منیژه خبر یافت از کاروانیکایک بشهر اندر آمد دوانبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
منیژه خبر یافت از کاروانیکایک بشهر اندر آمد دوانبرهنه نوان دخت افراسیاببر رستم آمد دو دیده پر آببرو آفرین کرد و پرسید و گفتهمی به آستین خون مژگان برفتکه برخوردی از جان وز گنج خویشمبادت پشیمانی از رنج خویشبکام تو بادا سپهر بلندز چشم بدانت مبادا گزندهر امید دل را که بستی میانز رنجی که بردی مبادت زیانهمیشه خرد بادت آموزگارخنک بوم ایران و خوش روزگارچه آگاهی استت ز گردان شاهز گیو و ز گودرز و ایران سپاهنیامد به ایران ز بیژن خبرنیایش نخواهد بدن چارهگرکه چون او جوانی ز گودرزیانهمی بگسلاند بسختی میانبسودست پایش ز بند گراندو دستش ز مسمار آهنگرانکشیده بزنجیر و بسته ببندهمه چاه پرخون آن مستمندنیابم ز درویشی خویش خوابز نالیدن او دو چشمم پر آببترسید رستم ز گفتار اوییکی بانگ برزد براندش ز رویبدو گفت کز پیش من دور شونه خسرو شناسم نه سالارنوندارم ز گودرز و گیو آگهیکه مغزم ز گفتار کردی تهیبه رستم نگه کرد و بگریست زارز خواری ببارید خون بر کناربدو گفت کای مهتر پرخردز تو سرد گفتن نه اندر خوردسخن گر نگویی مرانم ز پیشکه من خود دلی دارم از درد ریشچنین باشد آیین ایران مگرکه درویش را کس نگوید خبربدو گفت رستم که ای زن چبودمگر اهرمن رستخیزت نمودهمی بر نوشتی تو بازار منبدان روی بد با تو پیکار منبدین تندی از من میازار بیشکه دل بسته بودم ببازار خویشو دیگر بجایی که کیخسروستبدان شهر من خود ندارم نشستندانم همی گیو و گودرز رانه پیمودهام هرگز آن مرز رابفرمود تا خوردنی هرچ بودنهادند در پیش درویش زودیکایک سخن کرد ازو خواستارکه با تو چرا شد دژم روزگارچه پرسی ز گردان و شاه و سپاهچه داری همی راه ایران نگاهمنیژه بدو گفت کز کار منچه پرسی ز بدبخت و تیمار منکزان چاه سر با دلی پر ز درددویدم بنزد تو ای رادمردزدی بانگ بر من چو جنگاوراننترسیدی از داور داورانمنیژه منم دخت افراسیاببرهنه ندیدی رخم آفتابکنون دیده پرخون و دل پر ز دردازین در بدان در دوان گردگردهمی نان کشکین فرازآورمچنین راند یزدان قضا بر سرمازین زارتر چون بود روزگارسر آرد مگر بر من این کردگارچو بیچاره بیژن بدان ژرف چاهنبیند شب و روز خورشید و ماهبغل و بمسمار و بند گرانهمی مرگ خواهد ز یزدان برانمرا درد بر درد بفزود زیننم دیدگانم بپالود زینکنون گرت باشد بایران گذرز گودرز کشواد یابی خبربدرگاه خسرو مگر گیو راببینی و گر رستم نیو رابگویی که بیژن بسختی درستاگر دیر گیری شود کار پستگرش دید خواهی میاسای دیرکه بر سرش سنگست و آهن بزیربدو گفت رستم که ای خوب چهرکه مهرت مبراد از وی سپهرچرا نزد باب تو خواهشگراننینگیزی از هر سوی مهترانمگر بر تو بخشایش آرد پدربجوشدش خون و بسوزد جگرگر آزار بابت نبودی ز پیشترا دادمی چیز ز اندازه بیشبخوالیگرش گفت کز هر خورشکه او را بباید بیاور برشیکی مرغ بریان بفرمود گرمنوشته بدو اندرون نان نرمسبک دست رستم بسان پریبدو درنهان کرد انگشتریبدو داد و گفتش بدان چاه برکه بیچارگان را توی راهبرمنیژه بیامد بدان چاه سردوان و خورشها گرفته ببرنوشته بدستار چیزی که بردچنان هم که بستد ببیژن سپردنگه کرد بیژن بخیره بماندازان چاه خورشید رخ را بخواندکه ای مهربان از کجا یافتیخورشها کزین گونه بشتافتیبسا رنج و سختی کت آمد برویز بهر منی در جهان پوی پویمنیژه بدو گفت کز کاروانیکی مایه ور مرد بازارگاناز ایران بتوران ز بهر درمکشیده ز هر گونه بسیار غمیکی مرد پاکیزه با هوش و فرز هر گونه با او فراوان گهرگشن دستگاهی نهاده فراخیکی کلبه سازیده بر پیش کاخبمن داد زین گونه دستارخوانکه بر من جهان آفرین را بخوانبدان چاه نزدیک آن بسته بردگر هرچ باید ببر سربسربگسترد بیژن پس آن نان پاکپراومید یزدان دل از بیم و باکچو دست خورش برد زان داوریبدید آن نهان کرده انگشترینگینش نگه کرد و نامش بخواندز شادی بخندید و خیره بماندیکی مهر پیروزه رستم بروینبشته به آهن بکردار مویچو بار درخت وفا را بدیدبدانست کآمد غمش را کلیدبخندید خندیدنی شاهوارچنان کآمد آواز بر چاهسارمنیژه چو بشنید خندیدنشازان چاه تاریک بسته تنشزمانی فرو ماند زان کار سختبگفت این چه خندست ای نیکبختشگفت آمدش داستانی بزدکه دیوانه خندد ز کردار خودچه گونه گشادی بخنده دو لبکه شب روز بینی همی روز شبچه رازست پیش آر و با من بگویمگر بخت نیکت نمودست رویبدو گفت بیژن کزین کارسختبر اومید آنم که بگشاد بختچو با من بسوگند پیمان کنیهمانا وفای مرا نشکنیبگویم سراسر تورا داستانچو باشی بسوگند همداستانکه گر لب بدوزی ز بهر گزندزنان را زبان کم بماند ببندمنیژه خروشید و نالید زارکه بر من چه آمد بد روزگاردریغ آن شده روزگاران مندل خسته و چشم باران منبدادم ببیژن تن و خان و مانکنون گشت بر من چنین بدگمانهمان گنج دینار و تاج گهربتاراج دادم همه سربسرپدر گشته بیزار و خویشان ز منبرهنه دوان بر سر انجمنز امید بیژن شدم ناامیدجهانم سیاه و دو دیده سپیدبپوشد همی راز بر من چنینتو داناتری ای جهان آفرینبدو گفت بیژن همه راستستز من کار تو جمله برکاستستچنین گفتم اکنون نبایست گفتایا مهربان یار و هشیار جفتسزد گر بهر کار پندم دهیکه مغزم برنج اندرون شد تهیتو بشناس کاین مرد گوهر فروشکه خوالیگرش مر ترا داد توشز بهر من آمد بتوران فرازوگرنه نبودش بگوهر نیازببخشود بر من جهان آفرینببینم مگر پهن روی زمینرهاند مرا زین غمان درازترا زین تکاپوی و گرم و گدازبنزدیک او شو بگویش نهانکه ای پهلوان کیان جهانبدل مهربان و بتن چاره جویاگر تو خداوند رخشی بگویمنیژه بیامد بکردار بادز بیژن برستم پیامش بدادچو بشنید گفتار آن خوب رویکزان راه دور آمده پوی پویبدانست رستم که بیژن سخنگشادست بر لالهٔ سروبنببخشود و گفتش که ای خوب چهرکه یزدان ترا زو مبراد مهربگویش که آری خداوند رخشترا داد یزدان فریاد بخشز زاول بایران ز ایران بتورز بهر تو پیمودم این راه دوربگویش که ما را بسان پلنگبسود از پی تو کمرگاه و چنگچو با او بگویی سخن راز دارشب تیره گوشت به آواز دارز بیشه فرازآر هیزم بروزشب آید یکی آتشی برفروزمنیژه ز گفتار او شاد شددلش ز اندهان یکسر آزاد شدبیامد دوان تا بدان چاهسارکه بودش بچاه اندرون غمگساربگفتش که دادم سراسر پیامبدان مرد فرخ پی نیک نامچنین داد پاسخ که آنم درستکه بیژن بنام و نشانم بجستتو با داغ دل چند پویی همیکه رخ را بخوناب شویی همیکنون چون درست آمد از تو نشانببینی سر تیغ مردم کشانزمین را بدرانم اکنون بچنگبپروین براندازم آسوده سنگمرا گفت چون تیره گردد هواشب از چنگ خورشید یابد رهابکردار کوه آتشی برفروزکه سنگ و سر چاه گردد چو روزبدان تا ببینم سر چاه رابدان روشنی بسپرم راه رابفرمود بیژن که آتش فروزکه رستیم هر دو ز تاریک روزسوی کردگار جهان کرد سرکه ای پاک و بخشنده و دادگرز هر بد تو باشی مرا دستگیرتو زن بر دل و جان بدخواه تیربده داد من زآنک بیداد کردتو دانی غمان من و داغ و دردمگر بازیابم بر و بوم رانمانم بننگ اختر شوم راتو ای دخت رنج آزموده ز منفدا کرده جان و دل و چیز و تنبدین رنج کز من تو برداشتیزیان مرا سود پنداشتیبدادی بمن گنج و تاج و گهرجهاندار خویشان و مام و پدراگر یابم از چنگ این اژدهابدین روزگار جوانی رهابکردار نیکان یزدان پرستبپویم بپای و بیازم بدستبسان پرستار پیش کیانبپاداش نیکیت بندم میانمنیژه به هیزم شتابید سختچو مرغان برآمد بشاخ درختبخورشید بر چشم و هیزم ببرکه تا کی برآرد شب از کوه سرچو از چشم خورشید شد ناپدیدشب تیره بر کوه دامن کشیدبدانگه که آرام گیرد جهانشود آشکارای گیتی نهانکه لشکر کشد تیره شب پیش روزبگردد سر هور گیتی فروزمنیژه سبک آتشی برفروختکه چشم شب قیرگون را بسوختبدلش اندرون بانگ رویینه خمکه آید ز ره رخش پولاد سمپایان بخش ۱۰ ـ دیدار منیژه با رستم و مژده به بیژن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.