سه روزش درنگ آمد اندر چرمچهارم برآمد ز شیپور دمبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
سه روزش درنگ آمد اندر چرمچهارم برآمد ز شیپور دمسپه برگرفت و بزد نای و کوسزمین کوه تا کوه گشت آبنوسهرآنکس که دیدی ز توران سپاهبکشتی تنش را فگندی براههمه مرزها کرد بیتار و پودهمی رفت پیروز تا کاسهرودبدان مرز لشکر فرود آوریدزمین گشت زان خیمهها ناپدیدخبر شد بترکان کز ایران سپاهسوی کاسه رود اندر آمد براهز ترکان بیامد دلیری جوانپلاشان بیداردل پهلوانبیامد که لشکر همی بنگرددرفش سران را همی بشمردبلشکرگه اندر یکی کوه بودبلند و بیکسو ز انبوه بودنشسته برو گیو و بیژن بهمهمی رفت هرگونه از بیش و کمدرفش پلاشان ز توران سپاهبدیدار ایشان برآمد ز راهچو از دور گیو دلاور بدیدبزد دست و تیغ از میان برکشیدچنین گفت کامد پلاشان شیریکی نامداری سواری دلیرشوم گر سرش را ببرم ز تنگرش بسته آرم بدین انجمنبدو گفت بیژن که گر شهریارمرا داد خلعت بدین کارزاربفرمان مرا بست باید کمربرزم پلاشان پرخاشخربه بیژن چنین گفت گیو دلیرکه مشتاب در چنگ این نره شیرنباید که با او نتابی بجنگکنی روز بر من برین جنگ تنگپلاشان چو شیر است در مرغزارجز از مرد جنگی نجوید شکاربدو گفت بیژن مرا زین سخنبه پیش جهاندار ننگی مکنسلیح سیاوش مرا ده بجنگپس آنگه نگه کن شکار پلنگبدو داد گیو دلیر آن زرههمی بست بیژن زره را گرهیکی بارهٔ تیزرو برنشستبهامون خرامید نیزه بدستپلاشان یکی آهو افگنده بودکبابش بر آتش پراگنده بودهمی خورد و اسپش چران و چمانپلاشان نشسته به بازو کمانچو اسپش ز دور اسپ بیژن بدیدخروشی برآورد و اندر دمیدپلاشان بدانست کامد سواربیامد بسیچیدهٔ کارزاریکی بانگ برزد به بیژن بلندمنم گفت شیراوژن و و دیوبندبگو آشکارا که نام تو چیستکه اختر همی بر تو خواهد گریستدلاور بدو گفت من بیژنمبرزم اندرون پیل و رویینتنمنیا شیر جنگی پدر گیو گردهم اکنون ببینی ز من دستبردبروز بلا در دم کارزارتو بر کوه چون گرگ مردار خوارهمی دود و خاکستر و خون خوریگه آمد که لشکر بهامون بریپلاشان بپاسخ نکرد ایچ یادبرانگیخت آن پیلتن را چو بادسواران بنیزه برآویختندیکی گرد تیره برانگیختندسنانهای نیزه بهم برشکستیلان سوی شمشیر بردند دستبزخم اندرون تیغ شد لخت لختببودند لرزان چو شاخ درختبآب اندرون غرقه شد بارگیسرانشان غمی گشت یکبارگیعمود گران برکشیدند بازدو شیر سرافراز و دو رزمسازچنین تا برآورد بیژن خروشعمودگران برنهاده بدوشبزد بر میان پلاشان گردهمه مهرهٔ پشت بشکست خردز بالای اسپ اندر آمد تنشنگون شد بر و مغفر و جوشنشفرود آمد از باره بیژن چو گردسر مرد جنگی ز تن دور کردسلیح و سر و اسپ آن نامجویبیاورد و سوی پدر کرد رویدل گیو بد زان سخن پر ز دردکه چون گردد آن باد روز نبردخروشان و جوشان بدان دیدهگاهکه تا گرد بیژن کی آید ز راههمی آمد از راه پور جوانسر و جوشن و اسپ آن پهلوانبیاورد و بنهاد پیش پدربدو گفت پیروز باش ای پسربرفتند با شادمانی ز جاینهادند سر سوی پردهسرایبیاورد پیش سپهبد سرشهمان اسپ با جوشن و مغفرشچنان شاد شد زان سخن پهلوانکه گفتی برافشاند خواهد روانبدو گفت کای پور پشت سپاهسر نامداران و دیهیم شاههمیشه بزی شاد و برترمنشز تو دور بادا بد بدکنشپایان بخش ۱۶ ـ رسیدن سپاه به کاسهرود و نبرد بیژن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.