دلیری کجا نام او اشکبوسهمی بر خروشید بر سانِ کوسبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
دلیری کجا نام او اشکبوسهمی بر خروشید بر سانِ کوسبیامد که جوید ز ایران نبردسرِ همنبرد اندر آرد به گَردبشد تیز رُهّام با خُود و گبرهمی گَرد رزم اندر آمد به ابربرآویخت رُهّام با اشکبوسبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوسبر آن نامور تیرباران گرفتکمانش کمینِ سواران گرفتجهانجویْ در زیر پولاد بودبه خِفتانْشْ بر تیر، چون باد بودنبد کارگر تیر بر گبر اویاز آن تیزتر شد دل جنگجویبه گرز گران دست برد اشکبوسزمین آهنین شد، سپهر آبنوسبرآهیخت رُهّام، گرز گرانغمی شد ز پیکار دست سرانچو رُهّام گشت از کُشانی ستوهبپیچید زو روی و شد سوی کوهز قلب سپاه اندر آشفت طوسبزد اسپ کاید برِ اشکبوستهمتن برآشفت و با طوس گفتکه رُهّام را جامِ بادهست جفتبه می در همی تیغبازی کندمیان یَلان سرفرازی کندچرا شد کنون رویْ چون سَندَروس؟سواری بود کمتر از اشکبوس؟تو قلب سپه را بهآیین بدارمن اکنون پیاده کنم کارزارکمانِ به زِه را به بازو فگندبه بندِ کمر بر بزد تیرْ چندخروشید کای مرد رزم آزمایهم آوردت آمد مشو بازْ جایکُشانی بخندید و خیره بماندعنان را گران کرد و او را بخواندبدو گفت خندان که نام تو چیست؟تن بیسرت را که خواهد گریست؟تهمتن چنین داد پاسخ که نامچه پرسی؟ کزین پس نبینی تو کاممرا مادرم نامْ مرگ تو کردزمانه مرا پتکِ ترگِ تو کردکُشانی بدو گفت بیبارگیبه کشتن دهی سر به یکبارگیتهمتن چنین داد پاسخ بدویکه ای بیهده مردِ پرخاشجویپیاده ندیدی که جنگ آورد؟سر سرکشان زیر سنگ آورد؟به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگسوار اندر آیند هر سه به جنگ؟هم اکنون ترا ای نَبَرده سوارپیاده بیاموزمت کارزارپیاده مرا زان فرستاد طوسکه تا اسپ بستانم از اشکبوسکُشانی پیاده شود همچو منز دو روی خندان شوند انجمنپیاده به از چون تو پانصد سواربدین روز و این گردش کارزارکُشانی بدو گفت با تو سَلیحنبینم همی جز فُسوس و مَزیحبدو گفت رستم که تیر و کمانببین تا هم اکنون سرآری زمانچو نازش به اسپ گرانمایه دیدکمان را به زه کرد و اندر کشیدیکی تیر زد بَر بَرِ اسپ اویکه اسپ اندر آمد ز بالا به رویبخندید رستم به آواز گفتکه بنشین به پیش گرانمایه جفتسزد گر بداری سرش در کنارزمانی برآسایی از کارزارکمان را به زه کرد زود اشکبوستنی لرز لرزان و رخ سَندَروسبه رستم بر آنگه ببارید تیرتهمتن بدو گفت برخیره خیرهمی رنجه داری تن خویش رادو بازوی و جان بداندیش راتهمتن به بند کمر برد چنگگزین کرد یک چوبه تیرِ خَدنگیکی تیرِ الماس، پیکان چو آبنهاده بَر او چار پرّ عقابکمان را بمالید رستم به چنگبه شست اندر آورد تیر خَدَنگبرو راستْ خم کرد و چپ کرد راستخروش از خَم چرخِ چاچی بخاستچو سوفارَش آمد به پهنای گوشز شاخ گوزنان برآمد خروشچو بوسید پیکانْ سرانگشتِ اویگذر کرد بر مهرهٔ پشت اویبزد بَر بَر و سینهٔ اشکبوسسپهر آن زمان دست او داد بوسقضا گفت گیر و قَدَر گفت دهفلک گفت احسنت و مَه گفت زِهکُشانی هم اندر زمان جان بدادچنان شد که گفتی ز مادر نزادنظاره بر ایشان دو رویه سپاهکه دارند پیکارِ گُردان نگاهنگه کرد کاموس و خاقان چینبر آن بُرز و بالا و آن زور و کینچو برگشت رستم هم اندر زمانسواری فرستاد خاقان، دَمانکزان ناموَر تیر بیرون کشیدهمه تیر تا پَر، پُر از خون کشیدهمه لشکر آن تیر برداشتندسراسر همه نیزه پنداشتندچو خاقان بدان پَرّ و پیکانِ تیرنگه کرد بُرنا دلش گشت پیربه پیران چنین گفت کین مرد کیست؟ز گُردان ایران ورا نام چیست؟تو گفتی که لختی فرومایهاندز گردنکشان، کمترین پایهاندکنون نیزه با تیر ایشان یکیستدل شیر در جنگشان اندکیستهمی خوار کردی سراسر سُخُنجز آن بُد که گفتی ز سر تا به بُنبدو گفت پیران کز ایران سپاهندانم کسی را بدین پایگاهکجا تیر او بگذرد بر درختندانم چه دارد به دلْ شوربختاز ایرانیان گیو و طوساند مَردکه با فَرّ و بُرزند روز نبردبرادرْم هومان بسی پیش طوسجهان کرد بر گونهٔ آبنوسبه ایران ندانم که این مرد کیستبدین لشکر او را همآورد کیستشوم بازپرسم ز پردهسرایبیارند ناکام نامش به جایبیامد پر اندیشه و رویْ زردبپرسید زان نامدارانِ مردبه پیران چنین گفت هومانِ گُردکه دشمن ندارد خردمند خُردبزرگان ایران گشادهدلندتو گویی که آهن همی بگسلندکنون تا بیامد از ایران سپاههمی برخروشند زان رزمگاهبدو گفت پیران که هر چند یاربیاید برِ طوس از ایران سوارچو رستم نباشد مرا باک نیستز گرگین و بیژن دلم چاک نیستسپه را دو رزم گرانست پیشبجویند هر کس بدین نامِ خویشوزان جایگه پیش کاموس رفتبه نزدیک منشور و فَرطوس تفتچنین گفت کامروز رزمی بزرگبرفت و پدید آمد از میشْ گرگببینید تا چارهٔ کار چیستبران خستگیها بر آزار چیستچنین گفت کاموس کامروز جنگچنان بُد که نام اندر آمد به ننگبه رزم اندرون کشته شد اشکبوسوزو شادمان شد دل گیو و طوسدلم زان پیاده به دو نیم شدکزو لشکر ما پر از بیم شدبه بالای او بر زمین، مرد نیستبدین لشکر او را همآورد نیستکمانش تو دیدی و تیر ایدرستبه زور او ز پیلِ ژیان برترستهمانا که آن سَگزیِ جنگجویکه چندین همی برشمردی ازویپیاده بدین رزمگاه آمدستبه یاری ایران سپاه آمدستبدو گفت پیران که او دیگرستسواری سرافراز و کُنداورستبترسید پس مردِ بیدار دلکجا بسته بود اندران کار دلز پیران بپرسید کان شیر مردچگونه خرامد به دشت نبرد؟ز بازو و بُرزش چه داری نشان؟چه گوید به آورد با سرکشان؟چگونست مردیّ و دیدار اوی؟چگونه شوم من به پیکار اوی؟گر ایدونک اویست کامد ز راهمرا رفت باید به آوردگاهبدو گفت پیران که این خود مبادکه او آید ایدر کند رزم یادیکی مرد بینی چو سرو سهیبه دیدار با زیب و با فَرّهیبسا رزمگاها که افراسیابازو گشت پیچان و دیده پرآبیکی رزمسازست و خسروپرستنخست او بَرَد سوی شمشیر دستبه کینِ سیاوش کند کارزارکجا او بپروردش اندر کنارز مردان کنند آزمایش بسیسلیح ورا برنتابد کسینه برگیرد از جایْ گرزش نهنگاگر بفگند بر زمین روزِ جنگزهی بَر کمانش بَر از چرم شیریکی تیر و پیکان او دَه سِتیربه رزم اندر آید بپوشد زرهیکی جوشن از بَر ببندد گرهیکی جامه دارد ز چرم پلنگبپوشد بَر و اندر آید به جنگهمی نامْ بَبرِ بَیان خوانَدَشز خِفتان و جوشن فزون دانَدَشنه سوزد در آتش، نه از آب ترشود چون بپوشد برآیدْش پَریکی رخش دارد به زیر اندرونتو گفتی روان شد کُهِ بیستونهمی آتش افروزد از خاک و سنگنیارامد از بانگ، هنگام جنگابا این شگفتی به روز نبردسزد گر نداری تو او را به مردچو بشْنید کاموسِ بسیارهوشبه پیران سپرد آن زمان چشم و گوشهمانا خوش آمدْش گفتار اویبرافروخت زان کار بازار اویبه پیران چنین گفت کای پهلوانتو بیدار دل باش و روشنروانببین تا چه خواهی ز سوگندِ سختکه خوردند شاهانِ بیداربختخورم من فزون زان کنون پیش توکه روشن شود زان دل و کیش توکه زین را نه بردارم از پشت بوربه نیروی یزدانِ کیوان و هُورمگر بخت و رای تو روشن کنمبر ایشان جهان، چشمِ سوزن کنمبسی آفرین خواند پیران بدویکه ای شاهِ بینادل و راستگویبدین شاخ و این یال و بازوی و کِفتهنرمند باشی ندارم شگفتبه کام تو گردد همه کار مانماندست بسیار پیکار ماوزان جایگه گِردِ لشکر بگشتبه هر خیمه و پردهای برگذشتبگفت این سخن پیشِ خاقان چینهمی گفت با هر کسی همچنینز خورشید، چون شد جهانْ لعلفامشب تیره بر چرخ بگذاشت گامدلیران لشکر شدند انجمنکه بودند دانا و شمشیرزنبه خرگاه خاقان چین آمدندهمه دل پر از رزم و کین آمدندچو کاموسِ اسپافگنِ شیرمردچو منشور و فِرطوسِ مردِ نبردشَمیرانُ شُگنی و شَنگُل ز هندز سَقلاب چون کُندر و شاهِ سِندهمی رای زد رزم را هر کسیاز ایران سخن گفت هر کس بسیاز آن پس بر آن رایشان شد درستکه یکسر به خون، دست بایست شستبرفتند هر کس به آرامِ خویشبخفتند در خیمه با کام خویشچو باریک و خَمّیده شد پشت ماهز تاریکزلفِ شبانِ سیاهبه نزدیک خورشید چون شد درستبرآمد پر از آب رخ را بشستسپاه دو کشور برآمد به جوشبه چرخ بلند اندر آمد خروشچنین گفت خاقان که امروز جنگنباید که چون دی بود با درنگگمان برد باید که پیران نبودنه بی او نشاید نبرد آزمودهمه همگنان رزمساز آمدیمبه یاری ز راه دراز آمدیمگر امروز چون دی درنگ آوریمهمه نام را زیر ننگ آوریمو دیگر که فردا ز افراسیابسپاس اندر آرام جوییم و خوابیکی رزم باید همه همگروهشدن پیش لشکر به کردارِ کوهز من هدیه و بردهٔ زابلیبیابید با شارهٔ کابلیز ده کشور ایدر سرافراز هستبه خواب و به خوردن نباید نِشَستبزرگان ز هر جای برخاستندبه خاقان چین خواهش آراستندکه بر لشکر امروز فرمان تراستهمه کشور چین و توران تراستیک امروز بنگر بدین رزمگاهکه شمشیر بارد ز ابر سیاهوزین روی رستم به ایرانیانچنین گفت کاکنون سرآمد زماناگر کشته شد زین سپاه اندکینشد بیش و کم از دو سیصد یکیچنین یکسره دل مدارید تنگنخواهم تن زنده بینام و ننگهمه لشکر تُرک از اشکبوسبرفتند رخساره چون سَندَروسکنون یکسره دل پر از کین کنیدبروهای جنگی پر از چین کنیدکه من رخش را بستم امروز نعلبه خون کرد خواهم سرِ تیغ، لعلبسازید کامروز روز نوستزمین سر به سر، گنج کیخسروستمیان را ببندید کز کارزارهمه تاج یابید با گوشواربزرگان برو خواندند آفرینکه از تو فروزد کلاه و نگینپایان بخش ۱۵ ـ نبرد پیادهٔ رستم با اشکبوس
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.