سکندر بیامد دلی همچو کوهرها گشته از شاه دانش پژوهبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
سکندر بیامد دلی همچو کوهرها گشته از شاه دانش پژوهنبودش ز قیدافه چین در بروینبرداشت هرگز دل از آرزویببود آن شب و بامداد پگاهز ایوان بیامد به نزدیک شاهسپهدار در خان پیلاسته بودهمه گرد بر گرد او رسته بودسر خانه را پیکر از جزع و زربه زر اندرون چند گونه گهربه پیش اندرون دستهٔ مشک بویدو فرزند بایسته در پیش اویچو طینوش اسپافگن و قیدروشنهاده به گفتار قیدافه گوشبه مادر چنین گفت کهتر پسرکه ای شاه نیک اختر و دادگرچنان کن که از پیش تو بیطقونشود شاد و خشنود با رهنمونبه ره بر کسی تا نیازاردشور از دشمنان نیز نشماردشکه زنده کن پاک جان من اوستبرآنم که روشن روان من اوستبدو گفت مادر که ایدون کنمکه او را بزرگی بر افزون کنمبه اسکندر نامور شاه گفتکه پیدا کن اکنون نهان از نهفتچه خواهی و رای سکندر به چیستچه رانی تو از شاه و دستور کیستسکندر بدو گفت کای سرفرازبه نزد تو شد بودن من درازمرا گفت رو باژ مرزش بخواهوگر دیر مانی بیارم سپاهنمانم بدو کشور و تاج و تختنه زور و نه شاهی نه گنج و نه بختپایان بخش ۲۵ ـ باجخواهی اسکندر در دربار قیدافه
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.