بپرسید هرچیز و دریا بدیدوزان روی لشکر به مغرب کشیدبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بپرسید هرچیز و دریا بدیدوزان روی لشکر به مغرب کشیدیکی شارستان پیشش آمد بزرگبدو اندرون مردمانی سترگهمه روی سرخ و همه موی زردهمه در خور جنگ روز نبردبه فرمان به پیش سکندر شدنددو تا گشته و دست بر سر شدندسکندر بپرسید از سرکشانکه ایدر چه دارد شگفتی نشانچنین گفت با او یکی مرد پیرکه ای شاه نیکاختر و شهرگیریکی آبگیرست زان روی شهرکزان آب کس را ندیدیم بهرچو خورشید تابان بدانجا رسیدبران ژرف دریا شود ناپدیدپس چشمهدر تیره گردد جهانشود آشکارای گیتی نهانوزان جای تاریک چندان سخنشنیدم که هرگز نیاید به بنخرد یافته مرد یزدانپرستبدو در یکی چشمه گوید که هستگشاده سخن مرد با رای و کامهمی آب حیوانش خواند به نامچنین گفت روشندل پر خردکه هرک آب حیوان خورد کی مردز فردوس دارد بران چشمه راهبشوید برآن تن بریزد گناهبپرسید پس شه که تاریک جایبدو اندرون چون رود چارپایچنین پاسخ آورد یزدانپرستکزان راه بر کره باید نشستبه چوپان بفرمود کاسپ یلهسراسر به لشکرگه آرد گلهگزین کرد زو بارگی ده هزارهمه چار سال از در کارزارپایان بخش ۳۲ ـ شنیدن خبر آب زندگی در مغرب
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.