رسیدند بهرام و خسرو به همگشاده یکی روی و دیگر دژمبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
رسیدند بهرام و خسرو به همگشاده یکی روی و دیگر دژمنشسته جهاندار بر خنگ عاجفریدون یل بود با فر و تاجز دیبای زربفت چینی قبایچو گردوی پیش اندرون رهنمایچو بندوی و گستهم بر دست شاهچو خراد برزین زرین کلاههه غرقه در آهن و سیم و زرنه یاقوت پیدا نه زرین کمرچو بهرام روی شهنشاه دیدشد از خشم رنگ رخش ناپدیدازان پس چنین گفت با سرکشانکه این روسپی زادهٔ بدنشانز پستی و کندی به مردی رسیدتوانگر شد و رزمگه برکشیدبیاموخت آیین شاهنشهانبه زودی سرآرم بدو بر جهانببینید لشکرش را سر به سرکه تا کیست زیشان یکی نامورسواری نبینم همی رزم جویکه بامن به روی اندر آرند رویببیند کنون کار مردان مردتگ اسپ و شمشیر و گرز نبردهمان زخم گوپال وباران تیرخروش یلان بر ده و دار و گیرندارد به آوردگه پیل پایچو من با سپاه اندر آیم ز جایز آواز من کوه ریزان شودهژبر دلاور گریزان شودبه خنجر به دریا بر افسون کنیمبیابان سراسر پر از خون کنیمبگفت و برانگیخت ابلق زجایتو گفتی شد آن باره پران هماییکی تنگ آورد گاهی گرفتبدو مانده بد لشکر اندر شگفتز آوردگه شد سوی نهروانهمی بود بر پیش فرخ جوانتنی چند با او ز ایرانیانهمه بسته بر جنگ خسرو میانچنین گفت خسرو که ای سرکشانز بهرام چوبین که دارد نشانبدو گفت گردوی کای شهریارنگه کن بر آن مرد ابلق سوارقبایش سپید و حمایل سیاههمی راند ابلق میان سپاهجهاندار چون دید بهرام رابدانستش آغاز و فرجام راچنین گفت کان دودگون درازنشسته بر آن ابلق سرفرازبدو گفت گردوی که آری هماننبردهست هرگز به نیکی گمانچنین گفت کز پهلو کوژپشتبپرسی سخن پاسخ آرد درشتهمان خوک بینی و خوابیده چشمدل آگنده دارد تو گویی به خشمبه دیده ندیدی مر او را به دستکجا در جهان دشمن ایزدستنبینم همی در سرش کهترینیابد کس او را به فرمانبریازآن پس به بندوی و گستهم گفتکه بگشایم این داستان از نهفتکه گر خر نیاید به نزدیک بارتو بار گران را به نزد خر آرچو بفریفت چوبینه را نره دیوکجا بیند او راه گیهان خدیوهرآن دل که از آز شد دردمندنیایدش کار بزرگان پسندجز از جنگ چوبینه را رای نیستبه دلش اندرون داد را جای نیستچو بر جنگ رفتن بسی شد سُخُننگه کرد باید ز سر تا به بُنکه داندکه در جنگ پیروز کیستبدان سر دگر لشکر افروز کیستبرین گونه آراسته لشکریبه پرخاش بهرام یل مهتریدژاگاه مردی چو دیو سترگسپاهی به کردار درنده گرگگر ایدون که باشیم همداستاننباشد مرا ننگ زین داستانبه پرسش یکی پیش دستی کنماز آن به که در جنگ سستی کنماگر زو بر اندازه یابم سخننوآیین بدیهاش گردد کهنز گیتی یکی گوشه او را دهمسپاسی ز دادن بدو برنهمهمه آشتی گردد این جنگ مابرین رزمگه جستن آهنگ مامرا ز آشتی سودمندی بودخرد بیگمان تاج بندی بودچو بازارگانی کند پادشاازو شاد باشد دل پارسابدو گفت گستهم کای شهریارانوشه بدی تا بود روزگارهمی گوهر افشانی اندر سُخُنتو داناتری هرچ باید بکنتو پُردادی و بنده بیدادگرتو پرمغزی و او پر از باد سرچو بشنید خسرو بپیمود راهخرامان بیامد به پیش سپاهبپرسید بهرام یل را ز دورهمی جست هنگامهٔ رزم سورببه هرام گفت ای سرافراز مردچگونهست کارت به دشت نبردتو درگاه را همچو پیرایهایهمان تخت ودیهیم را مایهایستون سپاهی به هنگام رزمچو شمع درخشنده هنگام بزمجهانجوی گردی و یزدان پرستمداراد دارنده باز از تو دستسگالیدهام روزگار تو رابه خوبی بسیجیده کار تو راتو را با سپاه تو مهمان کنمز دیدار تو رامش جان کنمسپهدار ایرانت خوانم به دادکنم آفریننده را بر تو یادسخنهاش بشنید بهرام گردعنان بارهٔ تیزتگ را سپردهم از پشت آن باره بردش نمازهمی بود پیشش زمانی درازچنین داد پاسخ مر ابلق سوارکه من خرمم شاد و به روزگارتو را روزگار بزرگی مبادنه بیداد دانی ز شاهی نه دادالان شاه چون شهریاری کندورا مرد بدبخت یاری کندتو را روزگاری سگالیدهامبنوی کمندیت مالیدهامبه زودی یکی دار سازم بلنددو دستت ببندم به خم کمندبیاویزمت زان سزاوار دارببینی ز من تلخی روزگارچو خسرو ز بهرام پاسخ شنیدبه رخساره شد چون گل شنبلیدچنین داد پاسخ که ای ناسپاسنگوید چنین مرد یزدان شناسچو مهمان به خوان تو آید ز دورتو دشنام سازی به هنگام سورنه آیین شاهان بود زین نشاننه آنِ سواران گردنکشاننه تازی چنین کرد و نه پارسیاگر بشمری سال صدبار سیازین ننگ دارد خردمند مردبه گرد درِ ناسپاسی مگردچو مهمانت آواز فرخ دهدبرین گونه بر دیو پاسخ دهدبترسم که روز بد آیدت پیشکه سرگشته بینمت بر رای خویشتو را چاره بر دست آن پادشاستکه زندهست جاوید وفرانرواستگنهکار یزدانی و ناسپاستن اندر نکوهش دل اندر هراسمرا چون الان شاه خوانی همیز گوهر به یک سوم دانی همیمگر ناسزایم به شاهنشهینه زیباست بر من کلاه مهیچون کسری نیا و چو هرمز پدرکرا دانی از من سزاوارترورا گفت بهرام کای بدنشانبه گفتار و کردار چون بیهشاننخستین ز مهمان گشادی سخنسرشتت بدو داستانت کهنتو را با سخنهای شاهان چه کارنه فرزانه مردی نه جنگی سوارالان شاه بودی کنون کهتریهم از بندهٔ بندگان کمتریگنه کارتر کس توی در جهاننه شاهی نه زیباسری از مهانبه شاهی مرا خواندند آفریننمانم که پی برنهی بر زمیندگر آنک گفتی که بداخترینزیبد تو را شاهی و مهتریازآن گفتم ای ناسزاوار شاهکه هرگز مبادی تو در پیشگاهکه ایرانیان بر تو بر دشمنندبکوشند و بیخت زبن برکنندبدرند بر تنت بر پوست و رگسپارند پس استخوانت به سگبدو گفت خسرو که ای بدکنشچرا گشتهای تند و برتر منشکه آهوست بر مرد گفتار زشتتو را اندر آغاز بود این سرشتز مغز تو بگسست روشن خردخنک نامور کو خرد پروردهرآن دیو کاید زمانش فراززبانش به گفتار گردد درازنخواهم که چون تو یکی پهلوانبه تندی تبه گردد و ناتوانسزد گر ز دل خشم بیرون کنینجوشی و بر تیزی افسون کنیز دارندهٔ دادگر یاد کنخرد را بدین یاد بنیاد کنیکی کوه داری به زیر اندورنکه گر بنگری برتر از بیستونگر از تو یکی شهریار آمدیمغیلان بیبر به بار آمدیتو را دل پراندیشه مهتریستببینیم تا رای یزدان به چیستندانم که آمختت این بد تنیتو را با چنین کیش آهرمنیهران کاین سخن با تو گوید همیبه گفتار مرگ تو جوید همیبگفت و فرود آمد از خنگ عاجز سر بر گرفت آن بهاگیر تاجبنالید و سر سوی خورشید کردز یزدان دلش پر ز امید کردچنین گفت کای روشن دادگردرخت امید از تو آید به برتو دانی که بر پیش این بنده کیستکزین ننگ بر تاج باید گریستوز آنجا سبک شد به جای نمازهمیگفت با داور پاک رازگر این پادشاهی ز تخم کیانبخواهد شدن تا نبندم میانپرستنده باشم به آتشکدهنخواهم خورش جز ز شیر ددهندارم به گنج اندرون زر و سیمبه گاه پرستش بپوشم گلیمگر ایدون که این پادشاهی مراستپرستنده و ایمن و داد و راستتو پیروز گردان سپاه مرابه بنده مده تاج وگاه مرااگر کام دل یابم این تاج و اسپبیارم دمان پیش آذرگشسپهمین یاره و طوق و این گوشوارهمین جامهٔ زر گوهرنگارهمان نیزده بدره دینار زردفشانم برین گنبد لاژوردپرستندگان را دهم ده هزاردرم چون شوم بر جهان شهریارز بهرامیان هرک گردد اسیربه پیش من آرد کسی دستگیرپرستنده فرخ آتش کنمدل موبد و هیربد خوش کنمبگفت این وز خاک بر پای خاستستمدیده گویندهٔ بود راستز جای نیایش بیامد چو گردبه بهرام چوبینه آواز کردکهای دوزخی بندهٔ دیو نرخرد دور و دور از تو آیین و فرستمگاره دیویست با خشم و زورکزین گونه چشم تو را کرد کوربه جای خرد خشم و کین یافتیز دیوان کنون آفرین یافتیتو را خارستان شارستانی نمودیکی دوزخی بوستانی نمودچراغ خرد پیش چشمت بمردز جان و دلت روشنایی ببردنبودهست جز جادوی پرفریبکه اندر بلندی نمودت نشیببه شاخی همی یازی امروز دستکه برگش بود زهر و بارش کبستنجستهست هرگز تبار تو ایننباشد به جوینده بر آفرینتو را ایزد این فر و برزت ندادنیاری ز گرگین میلاد یادایا مرد بدبخت و بیدادگربه نابودنیها گمانی مبرکه خرچنگ را نیست پر عقابنپرد عقاب از بر آفتاببه یزدان پاک و به تخت و کلاهکه گر من بیابم تو را بیسپاهاگر برزنم بر تو بر باد سردندارمت رنجه ز گرد نبردسخنها شنیدیم چندی درشتبه پیروزگر باز هشتیم پشتاگر من سزاوار شاهی نیممبادا که در زیر دستی زیمچنین پاسخش داد بهرام بازکه ای بی خرد ریمن دیوسازپدرت آن جهاندار دین دوست مردکه هرگز نزد بر کسی باد سردچنو مرد را ارج نشناختیبه خواری ز تخت اندر انداختیپس او جهاندار خواهی بدنخردمند و بیدار خواهی بدنتو ناپاکی و دشمن ایزدینبینی ز نیکی دهش جز بدیگر ایدون که هرمزد بیداد بودزمان و زمین زو به فریاد بودتو فرزند اویی نباشد سزابه ایران و توران شده پادشاتو را زندگانی نباید نه تختیکی دخمهای بس که دوری ز بختهم ان کین هرمز کنم خواستاردگر کاندر ایران منم شهریارکنون تازه کن برمن این داستانکه از راستان گشت همداستانکه تو داغ بر چشم شاهان نهیکسی کو نهد نیز فرمان دهیازان پس بیابی که شاهی مراستز خورشید تا برج ماهی مراستبدو گفت خسرو که هرگز مبادکه باشد به درد پدر بنده شادنوشته چنین بود وبود آنچ بودسخن بر سخن چند باید فزودتو شاهی همیسازی از خویشتنکه گر مرگت آید نیابی کفنبدین اسپ و برگستوان کسانیکی خسروی برزو نارساننه خان و نه مان و نه بوم و نژادیکی شهریاری میان پر ز بادبدین لشکر و چیز و نامی دروغنگیری بر تخت شاهی فروغز تو پیش بودند کنداورانجهانجوی و با گرزهای گراننجستند شاهی که کهتر بدندنه اندر خور تخت و افسر بدندهمی هرزمان سرفرازی به خشمهمی آب خشم اندر آری به چشمبجوشد همی بر تنت بدگمانزمانه به خشم آردت هر زمانجهاندار شاهی ز داد آفریددگر از هنر وز نژاد آفریدبدان کس دهد کو سزاوارترخرددارتر هم بی آزارترالان شاه ما را پدر کرده بودکجا برمن از کارت آزرده بودکنون ایزدم داد شاهنشهیبزرگی و تخت و کلاه مهیپذیرفتم این از خدای جهانشناسنده آشکار و نهانبه دستوری هرمز شهریارکجا داشت تاج پدر یادگارازان نامور پر هنر بخردانبزرگان و کارآزموده ردانبدان دین که آورده بود از بهشتخرد یافته پیر سر زردهشتکه پیغمبر آمد به لهراسپ دادپذیرفت زان پس به گشتاسپ دادهرآنکس که ما را نمودهست رنجدگر آنک ازو یافتهستیم گنجهمه یکسر اندر پناه مننداگر دشمن ار نیکخواه منندهمه بر زن و زاده بر پادشانخوانیم کس را مگر پارساز شهری که ویران شد اندر جهانبه جایی که درویش باشد نهانتوانگر کنم مرد درویش راپراگنده و مردم خویش راهمه خارستانها کنم چون بهشتپر از مردم و چارپایان و کشتبمانم یکی خوبی اندر جهانکه ناممپس از مرگ نبود نهانبیاییم و دل را ترازو کنیمبسنجیم ونیرو به بازو کنیمچو هرمز جهاندار و باداد بودزمین و زمانه بدو شاد بودپسر بیگمان از پدر تخت یافتکلاه و کمر یافت و هم بخت یافتتو ای پرگناه فریبنده مردکه جستی نخستین ز هرمز نبردنبد هیچ بد جز به فرمان تووگر تنبل و مکر ودستان توگر ایزد بخواهد من از کین شاهکنم بر تو خورشید روشن سیاهکنون تاج را درخور کار کیستچو من ناسزایم سزاوار کیستبدو گفت بهرام کای مرد گردسزا آن بود کز تو شاهی ببردچو از دخت بابک بزاد اردشیرکه اشکانیان را بدی دار و گیرنه چون اردشیر اردوان را بکشتبه نیرو شد و تختش آمد به مشتکنون سال چون پانصد برگذشتسر تاج ساسانیان سرد گشتکنون تخت و دیهیم را روز ماستسرو کار با بخت پیروز ماستچو بینیم چهر تو و بخت توسپاه و کلاه تو و تخت توبیازم بدین کار ساسانیانچو آشفته شیری که گردد ژیانز دفتر همه نامشان بسترمسر تخت ساسانیان بسپرمبزرگی مر اشکانیان را سزاستاگر بشنود مرد داننده راستچنین پاسخ آورد خسرو بدویکهای بیهده مرد پیکار جویاگر پادشاهی ز تخم کیانبخواهد شدن تو کیی در جهانهمه رازیان از بنه خود کینددو رویند وز مردمی برچیندنخست از ری آمد سپاه اندکیکه شد با سپاه سکندر یکیمیان را ببستند با رومیانگرفتند ناگاه تخت کیانز ری بود ناپاکدل ماهیارکزو تیره شد تخم اسفندیارازان پس ببستند ایرانیانبه کینه یکایک کمر بر میاننیامد جهان آفرین را پسندازیشان به ایران رسید آن گزندکلاه کیی بر سر اردشیرنهاد آن زمان داور دستگیربه تاج کیان او سزاوار بوداگر چند بیگنج و دینار بودکنون نام آن نامداران گذشتسخن گفتن ما همه باد گشتکنون مهتری را سزاوار کیستجهان را بنوی جهاندار کیستبدو گفت بهرام جنگی منمکه بیخ کیان را ز بن برکنمچنین گفت خسرو که آن داستانکه داننده یاد آرد از باستانکه هرگز به نادان وبیراه و خردسلیح بزرگی نباید سپردکه چون بازخواهی نیاید به دستکه دارنده زان چیز گشتهست مستچه گفت آن خردمند شیرین سخنکه گر بیبُنان را نشانی ببنبه فرجام کار آیدت رنج و دردبه گرد در ناسپاسان مگرددلاور شدی تیز و برتر منشز بد گوهر آمد تو را بدکنشتو را کرد سالار گردنکشانشدی مهتر اندر زمین کشانبران تخت سیمین و آن مهرشاهسرت مست شد بازگشتی ز راهکنون نام چوبینه بهرام گشتهمان تخت سیمین تو را دام گشتبرآن تخت بر ماه خواهی شدنسپهبد بدی شاه خواهی شدنسخن زین نشان مرد دانا نگفتبر آنم که با دیو گشتی تو جفتبدو گفت بهرام کای بدکنشنزیبد همی بر تو جز سرزنشتو پیمان یزدان نداری نگاههمی ناسزا خوانی این پیشگاهنهی داغ بر چشم شاه جهانسخن زین نشان کی بود در نهانهمه دوستان بر تو بر دشمنندبه گفتار با تو به دل با منندبدین کار خاقان مرا یاورستهمان کاندر ایران و چین لشکرستبزرگی من از پارس آرم برینمانم کزین پس بود نام کیبرافرازم اندر جهان داد راکنم تازه آیین میلاد رامن از تخمهٔ نامور آرشمچو جنگ آورم آتش سرکشمنبیره جهانجوی گرگین منمهم آن آتش تیز برزین منمبه ایران بران رای بد ساوهشاهکه نه تخت ماند نه مهر و کلاهکند با زمین راست آتشکدهنه نوروز ماند نه جشن سدههمه بنده بودند ایرانیانبرین بوم تا من ببستم میانتو خودکامه را گر ندانی شماربرو چارصد بار بشمر هزارز پیلان جنگی هزار و دویستکه گفتی که بر راه برجای نیستهزیمت گرفت آن سپاه بزرگمن از پس خروشان چو دیو سترگچنان دان که کس بیهنر در جهانبه خیره نجوید نشست مهانهمی بوی تاج آید از مغفرمهمی تخت عاج آید از خنجرماگر با تو یک پشه کین آوردز تختت به روی زمین آوردبدو گفت خسرو کهای شوم پیچرا یاد گرگین نگیری بریکه اندر جهان بود و تختش نبودبزرگی و اورنگ و بختش نبودندانست کس نام او در جهانفرومایه بد در میان مهانبیامد گرانمایه مهران ستادبه شاه زمانه نشان تو دادز خاک سیاهت چنان برکشیدشد آن روز بر چشم تو ناپدیدتو را داد گنج و سلیح و سپاهدرفش تهمتن دُرفشان چو ماهنبد خواست یزدان که ایران زمینبه ویرانی آرند ترکان چینتو بودی بدین جنگشان یارمندکلاهت برآمد به ابر بلندچو دارندهٔ چرخ گردان بخواستکه آن پادشا را شود کار راستتو زان مایه مر خویشتن را نهیکه هرگز ندیدی بهی و مهیگرین پادشاهی ز تخم کیانبخواهد شدن تو چه بندی میانچو اسکندری باید اندر جهانکه تیره کند بخت شاهنشهانتوبا چهرهٔ دیو و با رنگ و خاکمبادی به گیتی جز اندر مغاکز بی راهی و کارکرد تو بودکه شد روز برشاه ایران کبودنوشتی همان نام من بر درمزگیتی مرا خواستی کرد کمبدی را تو اندر جهان مایهایهم از بیرهان برترین پایهایهران خون که شد در جهان ریختهتوباشی بران گیتی آویختهنیابی شب تیره آن را به خوابکه جویی همی روز در آفتابایا مرد بدبخت بیدادگرهمه روزگارت به کژی مبرز خشنودی ایزد اندیشه کنخردمندی و راستی پیشه کنکه این بر من و تو همی بگذردزمانه دم ما همی بشمردکه گوید کژی به از راستیبه کژی چرا دل بیاراستیچو فرمان کنی هرچ خواهی تو راستیکی بهر ازین پادشاهی تو راستبدین گیتی اندر بزی شادمانتن آسان و دور از بد بدگمانوگر بگذری زین سرای سپنجگه بازگشتن نباشی به رنجنشاید کزین کم کنیم ار فزونکه زردشت گوید به زند اندرونکه هرکس که برگردد از دین پاکز یزدان ندارد به دل بیم و باکبه سالی همی داد بایدش پندچو پندش نباشد ورا سودمندببایدش کشتن به فرمان شاهفکندن تن پرگناهش به راهچو بر شاه گیتی شود بدگمانببایدش کشتن هم اندر زمانبریزند هم بیگمان خون توهمین جستن تخت وارون توکنون زندگانیت ناخوش بودوگر بگذری جایت آتش بودوگر دیر مانی برین هم نشانسر از شاه وز داد یزدان کشانپشیمانی آیدت زین کار خویشز گفتار ناخوب و کردار خویشتو بیماری و پند داروی تستبگوییم تا تو شوی تن درستوگر چیزه شد بر دلت کام و رشکسخن گوی تا دیگر آرم پزشکپزشک تو پندست و دارو خردمگر آز تاج از دلت بستردبه پیروزی اندر چنین کش شدیوز اندیشه گنج سرکش شدیشنیدی که ضحاک شد ناسپاسز دیو و ز جادو جهان پرهراسچو زو شد دل مهتران پر ز دردفریدون فرخنده با او چه کردسپاهت همه بندگان منندبه دل زنده و مردگان منندز تو لختکی روشنی یافتندبدین سان سر از داد برتافتندچومن گنج خویش آشکارا کنمدل جنگیان پرمدارا کنمچو پیروز گشتی تو بر ساوه شاهبرآن برنهادند یکسر سپاهکه هرگز نبینند زان پس شکستچو از خواسته سیر گشتند و مستنباید که بر دست من بر هلاکشوند این دلیران بیبیم و باکتو خواهی که جنگی سپاهی گرانهمه نامداران و کنداورانشود بوم ایران ازیشان تهیشکست اندر آید به تخت مهیکه بد شاه هنگام آرش بگویسرآید مگر بر من این گفت و گویبدو گفت بهرام کان گاه شاهمنوچهر بد با کلاه و سپاهبدو گفت خسرو که ای بدنهانچو دانی که او بود شاه جهانندانی که آرش ورا بنده بودبه فرمان و رایش سرافکنده بودبدو گفت بهرام کز راه دادتو از تخم ساسانی ای بد نژادکه ساسان شبان و شبان زاده بودنه بابک شبانی بدو داده بودبدو گفت خسرو که ای بدکنشنه از تخم ساسان شدی بر منشدروغست گفتار تو سر به سرسخن گفتن کژ نباشد هنرتو از بدتنان بودی وبیبُناننه از تخم ساسان رسیدی به نانبدو گفت بهرام کاندر جهانشبانی ز ساسان نگردد نهانورا گفت خسرو که دارا بمردنه تاج بزرگی به ساسان سپرداگر بخت گم شد کجا شد نژادنیاید ز گفتار بیداد دادبدین هوش و این رای و این فرهیبجویی همی تخت شاهنشهیبگفت و بخندید و برگشت زویسوی لشکر خویش بنهاد رویز خاقانیان آن سه ترک سترگکه ارغنده بودند بر سان گرگکجا گفته بودند بهرام راکه ما روز جنگ از پی نام رااگر مرده گر زنده بالای شاهبه نزد تو آریم پیش سپاهازیشان سواری که ناپاک بوددلاور بد و تند و ناباک بودهمیراند پرخاشجوی و دژمکمندی ببازو و درون شست خمچو نزدیکتر گشت با خنگ عاجهمیبود یازان به پرمایه تاجبینداخت آن تاب داده کمندسر تاج شاه اندرآمد ببندیکی تیغ گستهم زد برکمندسرشاه را زان نیامد گزندکمان را به زه کرد بَنْدوی گردبه تیر از هوا روشنایی ببردبدان ترک بدساز بهرام گفتکه جز خاک تیره مبادت نهفتکه گفتت که با شاه رزم آزمایندیدی مرا پیش او بر به پایپس آمد به لشکرگه خویش بازروانش پر از درد وتن پرگدازپایان بخش ۵ ـ گفتوگوی تند خسرو و بهرام چوبین
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.