگر سلهٔ زعفران بد هزار
ز دیبا و هرجامهٔ بی‌شمار
۲۹
زبرجد یکی جام بودش به گنج
همان در ناسفته هفتاد و پنج
۳۰
یکی جام دیگر بدش لاژورد
نهاد اندرو شست یاقوت زرد
۳۱
ز یاقوت سرخ از برش ده نگین
به فرمانبران داد و کرد آفرین
۳۲
به پیش سراپردهٔ شهریار
رسیدند با هدیه و با نثار
۳۳
سکندر بپرسید و بنواختشان
بر تخت نزدیک بنشاختشان
۳۴
برو آفرین کرد شاه یمن
که پیروزگر باش بر انجمن
۳۵
به تو شادم ار باشی ایدر دو ماه
برآساید از راه شاه و سپاه
۳۶
سکندر برو آفرین کرد و گفت
که با تو همیشه خرد باد جفت
۳۷
به شبگیر شاه یمن بازگشت
ز لشکر جهانی پر آواز گشت

پایان بخش ۴۰ ـ رسیدن اسکندر به حلوان و دیدار شاه یمن

بازگشت به آغاز
دربارهٔ متن و منبع

نام منبع ثبت‌شده برای این بخش: ویکی‌درج

گفت‌وگو دربارهٔ این بخش

دیدگاه‌های خوانندگان ۰

برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاه‌ها پس از تأیید مدیریت نمایش داده می‌شوند.

هنوز دیدگاه تأییدشده‌ای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفت‌وگو باشید.