سکندر چو کرد اندر ایران نگاهبدانست کو را شد آن تاج و گاهبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
سکندر چو کرد اندر ایران نگاهبدانست کو را شد آن تاج و گاههمی راه و بیراه لشکر کشیدسوی کید هندی سپه برکشیدبه جایی که آمد سکندر فرازدر شارستانها گشادند بازازان مرز کس را به مردم نداشتز ناهید مغفر همی برگذاشتچو آمد بران شارستان بزرگکه میلاد خواندیش کید سترگبران مرز لشکر فرود آوریدهمه بوم ایشان سپه گستریدنویسندهٔ نامه را خواندندبه پیش سکندرش بنشاندندیکی نامه بنوشت نزدیک کیدچو شیری که ارغنده گردد به صیدز اسکندر راد پیروزگرخداوند شمشیر و تاج و کمرسر نامه بود آفرین از نخستبدانکس که دل را به دانش بشستز کار آن گزیند که بیرنجترچو خواهد که بردارد از گنج برگراینده باشد به یزدان پاکبدو دارد امید و زو ترس و باکبداند که ما تخت را مایهایمجهاندار پیروز را سایهایمنوشتم یکی نامه نزدیک توکه روشن کند جان تاریک توهمآنگه که بر تو بخواند دبیرمنه پیش و این را سگالش مگیراگر شب رسد روشنی را مپایهماندر زمان سوی فرمان گرایوگر بگذری زین سخن نگذرمسر و تاج و تختت به پی بسپرمپایان بخش ۷ ـ نامهٔ اسکندر به کید هندی
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.