چو سالار نوبت بیامد بدربشبگیر بستند گردان کمربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو سالار نوبت بیامد بدربشبگیر بستند گردان کمرهمه نیزه داران جنگ آورانهمه مرزبانان ناماورانهمه نیزه و تیر بار هیونهمه جنگ را دست شسته بخونسپیده دمان گاه بانگ خروسببستند بر کوههٔ پیل کوستهمتن بیامد چو سرو بلندبچنگ اندرون گرز و بر زین کمندسپاه از پس پشت و گردان ز پیشنهاده بکف بر همه جان خویشبرفت از در شاه با لشکرشبسی آفرین خواند برکشورشچو نزدیکی مرز توران رسیدسران را ز لشکر همه برگزیدبلشکر چنین گفت پس پهلوانکه ایدر بباشید روشن روانمجنبید از ایدر مگر جان منز تن بگسلد پاک یزدان منبسیچیده باشید مر جنگ راهمه تیز کرده بخون چنگ راسپه بر سر مرز ایران بماندخود و سرکشان سوی توران براندهمه جامه برسان بازارگانبپوشید و بگشاد بند از میانگشادند گردان کمرهای سیمبپوشیدشان جامه های گلیمسوی شهر توران نهادند روییکی کاروانی پر از رنگ و بویگرانمایه هفت اسب با کاروانیکی رخش و دیگر نشست گوانصد اشتر همه بار او گوهراصد اشتر همه جامهٔ لشکراز بسهای و هوی و درنگ درایبکردار تهمورثی کرنایهمی شهر بر شهر هودج کشیدهمی رفت تا شهر توران رسیدچو آمد بنزدیک شهر ختننظاره بیامد برش مرد و زنهمه پهلوانان توران بجایشده پیش پیران ویسه بپایچو پیران ویسه ز نخچیر گاهبیامد تهمتن بدیدش براهیکی جام زرین پر از گوهرابدیبا بپوشید رستم سراده اسب گرانمایه با زیورشبدیبا بیاراست اندر خورشبفرمانبران داد و خود پیش رفتبدرگاه پیران خرامید تفتبرو آفرین کرد کای ناموربایران و توران ببخت و هنرچنان کرد رویش جهاندار سازکه پیران مر او را ندانست بازبپرسید و گفت از کجایی بگویچه مردی و چون آمدی پوی پویبدو گفت رستم ترا کهترمبشهر تو کرد ایزد آبشخورمببازارگانی ز ایران بتوربپیمودم این راه دشوار و دورفروشندهام هم خریدار نیزفروشم بخرم ز هر گونه چیزبمهر تو دارم روان را نویدچنین چیره شد بر دلم بر امیداگر پهلوان گیردم زیر برخرم چارپای و فروشم گهرهم از داد تو کس نیازاردمهم از ابر مهرت گهر باردمپس آن جام پر گوهر شاهوارمیان کیان کرد پیشش نثارگرانمایه اسبان تازینژادکه بر مویشان گرد نفشاند بادبسی آفرین کرد و آن خواستهبدو داد و شد کار آراستهچو پیران بدان گوهران بنگریدکزان جام رخشنده آمد پدیدبرو آفرین کرد وبنواختشبران تخت پیروزه بنشاختشکه رو شاد و ایمن بشهر اندراکنون نزد خویشت بسازیم جاکزین خواسته بر تو تیمار نیستکسی را بدین با تو پیکار نیستبرو هرچ داری بهایی بیارخریدار کن هر سوی خواستارفرود آی در خان فرزند منچنان باش با من که پیوند منبدو گفت رستم که ای پهلوانهم ایدر بباشیم با کاروانکه با ما ز هر گونه مردم بودنباید که زان گوهری گم بودبدو گفت رو بآرزو گیر جایکنم رهنمایی بپیشت بپاییکی خانه بگزید و بر ساخت کاربکلبه درون رخت بنهاد و بارخبر شد کز ایران یکی کاروانبیامد بر نامور پهلوانز هر سو خریدار بنهاد گوشچو آگاهی آمد ز گوهر فروشخریدار دیبا و فرش و گهربدرگاه پیران نهادند سرچو خورشید گیتی بیاراستیبدان کلبه بازار برخاستیپایان بخش ۹ ـ رفتن رستم به توران در جامهٔ بازرگان
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.