چو خورشید تابنده شد ناپدیدشب تیره بر چرخ لشکر کشیدبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو خورشید تابنده شد ناپدیدشب تیره بر چرخ لشکر کشیددلیران دژدار مردی هزارز سوی کلات اندر آمد سواردر دژ ببستند زین روی تنگخروش جرس خاست و آوای زنگجریره بتخت گرامی بخفتشب تیره با درد و غم بود جفتبخواب آتشی دید کز دژ بلندبرافروختی پیش آن ارجمندسراسر سپد کوه بفروختیپرستنده و دژ همی سوختیدلش گشت پر درد و بیدار گشتروانش پر از درد و تیمار گشتبباره برآمد جهان بنگریدهمه کوه پرجوشن و نیزه دیدرخش گشت پرخون و دل پر ز دودبیامد به بالین فرخ فرودبدو گفت بیدار گرد ای پسرکه ما را بد آمد ز اختر بسرسراسر همه کوه پر دشمنستدر دژ پر از نیزه و جوشنستبمادر چنین گفت جنگی فرودکه از غم چه داری دلت پر ز دودمرا گر زمانه شدست اسپریزمانه ز بخشش فزون نشمریبروز جوانی پدر کشته شدمرا روز چون روز او گشته شدبدست گروی آمد او را زمانسوی جان من بیژن آمد دمانبکوشم نمیرم مگر غرموارنخواهم ز ایرانیان زینهارسپه را همه ترگ و جوشن بدادیکی ترگ رومی بسر برنهادمیانرا بخفتان رومی ببستبیامد کمان کیانی بدستپایان بخش ۱۴ ـ خواب جریره و آمادگی فرود برای واپسین نبرد
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.