نویسندهٔ نامه را پیش خواندوزین داستان چند با او براندبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
نویسندهٔ نامه را پیش خواندوزین داستان چند با او براندبرستم یکی نامه فرمود شاهنوشتن ز مهتر سوی نیکخواهکه ای پهلوان زادهٔ پر هنرز گردان لشکر برآورده سردل شهریاران و پشت کیانبفرمان هر کس کمر بر میانتوی از نیاکان مرا یادگارهمیشه کمربستهٔ کارزارترا داد گردون بمردی پلنگبدریا ز بیمت خروشان نهنگجهان را ز دیوان مازندرانبشستی و کندی بدان را سرانچه مایه سر تاجداران ز گاهربودی و برکندی از پیشگاهبسا دشمنان کز تو بیجان شدستبسا بوم و بر کز تو ویران شدستسر پهلوانی و لشکر پناهبنزدیک شاهان ترا دستگاههمه جادوان را ببستی بگرزبیفروختی تاج شاهان ببرزچه افراسیاب و چه شاهان چیننوشته همه نام تو بر نگینهران بند کز دست تو بسته شدگشایندگان را جگر خسته شدگشایندهٔ بند بسته تویکیان را سپهر خجسته تویترا ایزد این زور پیلان که داددل و هوش و فرهنگ فرخنژادبدان داد تا دست فریاد خواهبگیری برآری ز تاریک چاهکنون این یکی کار بایسته پیشفراز آمد و اینت شایسته خویشبتو دارد امید گودرز و گیوکه هستی بهر کشور امروز نیوشناسی بنزدیک من جاهشانزبان و دل و رای یکتاهشانسزدگر تو اینرا نداری برنجبخواه آنچ باید ز مردان و گنجکه هرگز بدین دودمان غم نبودفروزندهتر زین چنانکم شنودنبد گیو را خود جز این پور کسچه فرزند بود و چه فریادرسفراوان بنزد منش دستگاهمرا و نیای مرا نیکخواهبهر سو که جویمش یابم بجایبهر نیک و بد پیش من بربپایچو این نامهٔ من بخوانی مپایبزودی تو با گیو خیز اندرآیبدان تا بدین کار با ما بهمزنی رای فرخ بهر بیش و کمز مردان وز گنج وز خواستهبیارم بپیش تو آراستهبفرخ پی و بر شده نام توز توران برآید همه کام توچنانچون بباید بسازی نوامگر بیژن از بند یابد رهاچو برنامه بنهاد خسرو نگینبشد گیو و بر شاه کرد آفرینسواران دوده همه برنشاندبیزدان پناهید و لشکر براندچو نخجیر از آنجا که برداشتیدو روزه بیک روزه بگذاشتیبیابان گرفت و ره هیرمندهمی رفت پویان بسان نوندبکوه و بصحرا نهادند رویهمی شد خلیده دل و راهجویچو از دیدهگه دیدهبانش بدیدسوی زابلستان فغان برکشیدکه آمد سواری سوی هیرمندسواران بگرد اندرش نیز چنددرفشی درفشان پس پشت اوییکی زابلی تیغ در مشت اویغو دیده بشنید دستان سامبفرمود بر چرمه کردن لگامپراندیشه آمد پذیره براهبدان تا نباشد یکی کینه خواهز ره گیو را دید پژمرده رویهمی آمد آسیمه و پوی پویبدل گفت کاری نو آمد بشاهفرستاده گیوست کامد براهچو نزدیک شد پهلوان سپاهنیایش کنان برگرفتند راهبپرسید دستان ز ایرانیانز شاه و ز پیکار تورانیاندرود بزرگان بدستان بدادز شاه و ز گردان فرخ نژادهمه درد دل پیش دستان بخواندغم پور گم بوده با او براندهمی گفت رویم نبینی برنگز خون مژه پشت پایم بلنگازان پس نشان تهمتن بخواستبپرسید و گفتش که رستم کجاستبدو گفت رستم بنخچیر گوربیاید همانا که برگشت هورشوم گفت تا من ببینمش رویز خسرو یکی نامه دارم بدویبدو گفت دستان کز ایدر مروکه زود آید از دشت نخچیرگوتو تا رستم آید بخانه بپاییک امروز با ما بشادی گرایچو گیو اندر آمد بایوان ز راهتهمتن بیامد ز نخچیرگاهپذیره شدش گیو کامد فرازپیاده شد از اسب و بردش نمازپر از آرزو دل پر از رنگ رویبه رُخ برنهاد از دو دیده دو جویچو رستم دل گیو را خسته دیدبآب مژه روی او شسته دیدبدو گفت باری تباهست کاربایوان و بر شاه بد روزگارز اسب اندر آمد گرفتش ببربپرسیدش از خسرو تاجورز گودرز وز طوس وز گستهمز گردان لشکر همه بیش و کمز شاپور و فرهاد وز بیژناز رهام و گرگین وز هرتناچو آواز بیژن رسیدش بگوشبرآمد بناکام ازو یک خروشبرستم چنین گفت کای بآفرینگزین همه خسروان زمینچنان شاد گشتم بدیدار توبدین پرسش خوب و گفتار تودرستند ازین هرک بردی تو نامازیشان فراوان درود و پیامنبینی که بر من بپیران سرمچه آمد ز بخت بد اندر خورمچه چشم بد آمد بگودرزیانکزان سود ما را سر آمد زیانز گیتی مرا خود یکی پور بودهمم پور و هم پاک دستور بودشد از چشم من در جهان ناپدیدبدین دودمان کس چنین غم ندیدچنینم که بینی بپشت ستورشب و روز تازان بتاریک هورز بیژن شب و روز چون بیهشانبجستم بهر سو ز هر کس نشانکنون شاه با جام گیتی نمایبپیش جهان آفرین شد بپایچه مایه خروشید و کرد آفرینبجشن کیان هرمز فرودینپس آمد ز آتشکده تا بگاهکمربست و بنهاد بر سر کلاههمان جام رخشنده بنهاد پیشبهر سو نگه کرد ز اندازه بیشبتوران نشان داد زو شهریارببند گران و ببد روزگارچو در جام کیخسرو ایدون نمودسوی پهلوانم دوانید زودکنون آمدم با دلی پر امیددو رخساره زرد و دو دیده سپیدترا دیدم اندر جهان چارهگرتو بندی بفریاد هر کس کمرهمی گفت و مژگان پر از آب زردهمی برکشید از جگر باد سردازان پس که نامه برستم بدادهمه کار گرگین بدو کرد یادازو نامه بستد دو دیده پر آبهمه دل پر از کین افراسیابپس از بهر بیژن خروشید زارفرو ریخت از دیده خون برکناربگیو آنگهی گفت مندیش ازینکه رستم نگرداند از رخش زینمگر دست بیژن گرفته بدستهمه بند و زندان او کرده پستبنیروی یزدان و فرمان شاهز توران بگردانم این تاج و گاهوز آنجا بایوان رستم شدندبره بر همی رای رفتن زدندچو آن نامهٔ شاه رستم بخواندز گفتار خسرو بخیره بماندز بس آفرین جهاندار شاهبد آن نامه بر پهلوان سپاهبگیو آنگهی گفت بشناختمبفرمان او راه را ساختمبدانستم این رنج و کردار توکشیدن بهر کار تیمار توچه مایه ترا نزد من دستگاهبهر کینهگاه اندرون کینه خواهچه کین سیاوش چه مازندرانکمر بسته بر پیش جنگاورانبرین آمدن رنج برداشتیچنین راه دشوار بگذاشتیبدیدار تو سخت شادان شدمولیکن ز بیژن غریوان شدمنبایستمی کاین چنین سوگوارترا دیدمی خستهٔ روزگارمن از بهر این نامهٔ شاه رابفرمان بسر بسپرم راه راز بهر ترا خود جگر خستهامبدین کار بیژن کمر بستهامبکوشم بدین کار گر جان منز تن بگسلد پاک یزدان منمن از بهر بیژن ندارم برنجفدا کردن جان و مردان و گنجبنیروی یزدان ببندم کمرببخت شهنشاه پیروزگربیارمش زان بند تاریک چاهنشانمش با شاه در پیشگاهسه روز اندرین خان من شاد باشز رنج و ز اندیشه آزاد باشکه این خانه زان خانه بخشیده نیستمرا با تو گنج و تن و جان یکیستچهارم سوی شهر ایران شویمبنزدیک شاه دلیران شویمچو رستم چنین گفت بر جست گیوببوسید دست و سر و پای نیوبرو آفرین کرد کای ناموربمردی و نیروی و بخت و هنربماناد بر تو چنین جاودانتن پیل و هوش و دل موبدانز هر نیکی بهرهور بادیاچنین کز دلم زنگ بزدادیاچو رستم دل گیو پدرام دیدازان پس بنیکی سرانجام دیدبسالار خوان گفت پیش آر خوانبزرگان و فرزانگان را بخوانزواره فرامرز و دستان و گیونشستند بر خوان سالار نیوبخوردند خوان و بپرداختندنشستنگه رود و می ساختندنوازندهٔ رود با میگساربیامد بایوان گوهر نگارهمه دست لعل از می لعل فامغریونده چنگ و خروشنده جامبروز چهارم گرفتند سازچو آمدش هنگام رفتن فرازبفرمود رستم که بندید بارسوی شاه ایران بسیچید کارسواران گردنکش از کشورشهمه راه را ساخته بر درشبیامد به رَخش اندر آورد پایکمر بست و پوشید رومی قبایبزین اندر افگند گرز نیاپر از جنگ سر دل پر از کیمیابگردون برافراخته گوش رخشز خورشید برتر سر تاجبخشخود و گیو با زابلی صد سوارز لشکر گزید از در کارزارکه نابردنی بود برگاشتندبزال و فرامرز بگذاشتندسوی شهر ایران نهادند رویهمه راه پویان و دل کینهجویچو رستم بنزدیک ایران رسیدبنزدیک شهر دلیران رسیدیکی باد نوشین درود سپهربرستم رسانید شادان بمهربر رستم آمد همانگاه گیوکز ایدر نباید شدن پیش نیوشوم گفت و آگه کنم شاه راکه پیمود رخش تهم راه راچو رفت از بر رستم پهلوانبیامد بدرگاه شاه جوانچو نزدیک کیخسرو آمد فرازستودش فراوان و بردش نمازپس از گیو گودرز پرسید شاهکه رستم کجا ماند چون بود راهبدو گفت گیو ای شه نامداربرآید ببخت تو هرگونه کارنتابید رستم ز فرمان تودلش بسته دیدم بپیمان توچو آن نامهٔ شاه دادم بدویبمالید بر نامه بر چشم و رویعنان با عنان من اندر ببستچنانچون بود گرد خسروپرستبرفتم من از پیش تا با تو شاهبگویم که آمد تهمتن ز راهبگیو آنگهی گفت رستم کجاستکه پشت بزرگی و تخم وفاستگرامیش کردن سزاوار هستکه نیکی نمایست و خسروپرستبفرمود خسرو بفرزانگانبمهتر نژادان و مردانگانپذیره شدن پیش او با سپاهکه آمد بفرمان خسرو براهبگفتند گودرز کشواد راشه نوذران طوس و فرهاد رادو بهره ز گردان گردنکشانچه از گرزداران مردمکشانبر آیین کاوس برخاستندپذیره شدن را بیاراستندجهان شد ز گرد سواران بنفشدرخشان سنان و درفشان درفشچو نزدیک رستم فراز آمدندپیاده برسم نماز آمدندز اسب اندر آمد جهان پهلوانکجا پهلوانان بپیشش نوانبپرسید مر هریکی را ز شاهز گردنده خورشید و تابنده ماهنشستند گردان و رستم بر اسببکردار رخشنده آذرگشسبپایان بخش ۶ ـ نامهٔ کیخسرو به رستم برای رهایی بیژن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.