گزین کرد زان لشکر نامدارسواران شمشیرزن سیهزاربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
گزین کرد زان لشکر نامدارسواران شمشیرزن سیهزاربرفتند نیمی گذشته ز شبنه بانگ تبیره نه بوق و جلبچو پیران سالار لشکر براندمیان یلان هفت فرسنگ ماندنخستین رسیدند پیش گلهکجا بود بر دشت توران یلهگرفتند بسیار و کشتند نیزنبود از بد بخت مانند چیزگلهدار و چوپان بسی کشته شدسر بخت ایرانیان گشته شدوزان جایگه سوی ایران سپاهبرفتند برسان گرد سیاههمه مست بودند ایرانیانگروهی نشسته گشاده میانبخیمه درون گیو بیدار بودسپهدار گودرز هشیار بودخروش آمد و بانگ زخم تبرسراسیمه شد گیو پرخاشخرستاده ابر پیش پردهسراییکی اسپ برگستوانور به پایبرآشفت با خویشتن چون پلنگز بافیدن پای آمدش ننگبیامد باسپ اندر آورد پایبکردار باد اندر آمد ز جایبپردهسرای سپهبد رسیدز گرد سپه آسمان تیره دیدبدو گفت برخیز کامد سپاهیکی گرد برخاست ز اوردگاهوزان جایگه رفت نزد پدربه چنگ اندرون گُرزهٔ گاو سرهمی گشت بر گرد لشکر چو دودبرانگیخت آن را که هشیار بودیکی جنگ با بیژن افگند پیکه این دشت رزم است گر باغ میوزان پس بیامد سوی کارزاربره برشتابید چندی سواربدان اندکی برکشیدند نخسپاهی ز ترکان چو مور و ملخهمی کرد گودرز هر سو نگاهسپاه اندر آمد بگرد سپاهسراسیمه شد خفته از داروگیربرآمد یکی ابر بارانش تیربزیر سر مست بالین نرمز بر گُرز و گوپال و شمشیر گرمسپیده چو برزد سر از برج شیربه لشکر نگه کرد گیو دلیرهمه دشت از ایرانیان کشته دیدسر بخت بیدار برگشته دیددریده درفش و نگونسار کوسرخ زندگان تیره چون آبنوسسپهبد نگه کرد و گردان ندیدز لشکر دلیران و مردان ندیدهمه رزمگه سربسر کشته بودتنانشان بخون اندر آغشته بودپسر بیپدر شد پدر بیپسرهمه لشگر گشن زیر و زبربه بیچارگی روی برگاشتندسراپرده و خیمه بگذاشتندنه کوس و نه لشکر نه بار و بنههمه میسره خسته و میمنهازین گونه لشکر سوی کاسهرودبرفتند بیمایه و تار و پودچنین آمد این گنبد تیزگردگهی شادمانی دهد گاه دردسواران توران پس پشت طوسدلان پر ز کین و سران پر فسوسهمی گُرز بارید گویی ز ابرپس پشت بر جوشن و خود و گبرنبد کس برزم اندرون پایدارهمه کوه کردند گردان حصارفرومانده اسپان و مردان جنگیکی را نبد هوش و توش و نه هنگسپاهی ازین گونه گشتند بازشده مانده از رزم و راه درازز هامون سپهبد سوی کوه شدز پیکار ترکان بیاندوه شدفراوان کم آمد ز ایرانیانبرآمد خروشی بدرد از میانهمه خسته و بسته بد هرک زیستشد آن کشته بر خسته باید گریستنه تاج و نه تخت و نه پردهسراینه اسپ و نه مردان جنگی بپاینه آباد بوم نه مردان کارنه آن خستگانرا کسی خواستارپدر بر پسر چند گریان شدهوزان خستگان چند بریان شدهچنین است رسم جهان جهانکه کردار خویش از تو دارد نهانهمی با تو در پرده بازی کندز بیرون ترا بینیازی کندز باد آمدی رفت خواهی به گردچه دانی که با تو چه خواهند کردببند درازیم و در چنگ آزندانیم باز آشکارا ز رازدو بهره ز ایرانیان کشته بوددگر خسته از رزم برگشته بودسپهبد ز پیکار دیوانه گشتدلش با خرد همچو بیگانه گشتبلشکرگه اندر می و خوان و بزمسپاه آرزو کرد بر جای رزمجهاندیده گودرز با پیر سرنه پور و نبیره نه بوم و نه برنه آن خستگان را خورش نه پزشکهمه جای غم بود و خونین سرشکجهاندیدگان پیش اوی آمدندشکسته دل و راهجوی آمدندیکی دیدبان بر سر کوه کردکجا دیدگان سوی انبوه کردطلایه فرستاد بر هر سوییمگر یابد آن درد را دارویییکی نامداری ز ایرانیانبفرمود تا تنگ بندد میاندهد شاه را آگهی زین سخنکه سالار لشکر چه افگند بنچه روز بد آمد بایرانیانسران را ز بخشش سرآمد زیانرونده بر شاه برد آگهیکه تیره شد آن روزگار مهیچو شاه دلیر این سخنها شنیدبجوشید وز غم دلش بردمیدز کار برادر پر از درد بودبران درد بر درد لشکر فزودزبان کرد گویا بنفرین طوسشب تیره تا گاه بانگ خروسپایان بخش ۱۹ ـ شبیخون پیران و شکست سپاه طوس
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.