چو ایرانیان از بر کوهساربدیدند جای فرود و تخواربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو ایرانیان از بر کوهساربدیدند جای فرود و تخواربرآشفت ازیشان سپهدار طوسفروداشت بر جای پیلان و کوسچنین گفت کز لشکر نامدارسواری بباید کنون نیکیارکه جوشان شود زین میان گروهبرد اسپ تا بر سر تیغ کوهببیند که آن دو دلاور کیندبران کوه سر بر ز بهر چیندگر ایدونک از لشکر ما یکیستزند بر سرش تازیانه دویستوگر ترک باشند و پرخاش جویببندد کشانش بیارد برویوگر کشته آید سپارد بخاکسزد گر ندارد از آن بیم و باکورایدونک باشد ز کارآگهانکه بشمرد خواهد سپه را نهانهمانجا بدونیم باید زدنفروهشتن از کوه و باز آمدنبسالار بهرام گودرز گفتکه این کار بر من نشاید نهفتروم هرچ گفتی بجای آورمسر کوه یکسر بپای آورمبزد اسپ و راند از میان گروهپراندیشه بنهاد سر سوی کوهچنین گفت پس نامور با تخوارکه این کیست کامد چنین خوارخوارهمانانیندیشد از ما همیبتندی برآید ببالا همییکی بارهای برنشسته سمندبفتراک بربسته دارد کمندچنین گفت پس رایزن با فرودکه این را بتندی نباید بسودبنام و نشانش ندانم همیز گودرزیانش گمانم همیچو خسرو ز توران بایران رسیدیکی مغفر شاه شد ناپدیدگمانی همی آن برم بر سرشزره تا میان خسروانی برشز گودرز دارد همانا نژادیکی لب بپرسش بباید گشادچو بهرام بر شد ببالای تیغبغرید برسان غرنده میغچه مردی بدو گفت بر کوهسارنبینی همی لشکر بیشمارهمی نشنوی نالهٔ بوق و کوسنترسی ز سالار بیدار طوسفرودش چنین پاسخ آورد بازکه تندی ندیدی تو تندی مسازسخن نرم گوی ای جهاندیده مردمیارای لب را بگفتار سردنه تو شیر جنگی و من گور دشتبرین گونه بر ما نشاید گذشتفزونی نداری تو چیزی ز منبگردی و مردی و نیروی تنسر و دست و پای و دل و مغز و هوشزبانی سراینده و چشم و گوشنگه کن بمن تا مرا نیز هستاگر هست بیهوده منمای دستسخن پرسمت گر تو پاسخ دهیشوم شاد اگر رای فرخ نهیبدو گفت بهرام بر گوی هینتو بر آسمانی و من بر زمینفرود آن زمان گفت سالار کیستبرزم اندرون نامبردار کیستبدو گفت بهرام سالار طوسکه با اختر کاویانست و کوسز گردان چو گودرز و رهام و گیوچو گرگین و شیدوش و فرهاد نیوچو گستهم و چون زنگهٔ شاورانگرازه سر مرد کنداورانبدو گفت کز چه ز بهرام نامنبردی و بگذاشتی کار خامز گودرزیان ما بدوییم شادمرا زو نکردی بلب هیچ یادبدو گفت بهرام کای شیرمردچنین یاد بهرام با تو که کردچنین داد پاسخ مر او را فرودکه این داستان من ز مادر شنودمرا گفت چون پیشت آید سپاهپذیره شو و نام بهرام خواهدگر نامداری ز کنداورانکجا نام او زنگهٔ شاورانهمانند همشیرگان پدرسزد گر بر ایشان بجویی گذربدو گفت بهرام کای نیکبختتویی بار آن خسروانی درختفرودی تو ای شهریار جوانکه جاوید بادی به روشنروانبدو گفت کآری فرودم درستازان سرو افگنده شاخی برستبدو گفت بهرام بنمای تنبرهنه نشان سیاوش بمنبه بهرام بنمود بازو فرودز عنبر بگل بر یکی خال بودکزان گونه بتگر بپرگار چیننداند نگارید کس بر زمینبدانست کو از نژاد قبادز تخم سیاووش دارد نژادبرو آفرین کرد و بردش نمازبرآمد ببالای تند و درازفرود آمد از اسپ شاه جواننشست از بر سنگ روشنروانببهرام گفت ای سرافراز مردجهاندار و بیدار و شیر نبرددو چشم من ار زنده دیدی پدرهمانا نگشتی ازین شادترکه دیدم ترا شاد و روشنروانهنرمند و بینادل و پهلوانبدان آمدستم بدین تیغکوهکه از نامداران ایران گروهبپرسم ز مردی که سالار کیستبرزم اندرون نامبردار کیستیکی سور سازم چنانچون توانببینم بشادی رخ پهلوانز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمرببخشم ز هر چیز بسیار مروزان پس گرایم به پیش سپاهبتوران شوم داغدل کینهخواهسزاوار این جستن کین منمبجنگ آتش تیز برزین منمسزد گر بگویی تو با پهلوانکه آید برین سنگ روشنروانبباشیم یک هفته ایدر بهمسگالیم هرگونه از بیش و کمبه هشتم چو برخیزد آوای کوسبزین اندر آید سپهدار طوسمیان را ببندم بکین پدریکی جنگ سازم بدرد جگرکه با شیر جنگ آشنایی دهدز نر پر کرگس گوایی دهدکه اندر جهان کینه را زین نشاننبندد میان کس ز گردنکشانبدو گفت بهرام کای شهریارجوان و هنرمند و گرد و سواربگویم من این هرچ گفتی بطوسبخواهش دهم نیز بر دست بوسولیکن سپهبد خردمند نیستسر و مغز او از در پند نیستهنر دارد و خواسته هم نژادنیارد همی بر دل از شاه یادبشورید با گیو و گودرز و شاهز بهر فریبرز و تخت و کلاههمی گوید از تخمهٔ نوذرمجهان را بشاهی خود اندر خورمسزد گر بپیچد ز گفتار منگراید بتندی ز کردار منجز از من هرآنکس که آید برتنباید که بیند سر و مغفرتکه خودکامه مردیست بی تار و پودکسی دیگر آید نیارد درودو دیگر که با ما دلش نیست راستکه شاهی همی با فریبرز خواستمرا گفت بنگر که بر کوه کیستچو رفتی مپرسش که از بهر چیستبگرز و بخنجر سخن گوی و بسچرا باشد این روز بر کوهکسبمژده من آیم چنو گشت رامترا پیش لشکر برم شادکاموگر جز ز من دیگر آید کسینباید بدو بودن ایمن بسینیاید بر تو به جز یک سوارچنینست آیین این نامدارچو آید ببین تا چه آیدت رایدر دژ ببند و مپرداز جاییکی گرز پیروزه دسته بزرفرود آن زمان برکشید از کمربدو داد و گفت این ز من یادگارهمی دار تا خودکی آید بکارچو طوس سپهبد پذیرد خرامبباشیم روشندل و شادکامجزین هدیهها باشد و اسپ و زینبزر افسر و خسروانی نگینپایان بخش ۶ ـ دیدار بهرام با فرود سیاوش
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.