چو بگذشت یک چندگاه این چنینپس آگاهی آمد به دربان ازینبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو بگذشت یک چندگاه این چنینپس آگاهی آمد به دربان ازیننهفته همه کارشان بازجستبه ژرفی نگه کرد کار از نخستکسی کز گزافه سخن راندادرخت بلا را بجنباندانگه کرد کو کیست و شهرش کجاستبدین آمدن سوی توران چراستبدانست و ترسان شد از جان خویششتابید نزدیک درمان خویشجز آگاه کردن ندید ایچ رایدوان از پس پرده برداشت پایبیامد بر شاه ترکان بگفتکه دختت ز ایران گزیدهست جفتجهانجوی کرد از جهاندار یادتو گفتی که بید است هنگام بادبه دست از مژه خون مژگان برفتبرآشفت و این داستان باز گفتکه را از پس پرده دختر بوداگر تاج دارد بد اختر بودکه را دختر آید به جای پسربه از گور داماد ناید به درز کار منیژه دلش خیره ماندقراخان سالار را پیش خواندبدو گفت ازین کار ناپاک زنهشیوار با من یکی رای زنقراخان چنین داد پاسخ به شاهکه در کار هشیارتر کن نگاهاگر هست خود جای گفتار نیستولیکن شنیدن چو دیدار نیستبه گرسیوز آنگاه گفتش به دردپر از خون دل و دیده پر آب زردزمانه چرا بندد این بند منغم شهر ایران و فرزند منبرو با سواران هشیار سرنگه دار مر کاخ را بام و درنگر تا که بینی به کاخ اندراببند و کشانش بیار ایدراچو گرسیوز آمد به نزدیک دراز ایوان خروش آمد و نوش و خورغریویدن چنگ و بانگ رباببرآمد ز ایوان افراسیابسواران در و بام آن کاخ شاهگرفتند و هر سو ببستند راهچو گرسیوز آن کاخ در بسته دیدمی و غلغل نوش پیوسته دیدسواران گرفتند گرد اندرشچو سالار شد سوی بسته درشبزد دست و برکند بندش ز جایبجست از میان در اندر سرایبیامد به نزدیک آن خانه زودکجا پیشگه مرد بیگانه بودز در چون به بیژن برافگند چشمبچوشید خونش به رگ بر ز خشمدر آن خانه سیصد پرستنده بودهمه با رباب و نبید و سرودبپیچید بر خویشتن بیژناکه چون رزم سازم برهنه تنانه شبرنگ با من نه رهوار بورهمانا که برگشتم امروز هورز گیتی نبینم همی یار کسبجز ایزدم نیست فریادرسکجا گیو و گودرز کشوادگانکه سر داد باید همی رایگانهمیشه به یک ساق موزه درونیکی خنجری داشتی آبگونبزد دست و خنجر کشید از نیامدر خانه بگرفت و برگفت نامکه من بیژنم پور کشوادگانسر پهلوانان و آزادگانندرد کسی پوست بر من مگرهمی سیری آید تنش را ز سروگر خیزد اندر جهان رستخیزنبیند کسی پشتم اندر گریزتو دانی نیاکان و شاه مرامیان یلان پایگاه مراوگر جنگ سازند مر جنگ راهمیشه بشویم به خون چنگ راز تورانیان من بدین خنجراببرم فراوان سران را سراگرم نزد سالار توران بریبه خوبی برو داستان آوریتو خواهشگری کن مرا زو به خونسزد گر به نیکی بوی رهنموننکرد ایچ گرسیوز آهنگ اویچو دید آنچنان تیزی چنگ اویبدانست کو راست گوید همیبه خون ریختن دست شوید همیوفا کرد با او به سوگندهابه خوبی بدادش بسی پندهابه پیمان جدا کرد زو خنجرابه خوبی کشیدش به بند اندرابیاورد بسته به کردار یوزچه سود از هنرها چو برگشت روزچنینست کردار این گوژپشتچو نرمی بسودی بیابی درشتچو آمد به نزدیک شاه اندراگو دست بسته برهنه سرابرو آفرین کرد کهای شهریارگر از من کنی راستی خواستاربگویم ترا سر به سر داستانچو گردی به گفتار همداستاننه من بهآزرو جستم این جشنگاهنبود اندرین کار کس را گناهاز ایران به جنگ گراز آمدمبدین جشن توران فراز آمدمز بهر یکی باز گم بوده رابرانداختم مهربان دوده رابه زیر یکی سرو رفتم به خوابکه تا سایه دارد مرا ز آفتابپری دربیامد بگسترد پرمرا اندر آورد خفته به براز اسبم جدا کرد و شد تا به راهکه آمد همی لشکر و دخت شاهسواران پراگنده بر گرد دشتچه مایه عماری به من برگذشتیکی چتر هندی برآمد ز دورز هر سو گرفته سواران توریکی کرده از عود مهدی میانکشیده برو چادر پرنیانبدو اندرون خفته بت پیکرینهاده به بالین برش افسریپری یک به یک ز اهرمن کرد یادمیان سواران درآمد چو بادمرا ناگهان در عماری نشاندبران خوب چهره فسونی بخواندکه تا اندر ایوان نیامد ز خوابنجنبید و من چشم کرده پر آبگناهی مرا اندرین بوده نیستمنیژه بدین کار آلوده نیستپری بیگمان بخت برگشته بودکه بر من همی جادوی آزمودچنین بد که گفتم کم و بیش نهمرا ایدر اکنون کس و خویش نهچنین داد پاسخ پس افراسیابکه بخت بدت کرد بر تو شتابتو آنی کز ایران به تیغ و کمندهمی رزم جستی به نام بلندکنون چون زنان پیش من بسته دستهمی خواب گویی به کردار مستبه کار دروغ آزمودن همیبخواهی سر از من ربودن همیبدو گفت بیژن که ای شهریارسخن بشنو از من یکی هوشیارگرازان به دندان و شیران به چنگتوانند کردن به هر جای جنگیلان هم به شمشیر و تیر و کمانتوانند کوشید با بدگمانیکی دست بسته برهنه تنایکی را ز پولاد پیراهناچگونه درَد شیر بی چنگ تیزاگر چند باشد دلش پر ستیزاگر شاه خواهد که بیند ز مندلیری نمودن بدین انجمنیکی اسب فرمای و گرزی گرانز ترکان گزین کن هزار از سرانبه آوردگه بر یکی زین هزاراگر زنده مانم به مردم مدارز بیژن چو این گفته بشنید چشمبرو بر فگند و برآورد خشمبگرسیوز اندر یکی بنگریدکز ایران چه دیدیم و خواهیم دیدنبینی که این بدکنش ریمنافزونی سگالد همی بر منابسنده نبودش همین بد که کردهمی رزم جوید به ننگ و نبردببر همچنین بند بر دست و پایهم اندر زمان زو بپرداز جایبفرمای داری زدن پیش درکه باشد ز هر سو برو رهگذرنگون بخت را زنده بر دار کنوزو نیز با من مگردان سخنبدان تا ز ایرانیان زین سپسنیارد به توران نگه کرد کسکشیدندش از پیش افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آبچو آمد به در بیژن خسته دلز خون مژه پای مانده به گلهمی گفت اگر بر سرم کردگارنوشتهست مردن به بد روزگارز دار و ز کشتن نترسم همیز گردان ایران بترسم همیکه نامرد خواند مرا دشمنمز ناخسته بر دار کرده تنمبه پیش نیاکان پهلو منشپس از مرگ بر من بود سرزنشروانم بماند هم ایدر به جایز شرم پدر چون شوم باز جایدریغا که شادان شود دشمنمچو بینند بر دار روشن تنمدریغا ز شاه و ز مردان نیودریغا که دورم ز دیدار گیوایا باد بگذر به ایران زمینپیامی بر از من به شاهِ گزینبگویش که بیژن به سختی دَرستچو آهو که در چنگ شیر نرستپایان بخش ۳ ـ آگاهی افراسیاب و گرفتارشدن بیژن
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.