جهانجوی چون شد سرافراز و گردسپه را بدشمن نشاید سپردبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
جهانجوی چون شد سرافراز و گردسپه را بدشمن نشاید سپردسرشک اندر آید بمژگان ز رشکسرشکی که درمان نداند پزشککسی کز نژاد بزرگان بودبه بیشی بماند سترگ آن بودچو بیکام دل بنده باید بدنبکام کسی داستانها زدنسپهبد چو خواند ورا دوستدارنباشد خرد با دلش سازگارگرش زآرزو بازدارد سپهرهمان آفرینش نخواند بمهرورا هیچ خوبی نخواهد به دلشود آرزوهای او دلگسلو دیگر کش از بن نباشد خردخردمندش از مردمان نشمردچو این داستان سربسر بشنویببینی سر مایهٔ بدخویپایان بخش ۱ ـ درآمد داستان فرود و نکوهش بیخردی
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.