خود و گیو و گودرز و چندی سراننهادند بر یال گرزگرانبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
خود و گیو و گودرز و چندی سراننهادند بر یال گرزگرانبسوی سپهدار پیران شدندچو آتش بقلب سپه بر زدندچو دریای خون شد همه رزمگاهخروشی برآمد بلند از سپاهدرفش سپهبد بدو نیم شددل رزمجویان پر از بیم شدچو بشنید هومان خروش سپاهنشست از بر تازی اسپی سیاهبیامد ز لشکر بسی کشته دیدبسی بیهش از رزم برگشته دیدفرو ریخت از دیده خون بر برشیکی بانگ زد تند بر لشکرشچنین گفت کایدر طلایه نبودشما را ز کین ایچ مایه نبودبهر یک ازیشان ز ما سیصدستبه آوردگه خواب و خفتن بدستهلا تیغ و گوپالها برکشیدسپرهای چینی بسر در کشیدز هر سو بریشان بگیرید راهکنون کز بره بر کشد تیغ ماهرهایی نباید که یابند هیچبدین سان چه باید درنگ و بسیچبرآمد خروشیدن کرنایبهر سو برفتند گردان ز جایگرفتندشان یکسر اندر میانسواران ایران چو شیر ژیانچنان آتش افروخت از ترگ و تیغکه گفتی همی گرز بارد ز میغشب تار و شمشیر و گرد سپاهستاره نه پیدا نه تابنده ماهز جوشن تو گفتی ببار اندرندز تاری بدریای قار اندرندبلشکر چنین گفت هومان که بسازین مهتران مفگنید ایچ کسهمه پیش من دستگیر آوریدنباید که خسته بتیر آوریدچنین گفت لشکر ببانگ بلندکه اکنون به بیچارگی دست بنددهید ار بگرز و بژوپین دهیدسران را ز خون تاج بر سر نهیدچنین گفت با گیو و رهام طوسکه شد جان ما بیگمان بر فسوسمگر کردگار سپهر بلندرهاند تن و جان ما زین گزنداگر نه بچنگ عقاب اندریموگر زیر دریای آب اندریمیکی حمله بردند هر سه به همچو برخیزد از جای شیر دژمندیدند کس یال اسپ و عنانز تنگی بچشم اندر آمد سنانچنین گفت هومان به آواز تیزکه نه جای جنگست و راه گریزبرانگیخت از جایتان بخت بدکه تا بر تن بدکنش بد رسدسه جنگ آور و خوار مایه سپاهبماندند یکسر بدین رزمگاهفراوان ز رستم گرفتند یادکجا داد در جنگ هر جای دادز شیدوش، وز بیژن گستهمبسی یاد کردند بر بیش و کمکه باری کسی را ز ایران سپاهبدی یارمان اندرین رزمگاهنه ایدر به پیکار و جنگ آمدیمکه خیره بکام نهنگ آمدیمدریغ آن در و گاه شاه جهانکه گیرند ما را کنون ناگهانتهمتن به زاولستانست و زالشود کار ایران کنون تال و مالهمی آمد آوای گوپال و کوسبلشکر همی دیر شد گیو و طوسچنین گفت شیدوش و گستهم شیرکه شد کار پیکار سالار دیربه بیژن گرازه همی گفت بازکه شد کار سالار لشکر درازهوا قیر گون و زمین آبنوسهمی آمد از دشت آوای کوسبرفتند گردان بر آوای اویز خون بود بر دشت هر جای جویز گردان نیو و ز نیروی چنگتو گفتی برآمد ز دریا نهنگبدانست هومان که آمد سوارهمه گرزور بود و شمشیردارچو دانست کامد ورا یار طوسهمی برخروشید برسان کوسسبک شد عنان و گران شد رکیببلندی که دانست باز از نشیبیکی رزم کردند تا چاک روزچو پیدا شد از چرخ گیتی فروزسپه بازگشتند یکسر ز جنگکشیدند لشکر سوی کوه تنگبگردان چنین گفت سالار طوسکه از گردش مهر تا زخم کوسسواری چنین کز شما دیدهامز کنداوران هیچ نشنیدهامیکی نامه باید که زی شه کنیمز کارش همه جمله آگه کنیمچو نامه بنزدیک خسرو رسدبدلش اندرون آتشی نو رسدبیاری بیاید گو پیلتنز شیران یکی نامدار انجمنبپیروزی از رزم گردیم بازبدیدار کیخسرو آید نیازسخن هرچ رفت آشکار و نهانبگویم بپیروز شاه جهانبخوبی و خشنودی شهریاربباشد بکام شما روزگارچنانچون که گفتند برساختندنوندی بنزدیک شه تاختنددو لشکر بخیمه فرود آمدندز پیکار یکباره دم برزدندطلایه برون آمد از هر دو رویبدشت از دلیران پرخاشجویچو هومان رسید اندران رزمگاهز کشته ندید ایچ بر دشت راهبه پیران چنین گفت کامروز گردنه بر آرزو گشت گاه نبردچو آسوده گردند گردان ماستوده سواران و مردان مایکی رزم سازم که خورشید و ماهندیدست هرگز چنان رزمگاهپایان بخش ۹ ـ پیکار پهلوانان ایران در محاصرهٔ هماون
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.