چو یک هفته گرگین برهبر بپایهمی بود و بیژن نیامد بجایبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو یک هفته گرگین برهبر بپایهمی بود و بیژن نیامد بجایز هر سوش پویان بجستن گرفترخان را بخوناب شستن گرفتپشیمانی آمدش زان کار خویشکه چون بد سگالید بر یار خویشبشد تازیان تا بدان جشنگاهکجا بیژن گیو گم کرد راههمه بیشه برگشت و کس را ندیدنه نیز اندرو بانگ مرغان شنیدهمی گشت بر گرد آن مرغزارهمی یار کرد اندرو خواستاریکایک ز دور اسب بیژن بدیدکه آمد ازان مرغزاران پدیدگسسته لگام و نگون کرده زینفرو مانده بر جای اندوهگینبدانست کو را تباهست کاربایران نیاید بدین روزگاراگر دار دارد اگر چاه و بنداز افراسیاب آمدستش گزندکمند اندرافگند و برگاشت رویز کرده پشیمان و دل جفت جویازان مرغزار اسب بیژن براندبخیمه در آورد و روزی بماندپس آنگه سوی شهر ایران شتافتشب و روز آرام و خوردن نیافتچو آگاهی آمد ز گرگین بشاهکه بیژن نبودست با او براهبگفت این سخن گیو را شهریاربدان تا ز گرگین کند خواستارپس آگاهی آمد همانگه بگیوز گم بودن رزمزن پور نیوز خانه بیامد دمان تا بکویدل از درد خسته پر از آب رویهمی گفت بیژن نیامد همیبارمان ندانم چه ماند همیبفرمود تا بور کشواد راکجا داشتی روز فریاد رابروبر نهادند زین خدنگگرفته بدل گیو کین پلنگهمانگه بدو اندر آورد پایبکردار باد اندر آمد ز جایپذیره شدش تا کند خواستارکه بیژن کجا ماند و چون بود کارهمی گفت گرگین بدو ناگهانهمانا بدی ساخت اندر نهانشوم گر ببینمش بی بیژنمهمانگه سرش را ز تن بر کنمبیامد چو گرگین مر او را بدیدپیاده شد و پیش او در دویدهمی گشت غلتان بخاک اندراشخوده رخان و برهنه سرابپرسید و گفت ای گزین سپاهسپهدار سالار و خورشید گاهپذیره بدین راه چون آمدیکه با دیدگان پر ز خون آمدیمرا جان شیرین نباید همیکنون خوارتر گر برآید همیچو چشمم بروی تو آید ز شرمبپالایم از دیدگان آب گرمکنون هیچ مندیش کو را بجاننیامد گزند و بگویم نشانچو اسب پسر دید گرگین بدستپر از خاک و آسیمه برسان مستچو گفتار گرگینش آمد بگوشز اسب اندر افتاد و زو رفت هوشبخاک اندرون شد سرش ناپدیدهمه جامهٔ پهلوی بردریدهمی کند موی از سر و ریش پاکخروشان بسر بر همی ریخت خاکهمی گفت کای کردگار سپهرتو گستردی اندر دلم هوش و مهرگر از من جدا ماند فرزند منروا دارم ار بگسلد بند منروانم بدان جای نیکان بریز درد دل من تو آگهتریمرا خود ز گیتی هم او بود و بسچه انده گسار و چه فریادرسکنون بخت بد کردش از من جدابماندم چنین در جهان مبتلاز گرگین پس آنگه سخن بازجستکه چون بود خود روزگار از نخستزمانه بجایش کسی برگزیدوگر خود ز چشم تو شد ناپدیدز بدها چه آمد مر او را بگویچه افگند بند سپهرش برویچه دیو آمدش پیش در مرغزارکه او را تبه کرد و برگشت کارتو این مردهری اسب چون یافتیز بیژن کجا روی برتافتیبدو گفت گرگین که بازآر هوشسخن بشنو و پهن بگشای گوشکه این کار چون بود و کردار چونبدان بیشه با خوک پیکار چونبدان پهلوانا و آگاه باشهمیشه فروزندهٔ گاه باشبرفتیم ز ایدر بجنگ گرازرسیدیم نزدیک ارمان فرازیکی بیشه دیدیم کرده چو دستدرختان بریده چراگاه پستهمه جای گشته کنام گرازهمه شهر ارمان از آن در کزازچو ما جنگ را نیزه برگاشتیمببیشه درون بانگ برداشتیمگراز اندر آمد بکردار کوهنه یک یک بهر جای گشته گروهبکردیم جنگی بکردار شیربشد روز و نامد دل از جنگ سیرچو پیلان بهم بر فگندیمشانبمسمار دندان بکندیمشانوزآنجا بایران نهادیم رویهمه راه شادان و نخچیر جویبرآمد یکی گور زان مرغزارکزان خوبتر کس نبیند نگاربکردار گلگون گودرز مویچو خنگ شباهنگ فرهاد رویچو سیمش دو پا و چو پولاد سمچو شبرنگ بیژن سر و گوش و دمبگردن چو شیر و برفتن چو بادتو گفتی که از رخش دارد نژادبر بیژن آمد چو پیلی نژندبرو اندر افگند بیژن کمندفگندن همان بود و رفتن هماندوان گور و بیژن پس اندر دمانز تازیدن گور و گرد سواربرآمد یکی دود زان مرغزاربکردار دریا زمین بردمیدکمندافگن و گور شد ناپدیدپی اندر گرفتم همه دشت و کوهکه از تاختن شد سمندم ستوهز بیژن ندیدم بجایی نشانجزین اسب و زین از پس ایدر کشاندلم شد پر آتش ز تیمار اویکه چون بود با گور پیکار اویبماندم فراوان بر آن مرغزارهمی کردمش هر سوی خواستارازو باز گشتم چنین ناامیدکه گور ژیان بود و دیو سپیدچو بشنید گیو این سخن هوشیاربدانست کو را تباهست کارز گرگین سخن سربسر خیره دیدهمی چشمش از روی او تیره دیدرخش زرد از بیم سالار شاهسخن لرزلرزان و دل پر گناهچو فرزند را گیو گم بوده دیدسخن را برآنگونه آلوده دیدببرد اهرمن گیو را دل ز جایهمی خواست کو را درآرد ز پایبخواهد ازو کین پور گزینوگر چند نیک آید او را ازینپس اندیشه کرد اندران بنگریدنیامد همی روشنایی پدیدچه آید مرا گفت از کشتنامگر کام بدگوهر آهرمنابه بیژن چه سود آید از جان اویدگرگونه سازیم درمان اویبباشیم تا زین سخن نزد شاهشود آشکارا ز گرگین گناهازو کین کشیدن بسی کار نیستسنان مرا پیش دیوار نیستبگرگین یکی بانگ برزد بلندکه ای بدکنش ریمن پرگزندتو بردی ز من شید و ماه مراگزین سواران و شاه مرافگندی مرا در تک و پوی پویبگرد جهان اندرون چارهجویپس اکنون بدستان و بند و فریبکجا یابی آرام و خواب و شکیبنباشد ترا بیش ازین دستگاهکجا من ببینم یکی روی شاهپس آنگه بخواهم ز تو کین خویشز بهر گرامی جهانبین خویشوز آنجا بیامد بنزدیک شاهدو دیده پر از خون و دل کینهخواهبرو آفرین کرد کای شهریارهمیشه جهان را بشادی گذارانوشه جهاندار نیک اخترانبینی که بر سر چه آمد مراز گیتی یکی پور بودم جوانشب و روز بودم بدوبر نوانبجانش پر از بیم گریان بدمز درد جداییش بریان بدمکنون آمد ای شاه گرگین ز راهزبان پر ز یافه روان پر گناهبدآگاهی آورد از پور منازان نامور پاک دستور منیکی اسب دیدم نگونسار زینز بیژن نشانی ندارد جزیناگر داد بیند بدین کار مایکی بنگرد ژرف سالار ماز گرگین دهد داد من شهریارکزو گشتم اندر جهان خاکسارغمی شد ز درد دل گیو شاهبرآشفت و بنهاد فرخ کلاهرخ شاه بر گاه بیرنگ شدز تیمار بیژن دلش تنگ شدبگیو آنگهی گفت گرگین چه گفتچه گوید کجا ماند از نیک جفتز گفتار گرگین پس آنگاه گیوسخن گفت با خسرو از پور نیوچو از گیو بشنید خسرو سخنبدو گفت مندیش و زاری مکنکه بیژن بجانست خرسند باشبر امید گم بوده فرزند باشکه ایدون شنیدستم از موبدانز بیدار دل نامور بخردانکه من با سواران ایران بجنگسوی شهر توران شوم بیدرنگبکین سیاوش کشم لشکرابپیلان سرآرم از آن کشورابدان کینه اندر بود بیژناهمی رزم جوید چو آهرمناتو دل را بدین کار غمگین مدارمن این را همانا بسم خواستاربشد گیو یکدل پر اندوه و درددو دیده پر از آب و رخساره زردچو گرگین بدرگاه خسرو رسیدز گردان در شاه پردخته دیدز تیمار بیژن همه مهترانز درگاه با گیو رفته سرانهمه پر ز درد و همه پر زرنجهمه همچو گم کرده صد گونه گنجپراگنده رای و پراگنده دلهمه خاک ره ز اشک کرده چو گلوزین روی گرگین شوریده رفتبنزدیک ایوان درگاه تفتچو در پیش کیخسرو آمد زمینببوسید و بر شاه کرد آفرینچو الماس دندانهای گرازبر تخت بنهاد و بردش نمازکه خسرو بهر کار پیروز بادهمه روزگارش چو نوروز بادسر دشمنان تو بادا بگازبریده چنان کان سران گرازبدندانها چون نگه کرد شاهبپرسید و گفتش که چون بود راهکجا ماند از تو جدا بیژنابروبر چه بد ساخت آهرمناچو خسرو چنین گفت گرگین بجایفرو ماند خیره همیدون بپایندانست پاسخ چه گوید بدویفروماند بر جای بر زرد رویزبان پر ز یافه روان پر گناهرخان زرد و لرزان تن از بیم شاهچو گفتارها یک بدیگر نماندبرآشفت وز پیش تختش براندهمش خیره سر دید هم بدگمانبدشنام بگشاد خسرو زبانبدو گفت نشنیدی آن داستانکه دستان زدست از گه باستانکه گر شیر با کین گودرزیانبسیچد تنش را سر آید زماناگر نیستی از پی نام بدوگر پیش یزدان سرانجام بدبفرمودمی تا سرت را ز تنبکندی بکردار مرغ اهرمنبفرمود خسرو بپولادگرکه بندگران ساز و مسمارسرهم اندر زمان پای کردش ببندکه از بند گیرد بداندیش پندبگیو آنگهی گفت بازآر هوشبجویش بهر جای و هر سو بکوشمن اکنون ز هر سو فراوان سپاهفرستم بجویم بهر جا نگاهز بیژن مگر آگهی یابمابدین کار هشیار بشتابماوگر دیر یابیم زو آگهیتو جای خرد را مگردان تهیبمان تا بیاید مه فرودینکه بفروزد اندر جهان هور دینبدانگه که بر گل نشاندت بادچو بر سر همی گل فشاندت بادزمین چادر سبز در پوشداهوا بر گلان زار بخروشدابهرسو شود پاک فرمان ماپرستش که فرمود یزدان مابخواهم من آن جام گیتی نمایشوم پیش یزدان بباشم بپایکجا هفت کشور بدو اندراببینم بر و بوم هر کشوراکنم آفرین بر نیاکان خویشگزیده جهاندار و پاکان خویشبگویم ترا هر کجا بیژنستبجام اندرون این مرا روشنستچو بشنید گیو این سخن شاد شدز تیمار فرزند آزاد شدبخندید و بر شاه کرد آفرینکه بیتو مبادا زمان و زمینبکام تو بادا سپهر بلندبجان تو هرگز مبادا گزندز نیکی دهش بر تو باد آفرینکه بر تو برازد کلاه و نگینچو گیو از بر گاه خسرو برفتز هر سو سواران فرستاد تفتبجستن گرفتند گرد جهانکه یابد مگر زو بجایی نشانهمه شهر ارمان و تورانیانسپردند و نامد ز بیژن نشانچو نوروز فرخ فراز آمدشبدان جام روشن نیاز آمدشبیامد پر امید دل پهلوانز بهر پسر گوژ گشته نوانچو خسرو رخ گیو پژمرده دیددلش را بدرد اندر آزرده دیدبیامد بپوشید رومی قبایبدان تا بود پیش یزدان بپایخروشید پیش جهان آفرینبخورشید بر چند برد آفرینز فریادرس زور و فریاد خواستاز آهرمن بدکنش داد خواستخرامان ازان جا بیامد بگاهبسر بر نهاد آن خجسته کلاهیکی جام بر کف نهاده نبیدبدو اندرون هفت کشور پدیدزمان و نشان سپهر بلندهمه کرده پیدا چه و چون و چندز ماهی بجام اندرون تا برهنگاریده پیکر همه یکسرهچو کیوان و بهرام و ناهید و شیرچو خورشید و تیر از بر و ماه زیرهمه بودنیها بدو اندرابدیدی جهاندار افسونگرانگه کرد و پس جام بنهاد پیشبدید اندرو بودنیها ز بیشبهر هفت کشور همی بنگریدز بیژن بجایی نشانی ندیدسوی کشور گرگساران رسیدبفرمان یزدان مر او را بدیدبچاهی ببسته ببند گرانز سختی همی مرگ جست اندرانیکی دختری از نژاد کیانز بهر زوارش ببسته میانسوی گیو کرد آنگهی روی شاهبخندید و رخشنده شد پیشگاهکه زندست بیژن دلت شاد دارز هر بد تن مهتر آزاد دارنگر غم نداری بزندان و بندازان پس که بر جانش نامد گزندکه بیژن بتوران ببند اندرستزوارش یکی نامور دخترستز بس رنج و سختی و تیمار اویپر از درد گشتم من از کار اویبدان سان گذارد همی روزگارکه هزمان بروبر بگرید زوارز پیوند و خویشان شده ناامیدگرازنده بر سان یک شاخ بیددو چشمش پر از خون و دل پر ز دردزبانش ز خویشان پر از یاد کردچو ابر بهاران ببارندگیهمی مرگ جوید بدان زندگیبدین چاره اکنون که جنبد ز جایکه خیزد میان بسته این را بپایکه دارد بدین کار ما را وفاکه آرد ز سختی مر او را رهانشاید جز از رستم تیز چنگکه از ژرف دریا برآرد نهنگکمر بند و برکش سوی نیمروزشب از رفتن راه مأسا و روزببر نامهٔ من بر رستمامزن داستان را بره بردماپایان بخش ۵ ـ بازگشت گرگین و یافتن بیژن در جام کیخسرو
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.