وزان جایگه رفت خورشیدفشبیامد دمان تا زمین حبشبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
وزان جایگه رفت خورشیدفشبیامد دمان تا زمین حبشز مردم زمین بود چون پر زاغسیه گشته و چشمها چون چراغتناور یکی لشکری زورمندبرهنه تن و پوست و بالابلندچو از دور دیدند گرد سپاهخروشی برآمد ز ابر سیاهسپاه انجمن شد هزاران هزاروران تیره شد دیدهٔ شهریاربه سوی سکندر نهادند سربکشتند بسیار پرخاشخربه جای سنان استخوان داشتندهمی بر تن مرد بگذاشتندبه لشکر بفرمود پس شهریارکه برداشتند آلت کارزاربرهنه به جنگ اندر آمد حبشغمی گشت زان لشکر شیرفشبکشتند زیشان فزون از شماربپیچید دیگر سر از کارزارز خون ریختن گشت روی زمینسراسر به کردار دریای چینچو از خون در و دشت آلوده شدز کشته به هر جای بر توده شدچو بر توده خاشاکها برزدندبفرمود تا آتش اندر زدندچو شب گشت بشنید آواز کرگسکندر بپوشید خفتان و ترگیکی پیش رو بود مهتر ز پیلبه سر بر سرو داشت همرنگ نیلازین نامداران فراوان بکشتبسی حمله بردند و ننمود پشتبکشتند فرجام کارش به تیریکی آهنین کوه بد پیل گیروزان جایگه تیز لشکر براندبسی نام دادار گیهان بخواندپایان بخش ۳۰ ـ جنگ اسکندر در سرزمین حبش
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.