چو آمد سر ماه هنگام جنگز پیمان بگشتند و از نام و ننگبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو آمد سر ماه هنگام جنگز پیمان بگشتند و از نام و ننگخروشی برآمد ز هر دو سپاهبرفتند یکسر سوی رزمگاهز بس ناله بوق و هندی درایهمی آسمان اندر آمد ز جایهم از یال اسپان و دست و عنانز گوپال و تیغ و کمان و سنانتو گفتی جهان دام نر اژدهاستوگر آسمان بر زمین گشت راستنبد پشه را روزگار گذرز بس گرز و تیغ و سنان و سپرسوی میمنه گیو گودرز بودرد و موبد و مهتر مرز بودسوی میسره اشکش تیزچنگکه دریای خون راند هنگام جنگیلان با فریبرز کاوس شاهدرفش از پس پشت در قلبگاهفریبرز با لشکر خویش گفتکه ما را هنرها شد اندر نهفتیک امروز چون شیر جنگ آوریمجهان بر بداندیش تنگ آوریمکزین ننگ تا جاودان بر سپاهبخندد همی گرز و رومی کلاهیکی تیرباران بکردند سختچو باد خزانی که ریزد درختتو گفتی هوا پر کرگس شدستزمین از پی پیل پامس شدستنبد بر هوا مرغ را جایگاهز تیر و ز گرز و ز گرد سپاهدرفشیدن تیغ الماس گونبکردار آتش بگرد اندرونتو گفتی زمین روی زنگی شدستستاره دل پیل جنگی شدستز بس نیزه و گرز و شمشیر تیزبرآمد همی از جهان رستخیزز قلب سپه گیو شد پیش صفخروشان و بر لب برآورده کفابا نامداران گودرزیانکزیشان بدی راه سود و زیانبتیغ و بنیزه برآویختندهمی ز آهن آتش فرو ریختندچو شد رزم گودرز و پیران درشتچو نهصد تن از تخم پیران بکشتچو دیدند لهاک و فرشیدوردکزان لشکر گشن برخاست گردیکی حمله بردند برسوی گیوبران گرزداران و شیران نیوببارید تیر از کمان سرانبران نامداران جوشنورانچنان شد که کس روی کشور ندیدز بس کشتگان شد زمین ناپدیدیکی پشت بر دیگری برنگاشتنه بگذاشت آن جایگه را که داشتچنین گفت هومان به فرشیدوردکه با قلبگه جست باید نبردفریبرز باید کزان قلبگاهگریزان بیاید ز پشت سپاهپس آسان بود جنگ با میمنهبچنگ آید آن رزمگاه و بنهبرفتند پس تا بقلب سپاهبجنگ فریبرز کاوس شاهز هومان گریزان بشد پهلوانشکست اندر آمد برزم گوانبدادند گردنکشان جای خویشنبودند گستاخ با رای خویشیکایک بدشمن سپردند جایز گردان ایران نبد کس بپایبماندند بر جای کوس و درفشز پیکارشان دیدهها شد بنفشدلیران بدشمن نمودند پشتازان کارزار انده آمد بمشتنگون گشته کوس و درفش و سناننبود ایچ پیدا رکیب از عنانچو دشمن ز هر سو بانبوه شدفریبرز بر دامن کوه شدبرفتند ز ایرانیان هرک زیستبران زندگانی بباید گریستهمی بود بر جای گودرز و گیوز لشکر بسی نامبردار نیوچو گودرز کشواد بر قلبگاهدرفش فریبرز کاوس شاهندید و یلان سپه را ندیدبکردار آتش دلش بردمیدعنان کرد پیچان براه گریزبرآمد ز گودرزیان رستخیزبدو گفت گیو ای سپهدار پیربسی دیدهای گرز و گوپال و تیراگر تو ز پیران بخواهی گریختبباید بسر بر مرا خاک ریختنماند کسی زنده اندر جهاندلیران و کارآزموده مهانز مردن مرا و ترا چاره نیستدرنگی تر از مرگ پتیاره نیستچو پیش آمد این روزگار درشتترا روی بینند بهتر که پشتبپیچیم زین جایگه سوی جنگنیاریم بر خاک کشواد ننگز دانا تو نشنیدی آن داستانکه برگوید از گفتهٔ باستانکه گر دو برادر نهد پشت پشتتن کوه را سنگ ماند بمشتتو باشی و هفتاد جنگی پسرز دوده ستوده بسی ناموربخنجر دل دشمنان بشکنیموگر کوه باشد ز بن برکنیمچو گودرز بشنید گفتار گیوبدید آن سر و ترگ بیدار نیوپشیمان شد از دانش و رای خویشبیفشارد بر جایگه پای خویشگرازه برون آمد و گستهمابا برته و زنگهٔ یل بهمبخوردند سوگندهای گرانکه پیمان شکستن نبود اندرانکزین رزمگه برنتابیم رویگر از گرز خون اندر آید بجویوزان جایگه ران بیفشاردندبرزم اندرون گرز بگذاردندز هر سو سپه بیکران کشته شدزمانه همی بر بدی گشته شدبه بیژن چنین گفت گودرز پیرکز ایدر برو زود برسان تیربسوی فریبرز برکش عنانبپیش من آر اختر کاویانمگر خود فریبرز با آن درفشبیاید کند روی دشمن بنفشچو بشنید بیژن برانگیخت اسپبیامد بکردار آذرگشسپبنزد فریبرز و با او بگفتکه ایدر چه داری سپه در نهفتعنان را چو گردان یکی برگرایبرین کوه سر بر فزون زین مپایاگر تو نیایی مرا ده درفشسواران و این تیغهای بنفشچو بیژن سخن با فریبرز گفتنکرد او خرد با دل خویش جفتیکی بانگ برزد به بیژن که روکه در کار تندی و در جنگ نومرا شاه داد این درفش و سپاههمین پهلوانی و تخت و کلاهدرفش از در بیژن گیو نیستنه اندر جهان سربسر نیو نیستیکی تیغ بگرفت بیژن بنفشبزد ناگهان بر میان درفشبدو نیمه کرد اختر کاویانیکی نیمه برداشت گرد از میانبیامد که آرد بنزد سپاهچو ترکان بدیدند اختر براهیکی شیردل لشکری جنگجویهمه سوی بیژن نهادند رویکشیدند گوپال و تیغ بنفشبه پیکار آن کاویانی درفشچنین گفت هومان که آن اخترستکه نیروی ایران بدو اندر استدرفش بنفش ار بچنگ آوریمجهان جمله بر شاه تنگ آوریمکمان را بزه کرد بیژن چو گردبریشان یکی تیرباران بکردسپه یکسر از تیر او دور شدهمی گرگ درنده را سور شدبگفتند با گیو و با گستهمسواران که بودند با او بهمکه مان رفت باید بتوران سپاهربودن ازیشان همی تاج و گاهز گردان ایران دلاور سرانبرفتند بسیار نیزهورانبکشتند زیشان فراوان سواربیامد ز ره بیژن نامدارسپاه اندر آمد بگرد درفشهوا شد ز گرد سواران بنفشدگر باره از جای برخاستندبران دشت رزمی نو آراستندبه پیش سپه کشته شد ریونیزکه کاوس را بد چو جان عزیزیکی تاجور شاه کهتر پسرنیاز فریبرز و جان پدرسر و تاج او اندر آمد بخاکبسی نامور جامه کردند چاکازان پس خروشی برآورد گیوکه ای نامداران و گردان نیوچنویی نبود اندرین رزمگاهجوان و سرافراز و فرزند شاهنبیره جهاندار کاوس پیرسه تن کشته شد زار بر خیره خیرفرود سیاوش چون ریونیزبگیتی فزون زین شگفتی چه چیزاگر تاج آن نارسیده جوانبدشمن رسد شرم دارد رواناگر من بجنبم ازین رزمگاهشکست اندر آید بایران سپاهنباید که آن افسر شهریاربترکان رسد در صف کارزارفزاید بر این ننگها ننگ نیزازین افسر و کشتن ریو نیزچنان بد که بشنید آواز گیوسپهبد سرافراز پیران نیوبرامد بنوی یکی کارزارز لشکر بران افسر نامدارفراوان ز هر سو سپه کشته شدسربخت گردنکشان گشته شدبرآویخت چون شیر بهرام گردبنیزه بریشان یکی حمله بردبنوک سنان تاج را برگرفتدو لشکر بدو مانده اندر شگفتهمی بود زان گونه تا تیره گشتهمی دیده از تیرگی خیره گشتچنین هر زمانی برآشوفتندهمی بر سر یکدگر کوفتندز گودرزیان هشت تن زنده بودبران رزمگه دیگر افگنده بودهم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنجکه بودند زیبای دیهیم و گنجهم از تخم کاوس هفتاد مردسواران و شیران روز نبردجز از ریونیز آن سر تاجدارسزد گر نیاید کسی در شمارچو سیصد تن از تخم افراسیابکجا بختشان اندر آمد بخوابز خویشان پیران چو نهصد سوارکم آمد برین روز در کارزارهمان دست پیران بد و روز اویازان اختر گیتیافروز اوینبد روز پیکار ایرانیانازان جنگ جستن سرآمد زماناز آوردگه روی برگاشتندهمی خستگان خوار بگذاشتندبدانگه کجا بخت برگشته بوددمان بارهٔ گستهم کشته بودپیاده همی رفت نیزه بدستابا جوشن و خود برسان مستچو بیژن بگستهم نزدیک شدشب آمد همی روز تاریک شدبدو گفت هین برنشین از پسمگرامیتر از تو نباشد کسمنشستند هر دو بران بارگیچو خورشید شد تیره یکبارگیهمه سوی آن دامن کوهسارگریزان برفتند برگشته کارسواران ترکان همه شاددلز رنج و ز غم گشته آزاددلبلشکرگه خویش بازآمدندگرازنده و بزم ساز آمدندز گردان ایران برآمد خروشهمی کر شد از نالهٔ کوس گوشپایان بخش ۲۲ ـ نبرد دوبارهٔ ایران و توران پس از آتشبس
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.