سکندر چو بشنید شد سوی کوهبه دیدار بر تیغ شد بیگروهبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
سکندر چو بشنید شد سوی کوهبه دیدار بر تیغ شد بیگروهسرافیل را دید صوری به دستبرافراخته سر ز جای نشستپر از باد لب دیدگان پرزنمکه فرمان یزدان کی آید که دمچو بر کوه روی سکندر بدیدچو رعد خروشان فغان برکشیدکه ای بندهٔ آز چندین مکوشکه روزی به گوش آیدت یک خروشکه چندین مرنج از پی تاج و تختبه رفتن بیارای و بربند رختچنین داد پاسخ بدو شهریارکه بهر من این آمد از روزگارکه جز جنبش و گردش اندر جهاننبینم همی آشکار و نهانازان کوه با ناله آمد فرودهمی داد نیکی دهش را درودبران راه تاریک بنهاد رویبه پیش اندرون مردم راهجویچو آمد به تاریکی اندر سپاهخروشی برآمد ز کوه سیاهکه هرکس که بردارد از کوه سنگپشیمان شود ز آنک دارد به چنگوگر برندارد پشیمان شودبه هر درد دل سوی درمان شودسپه سوی آواز بنهاد گوشپراندیشه شد هرکسی زان خروشکه بردارد آن سنگ اگر بگذردپی رنج ناآمده نشمردیکی گفت کین رنج هست از گناهپشیمانی و سنگ بردن به راهدگر گفت لختی بباید کشیدمگر درد و رنجش نباید چشیدیکی برد زان سنگ و دیگر نبردیکی دیگر از کاهلی داشت خردچو از آب حیوان به هامون شدندز تاریکی راه بیرون شدندبجستند هرکس بر و آستیپدیدار شد کژی و کاستیکنار یکی پر ز یاقوت بودیکی را پر از گوهر نابسودپشیمان شد آنکس که کم داشت اویزبرجد چنان خار بگذاشت اویپشیمانتر آنکس که خود برنداشتازان گوهر پربها سر بگاشتدو هفته بر آن جایگه بر بماندچو آسودهتر گشت لشکر براندپایان بخش ۳۵ ـ دیدار اسکندر با سرافیل
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.