چو آمد بر شاه کهترنوازنوان پیش او رفت و بردش نمازبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو آمد بر شاه کهترنوازنوان پیش او رفت و بردش نمازستایش کنان پیش خسرو دویدکه مهر و ستایش مر او را سزیدبرآورد سر آفرین کرد و گفتمبادت جز از بخت پیروز جفتچو هرمزد بادت بدین پایگاهچو بهمن نگهبان فرخ کلاههمه ساله اردیبهشت هژیرنگهبان تو با هش و رای پیرچو شهریورت باد پیروزگربنام بزرگی و فر و هنرسفندارمذ پاسبان تو بادخرد جان روشن روان تو بادچو خردادت از یاوران بر دهادز مرداد باش از بر و بوم شاددی و اورمزدت خجسته بواددر هر بدی بر تو بسته بواددیت آذر افروز و فرخنده روزتو شادان و تاج تو گیتی فروزچو این آفرین کرد رستم بپایبپرسید و کردش بر خویش جایبدو گفت خسرو درست آمدیکه از جان تو دور بادا بدیتوی پهلوان کیان جهاننهان آشکار آشکارت نهانگزین کیانی و پشت سپاهنگهدار ایران و لشکر پناهمرا شاد کردی بدیدار خویشبدین پر هنر جان بیدار خویشزواره فرامرز و دستان سامدرستند ازیشان چه داری پیامفرو بود رستم ببوسید تختکه ای نامور خسرو نیکبختببخت تو هر سه درستند و شادانوشه کسی کش کند شاه یادبسالار نوبت بفرمود شاهکه گودرز و طوس و گوان را بخواهدر باغ بگشاد سالار بارنشستنگهی بود بس شاهواربفرمود تا تاج زرین و تختنهادند زیر گلفشان درختهمه دیبهٔ خسروانی بباغبگسترد و شد گلستان چون چراغدرختی زدند از بر گاه شاهکجا سایه گسترد بر تاج و گاهتنش سیم و شاخش ز یاقوت و زربرو گونهگون خوشههای گهرعقیق و زمرد همه برگ و بارفروهشته از تاج چون گوشوارهمه بار زرین ترنج و بهیمیان ترنج و بهیها تهیبدو اندرون مشک سوده بمیهمه پیکرش سفته برسان نیکرا شاه بر گاه بنشاندیبرو باد ازو مشک بفشاندیهمه میگساران بیپش اندراهمه بر سران افسر از گوهراز دیبای زربفت چینی قبایهمه پیش گاه سپهبد بپایهمه طوق بربسته و گوشواربریشان همه جامه گوهرنگارهمه رخ چو دیبای رومی برنگفروزنده عود و خروشنده چنگهمه دل پر از شادی و می بدسترخان ارغوانی و نابوده مستبفرمود تا رستم آمد بتختنشست از بر گاه زیر درختبرستم چنین گفت پس شهریارکه ای نیک پیوند و به روزگارز هر بد توی پیش ایران سپرهمیشه چو سیمرغ گسترده پرچه درگاه ایران چه پیش کیانهمه بر در رنج بندی میانشناسی تو کردار گودرزیانبه آسانی و رنج و سود و زیانمیان بسته دارند پیشم بپایهمیشه بنیکی مرا رهنمایبتنها تن گیو کز انجمنز هر بد سپر بود در پیش منچنین غم بدین دوده نامد بنیزغم و درد فرزند برتر ز چیزبدین کار گر تو ببندی میانپذیره نیایدت شیر ژیانکنون چارهٔ کار بیژن بجویکه او را ز توران بد آمد برویز گردان و اسبان و شمشیر و گنجببر هرچ باید مدار این برنجچو رستم ز کیخسرو ایدون شنیدزمین را ببوسید و دم درکشیدبرو آفرین کرد کای نیک نامچو خورشید هر جای گسترده کامز تو دور بادا دو چشم نیازدل بدسگالت بگرم و گدازتوی بر جهان شاه و سالار و کیکیان جهان مر ترا خاک پیکه چون تو ندیدست یک شاه گاهنه تابنده خروشید و گردنده ماهبدان را ز نیکان تو کردی جداتو داری بافسون و بند اژدهابکندم دل دیو مازندرانبفر کیانی و گرز گرانمرامادر از بهر رنج تو زادتو باید که باشی بآرام و شادمنم گوش داده بفرمان تونگردم بهرسان ز پیمان تودل و جان نهاده بسوی کلاهبران ره روم کم بفرمود شاهو نیز از پی گیو اگر بر سرمهوا بارد آتش بدو ننگرمرسیده بمژگانم اندر سنانز فرمان خسرو نتابم عنانبرآرم ببخت تو این کار کردسپهبد نخواهم نه مردان مردکلید چنین بند باشد فریبنه هنگام گرزست و روز نهیبچو رستم چنین گفت گودرز و گیوفریبرز و فرهاد و شاپور نیوبزرگان لشکر برو آفرینهمی خواندند از جهان آفرینبمی دست بردند با شهریارگشاده بشادی در نوبهارپایان بخش ۷ ـ دیدار رستم با کیخسرو و پذیرفتن نجات بیژن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.