بهشتم بیاراست خورشید چهرسپه را به کردار گردان سپهربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بهشتم بیاراست خورشید چهرسپه را به کردار گردان سپهرز درگاه برخاست آوای کوسهوا شد ز گرد سپاه آبنوسسپاهی گزین کرد زآزادگانبیامد سوی آذرآبادگاندو هفته برآمد به فرمان شاهبه لشکرگه آمد دمادم سپاهسراپردهٔ شاه بر دشت دوکچنان لشکری گشن و راهی سه دوکنیاطوس را داد لشکر همهبدو گفت مهتر تویی بر رمهوزان جایگه با سواران گردعنان بارهٔ تیزتگ را سپردسوی راه چیچست بنهاد رویهمی راند شادان دل و راه جویبه جایی که موسیل بود ارمنیکه کردی میان بزرگان منیبه لشکرگهش یار بندوی بودکه بندوی خال جهانجوی بودبرفت این دو گرد از میان سپاهز لشکر نگه کرد خسرو به راهبه گستهم گفت آن دلاور دو مردچنین اسپ تازان به دشت نبردبرو سوی ایشان ببین تا کیاندبرین گونه تازان ز بهر چیاندچنین گفت گستهم کهای شهریاربرانم که آن مرد ابلق سواربرادرم بندوی کنداورستهمان یارش از لشکری دیگرستچنین گفت خسرو به گستهم شیرکه این کی بود ای سوار دلیرکجا کار بندوی باشد درشتمگر پاک یزدان بود یار و پشتاگر زنده خواهی به زندان بودوگر کشته بردار میدان بودبدو گفت گستهم شاها درستبدان سو نگه کن که او خال تستگر آید به نزدیک و باشد جز اویز گستهم گوینده جز جان مجویهم آنگه رسیدند نزدیک شاهپیاده شدند اندران سایهگاهچو رفتند نزدیک خسرو فرازستودند و بردند پیشش نمازبپرسید خسرو به بندوی گفتکه گفتم تو را خاک یابم نهفتبه خسرو بگفت آنچ بر وی رسیدهمان مردمی کو ز بهرام دیدوزآن چاره جستن در آن روزگاروزآن پوشش جامهٔ شهریارهمی گفت و خسرو فراوان گریستاز آن پس بدو گفت کهاین مرد کیستبدو گفت کهای شاه خورشید چهرتو موسیل را چون نپرسی ز مهرکه تا تو ز ایران شدهستی به رومنخفتهست هرگز به آباد بومسراپرده و دشت جای وی استنه خرگاه وخیمه سرای وی استفراوان سپاهست با او به همسلیح بزرگی و گنج درمکنون تا تو رفتی برین راه بودنیازش به برگشتن شاه بودجهاندار خسرو به موسیل گفتکه رنج تو کی ماند اندر نهفتبکوشیم تا روز تو به شودهمان نامت از مهتران مه شودبدو گفت موسیل کهای شهریاربه من بر یکی تازه کن روزگارکه آیم ببوسم رکیب تو راستایش کنم فر و زیب تو رابدو گفت خسرو که با رنج تودرفشان کنم زین سخن گنج توبرون کرد یک پای خویش از رکیبشد آن مرد بیدار دل ناشکیبببوسید پای و رکیب وراهمی خیره گشت از نهیب وراچو بیکار شد مرد خسرو پرستجهانجوی فرمود تا برنشستوزآن دشت بی بر، انگیخت اسپهمی تاخت تا پیش آذرگشسپنوان اندر آمد به آتشکدهدلش بود یکسر به درد آژدهبشد هیربد زند و استا به دستبه پیش جهاندار یزدان پرستگشاد از میان شاه زرین کمربر آتش برآگند چندی گهرنیایش کنان پیش آذر بگشتبنالید وز هیربد برگذشتهمی گفت کهای داور داد و پاکسر دشمنان اندر آور به خاکتو دانی که بر داد نالم همیهمه راه نیکی سگالم همیتو مپسند بیداد بیدادگربگفت این و بربست زرین کمرسوی دشت دوک اندر آورد رویهمی شد خلیده دل و راهجویچو آمد به لشکرگه خویش بازهمان تیره گشت آن شب دیر یازفرستاد بیدار کارآگهانکه تا باز جویند کار جهانچو آگاه شد لشکر نیمروزکه آمد ز ره شاه گیتی فروزهمه کوس بستند بر پشت پیلزمین شد به کردار دریای نیلازآن آگهی سر به سر نو شدندبه یاری به نزدیک خسرو شدندپایان بخش ۲۸ ـ بازگشت خسرو با سپاه و دیدار موسیل
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.