بدانگه که رستم ببربر گرهبرافگند و زد بر گره بر زرهبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بدانگه که رستم ببربر گرهبرافگند و زد بر گره بر زرهبشد پیش یزدان خورشید و ماهبیامد بدو کرد پشت و پناههمی گفت چشم بدان کور بادبدین کار بیژن مرا زور بادبگردان بفرمود تا همچنینببستند بر گردگه بند کینبر اسبان نهادند زین خدنگهمه جنگ را تیز کردند چنگتهمتن برخشنده بنهاد رویهمی رفت پیش اندرون راه جویچو آمد بر سنگ اکوان فرازبدان چاه اندوه و گرم و گدازچنین گفت با نامور هفت گردکه روی زمین را بباید ستردبباید شما را کنون ساختنسر چاه از سنگ پرداختنپیاده شدند آن سران سپاهکزان سنگ پردخت مانند چاهبسودند بسیار بر سنگ چنگشده مانده گردان و آسوده سنگچو از نامداران بپالود خویکه سنگ از سر چاه ننهاد پیز رخش اندر آمد گو شیرنرزره دامنش را بزد بر کمرز یزدان جان آفرین زور خواستبزد دست و آن سنگ برداشت راستبینداخت در بیشهٔ شهر چینبلرزید ازان سنگ روی زمینز بیژن بپرسید و نالید زارکه چون بود کارت ببد روزگارهمه نوش بودی ز گیتیت بهرز دستش چرا بستدی جام زهربدو گفت بیژن ز تاریک چاهکه چون بود بر پهلوان رنج راهمرا چون خروش تو آمد بگوشهمه زهر گیتی مرا گشت نوشبدین سان که بینی مرا خان و مانز آهن زمین و ز سنگ آسمانبکنده دلم زین سرای سپنجز بس درد و سختی و اندوه و رنجبدو گفت رستم که بر جان توببخشود روشن جهانبان توکنون ای خردمند آزاده خویمرا هست با تو یکی آرزویبمن بخش گرگین میلاد راز دل دور کن کین و بیداد رابدو گفت بیژن که ای یار منندانی که چون بود پیکار منندانی تو ای مهتر شیرمردکه گرگین میلاد با من چه کردگرافتد بروبر جهانبین منبرو رستخیز آید از کین منبدو گفت رستم که گر بدخویبیاری و گفتار من نشنویبمانم ترا بسته در چاه پایبرخش اندر آرم شوم باز جایچو گفتار رستم رسیدش بگوشازان تنگ زندان برآمد خروشچنین داد پاسخ که بد بخت منز گردان وز دوده و انجمنز گرگین بدان بد که بر من رسیدچنین روز نیزم بباید کشیدکشیدیم و گشتیم خشنود ازویز کینه دل من بیاسود ازویفروهشت رستم بزندان کمندبرآوردش از چاه با پایبندبرهنه تن و موی و ناخن درازگدازیده از رنج و درد و نیازهمه تن پر از خون و رخساره زردازان بند زنجیر زنگار خوردخروشید رستم چو او را بدیدهمه تن در آهن شده ناپدیدبزد دست و بگسست زنجیر و بندرها کرد ازو حلقهٔ پای بندسوی خانه رفتند زان چاهساربیک دست بیژن بدیگر زوارتهمتن بفرمود شستن سرشیکی جامه پوشید نو بر برشازان پس چو گرگین بنزدیک اویبیامد بمالید بر خاک رویز کردار بد پوزش آورد پیشبپیچید زان خام کردار خویشدل بیژن از کینش آمد براهمکافات ناورد پیش گناهشتر بار کردند و اسبان بزینبپوشید رستم سلیح گزیننشستند بر باره نام آورانکشیدند شمشیر و گرز گرانگسی کرد بار و برآراست کارچنانچون بود در خور کارزاربشد با بنه اشکش تیزهوشکه دارد سپه را بهرجای گوشبه بیژن بفرمود رستم که شوتو با اشکش و با منیژه بروکه ما امشب از کین افراسیابنیابیم آرام و نه خورد و خوابیکی کار سازم کنون بر درشکه فردا بخندد برو کشورشبدو گفت بیژن منم پیشروکه از من همی کینه سازند نوپایان بخش ۱۱ ـ رهایی بیژن از چاه به دست رستم
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.