همی گفت و جوشن همی بست گرمهمی بر تنش بر بدرید چرمبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
همی گفت و جوشن همی بست گرمهمی بر تنش بر بدرید چرمنشست از بر اژدهای دژمخرامان بیامد براه چرمفرود سیاوش چو او را بدیدیکی باد سرد از جگر برکشیدهمی گفت کین لشکر رزمسازندانند راه نشیب و فرازهمه یک ز دیگر دلاورترندچو خورشید تابان بدو پیکرندولیکن خرد نیست با پهلوانسر بیخرد چون تن بیرواننباشند پیروز ترسم بکینمگر خسرو آید بتوران زمینبکین پدر جمله پشت آوریممگر دشمنان را به مشت آوریمبگوکین سوار سرافراز کیستکه بر دست و تیغش بباید گریستنگه کرد ز افراز بالا تخوارببی دانشی بر چمن رست خاربدو گفت کین اژدهای دژمکه مرغ از هوا اندر آرد بدمکه دست نیای تو پیران ببستدو لشکر ز ترکان بهم برشکستبسی بیپدر کرد فرزند خردبسی کوه و رود و بیابان سپردپدر نیز ازو شد بسی بیپسربپی بسپرد گردن شیر نربایران برادرت را او کشیدبجیحون گذر کرد و کشتی ندیدوراگیو خوانند پیلست و بسکه در رزم دریای نیلست و بسچو بر زه بشست اندر آری گرهخدنگت نیابد گذر بر زرهسلیح سیاوش بپوشد بجنگنترسد ز پیکان تیر خدنگبکش چرخ و پیکان سوی اسپ رانمگر خسته گردد هیون گرانپیاده شود بازگردد مگرکشان چون سپهبد بگردن سپرکمان را بزه کرد جنگی فرودپس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسودبزد تیر بر سینهٔ اسپ گیوفرود آمد از باره برگشت نیوز بام سپد کوه خنده بخاستهمی مغز گیو از گواژه بکاستبرفتند گردان همه پیش گیوکه یزدان سپاس ای سپهدار نیوکه اسپ است خسته تو خسته نهایتوان شد دگر بار بسته نهایبرگیو شد بیژن شیر مردفراوان سخنها بگفت از نبردکه ای باب شیراوژن تیزچنگکجا پیل با تو نرفتی بجنگچرا دید پشت ترا یک سوارکه دست تو بودی بهر کارزارز ترکی چنین اسپ خسته بدستبرفتی سراسیمه برسان مستبدو گفت چون کشته شد بارگیبدو دادمی سر به یکبارگیهمی گفت گفتارهای درشتچو بیژن چنان دید بنمود پشتبرآشفت گیو از گشاد برشیکی تازیانه بزد بر سرشبدو گفت نشنیدی از رهنمایکه با رزمت اندیشه باید بجاینه تو مغز داری نه رای و خردچنین گفت را کس بکیفر برددل بیژن آمد ز تندی بدردبدادار دارنده سوگند خوردکه زین را نگردانم از پشت اسپمگر کشته آیم بکین زرسپوزآنجا بیامد دلی پر ز غمسری پر ز کینه بر گستهمکز اسپان تو بارهای دستکشکجا بر خرامد بافراز خوشبده تا بپوشم سلیح نبردیکی تا پدید آید از مردمردیکی ترک رفتست بر تیغ کوهبدین سان نظاره برو بر گروهچنین داد پاسخ که این نیست رویابر خیره گرد بلاها مپویزرسپ سپهدار چون ریونیزسپهبد که گیتی ندارد بچیزپدرت آنکه پیل ژیان بشکردبگردنده گردون همی ننگردازو بازگشتند دل پر ز دردکس آورد با کوه خارا نکردمگر پر کرگس بود رهنمایوگرنه بران دژ که پوید بپایبدو گفت بیژن که مشکن دلمکنون یال و بازو ز هم بگسلمیکی سخت سوگند خوردم بماهبدادار گیهان و دیهیم شاهکزین ترک من برنگردانم اسپزمانم سراید مگر چون زرسپبدو گفت پس گستهم راه نیستخرد خود از این تیزی آگاه نیستجهان پرفراز و نشیبست و دشتگر ایدونک زینجا بباید گذشتمرا بارگیر اینک جوشن کشددو ماندست اگر زین یکی را کشدنیابم دگر نیز همتای اوبرنگ و تگ و زور و بالای اویبدو گفت بیژن بکین زرسپپیاده بپویم نخواهم خود اسپچنین داد پاسخ بدو گستهمکه مویی نخواهم ز تو بیش و کممرا گر بود بارگی ده هزارهمه دم پر از گوهر شاهوارندارم بدین از تو آن را دریغنه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغبرو یک بیک بارگیها ببینکدامت به آید یکی برگزینبفرمای تا زین بر آن کت هواستبسازند اگر کشته آید رواستیکی رخش بودش بکردار گرگکشیده زهار و بلند و سترگز بهر جهانجوی مرد جوانبرو برفگندند برگستواندل گیو شد زان سخن پر ز دودچو اندیشه کرد از گشاد فرودفرستاد و مر گستهم را بخواندبسی داستانهای نیکو براندفرستاد درع سیاوش برشهمان خسروانی یکی مغفرشبیاورد گستهم درع نبردبپوشید بیژن بکردار گردبسوی سپد کوه بنهاد رویچنانچون بود مردم جنگجویپایان بخش ۱۲ ـ نبرد گیو با فرود و آمادهشدن بیژن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.