بهاسپ عقاب اندر آورد پایبرانگیخت آن بارگی را ز جایبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بهاسپ عقاب اندر آورد پایبرانگیخت آن بارگی را ز جایتو گفتی یکی بارهٔ آهنستوگر کوه البرز در جوشنستبه پیش سپاه اندر آمد بجنگیکی خشت رخشان گرفته بچنگبجنبید طوس سپهبد ز جایجهان پر شد از نالهٔ کر نایبهومان چنین گفت کای شوربختز پالیز کین برنیامد درختنمودم بارژنگ یک دست بردکه بود از شما نامبردار و گردتو اکنون همانا بکین آمدیکه با خشت بر پشت زین آمدیبجان و سر شاه ایران سپاهکه بیجوشن و گرز و رومی کلاهبجنگ تو آیم بسان پلنگکه از کوه یازد بنخچیر چنگببینی تو پیکار مردان مردچو آورد گیرم بدشت نبردچنین پاسخ آورد هومان بدویکه بیشی نه خوبست بیشی مجویگر ایدونک بیچارهای را زمانبدست تو آمد مشو در گمانبجنگ من ارژنگ روز نبردکجا داشتی خویشتن را بمرددلیران لشکر ندارند شرمنجوشد یکی را برگ خون گرمکه پیکار ایشان سپهبد کندبرزم اندرون دستشان بد کندکجا بیژن و گیو آزادگانجهانگیر گودرز کشوادگانتو گر پهلوانی ز قلب سپاهچرا آمدستی بدین رزمگاهخردمند بیگانه خواند تراهشیوار دیوانه خواند تراتو شو اختر کاویانی بدارسپهبد نیاید سوی کارزارنگه کن که خلعت کرا داد شاهز گردان که جوید نگین و کلاهبفرمای تا جنگ شیر آورندزبردست را دست زیر آورنداگر تو شوی کشته بر دست منبد آید بدان نامدار انجمنسپاه تو بییار و بیجان شونداگر زنده مانند پیچان شوندو دیگر که گر بشنوی گفت راستروان و دلم بر زبانم گواستکه پر درد باشم ز مردان مردکه پیش من آیند روز نبردپس از رستم زال سام سوارندیدم چو تو نیز یک نامدارپدر بر پدر نامبردار و شاهچو تو جنگجویی نیاید سپاهتو شو تا ز لشکر یکی نامجویبیاید بروی اندر آریم رویبدو گفت طوس ای سرافراز مردسپهبد منم هم سوار نبردتو هم نامداری ز توران سپاهچرا رای کردی به آوردگاهدلت گر پذیرد یکی پند منبجویی بدین کار پیوند منکزین کینه تا زنده ماند یکینیاسود خواهد سپاه اندکیتو با خویش وپیوند و چندین سوارهمه پهلوان و همه نامداربخیره مده خویشتن را ببادبباید که پند من آیدت یادسزاوار کشتن هرآنکس که هستبمان تا بیازند بر کینه دستکزین کینه مرد گنهکار هیچرهایی نیابد خرد را مپیچمرا شاه ایران چنین داد پندکه پیران نباید که یابد گزندکه او ویژه پروردگار منستجهاندیده و دوستدار منستبه بیداد بر خیره با او مکوشنگه کن که دارد بپند تو گوشچنین گفت هومان به بیداد و دادچو فرمان دهد شاه فرخ نژادبران رفت باید ببیچارگیسپردن بدو دل بیکبارگیهمان رزم پیران نه بر آرزوستکه او راد و آزاده و نیک خوستبدین گفت و گوی اندرون بود طوسکه شد گیو را روی چون سندروسز لشکر بیامد بکردار بادچنین گفت کای طوس فرخ نژادفریبنده هومان میان دو صفبیامد دمان بر لب آورده کفکنون با تو چندین چه گوید برازمیان دو صف گفت و گوی درازسخن جز بشمشیر با او مگویمجوی از در آشتی هیچ رویچو بشنید هومان برآشفت سختچنین گفت با گیو بیدار بختایا گم شده بخت آزادگانکه گم باد گودرز کشوادگانفراوان مرا دیدهای روز جنگبه آوردگه تیغ هندی بچنگکس از تخم کشواد جنگی نماندکه منشور تیغ مرا برنخواندترا بخت چون روی آهرمنستبخان تو تا جاودان شیونستاگر من شوم کشته بر دست طوسنه برخیزد آیین گوپال و کوسبجایست پیران و افراسیاببخواهد شدن خون من رود آبنه گیتی شود پاک ویران ز منسخن راند باید بدین انجمنوگر طوس گردد بدستم تباهیکی ره نیابند ز ایران سپاهتو اکنون بمرگ برادر گریچه با طوس نوذر کنی داوریبدو گفت طوس این چه آشفتنستبدین دشت پیکار تو با منستبیا تا بگردیم و کین آوریمبجنگ ابروان پر ز چین آوریمبدو گفت هومان که دادست مرگسری زیر تاج و سری زیر ترگاگر مرگ باشد مرا بیگمانبه آوردگه به که آید زمانبدست سواری که دارد هنرسپهبدسر و گرد و پرخاشخرگرفتند هر دو عمود گرانهمی حمله برد آن برین این برانز می گشت گردان و شد روز تاریکی ابر بست از بر کارزارتو گفتی شب آمد بریشان بروزنهان گشت خورشید گیتی فروزازان چاک چاک عمود گرانسرانشان چو سندان آهنگرانبابر اندرون بانگ پولاد خاستبدریای شهد اندرون باد خاستز خون بر کف شیر کفشیر بودهمه دشت پر بانگ شمشیر بودخم آورد رویین عمود گرانشد آهن به کردار چاچی کمانتو گفتی که سنگ است سر زیر ترگسیه شد ز زخم یلان روی مرگگرفتند شمشیر هندی بچنگفرو ریخت آتش ز پولاد و سنگز نیروی گردنکشان تیغ تیزخم آورد و در زخم شد ریز ریزهمه کام پرخاک و پر خاک سرگرفتند هر دو دوال کمرز نیروی گردان گران شد رکیبیکی را نیامد سر اندر نشیبکمربند بگسست و هومان بجستیکی اسپ آسوده را برنشستسپهبد سوی ترکش آورد چنگکمان را بزه کرد و تیر خدنگبران نامور تیرباران گرفتچپ و راست جنگ سواران گرفتز پولاد پیکان و پر عقابسپر کرد بر پیش روی آفتابجهان چون ز شب رفته دو پاس گشتهمه روی کشور پر الماس گشتز تیر خدنگ اسپ هومان بخستتن بارگی گشت با خاک پستسپر بر سر آورد و ننمود روینگه داشت هومان سر از تیر اویچو او را پیاده بران رزمگاهبدیدند گفتند توران سپاهکه پردخت ماند کنون جای اویببردند پرمایه بالای اویچو هومان بران زین توزی نشستیکی تیغ بگرفت هندی بدستکه آید دگر باره بر جنگ طوسشد از شب جهان تیره چون آبنوسهمه نامداران پرخاشجوییکایک بدو در نهادند رویچو شد روز تاریک و بیگاه گشتز جنگ یلان دست کوتاه گشتبپیچید هومان جنگی عنانسپهبد بدو راست کرده سنانبنزدیک پیران شد از رزمگاهخروشی برآمد ز توران سپاهز تو خشم گردنکشان دور باددرین جنگ فرجام ما سور بادکه چون بود رزم تو ای نامجویچو با طوس روی اندر آمد برویهمه پاک ما دل پر از خون بدیمجز ایزد نداند که ما چون بدیمبلشکر چنین گفت هومان شیرکه ای رزم دیده سران دلیرچو روشن شود تیره شب روز ماستکه این اختر گیتی افروز ماستشما را همه شادکامی بودمرا خوبی و نیکنامی بودز لشکر همی برخروشید طوسشب تیره تا گاه بانگ خروسهمی گفت هومان چه مرد منستکه پیل ژیان هم نبرد منستچو چرخ بلند از شبه تاج کردشمامه پراگند بر لاژوردطلایه ز هر سو برون تاختندبهر پردهای پاسبان ساختندچو برزد سر از برج خرچنگ شیدجهان گشت چون روی رومی سپیدتبیره برآمد ز هر دو سرایجهان شد پر از نالهٔ کر نایهوا تیره گشت از فروغ درفشطبرخون و شبگون و زرد و بنفشکشیده همه تیغ و گرز و سنانهمه جنگ را گرد کرده عنانتو گفتی سپهر و زمان و زمینبپوشد همی چادر آهنینبپرده درون شد خور تابناکز جوش سواران و از گرد و خاکز هرای اسپان و آوای کوسهمی آسمان بر زمین داد بوسسپهدار هومان دمان پیش صفیکی خشت رخشان گرفته بکفهمی گفت چون من برایم بجوشبرانگیزم اسپ و برارم خروششما یک بیک تیغها برکشیدسپرهای چینی بسر در کشیدمبینید جز یال اسپ و عناننشاید کمان و نباید سنانعنان پاک بر یال اسپان نهیدبدانسان که آید خورید و دهیدبپیران چنین گفت کای پهلوانتو بگشای بند سلیح گوانابا گنج دینار جفتی مکنز بهر سلیح ایچ زفتی مکنکه امروز گردیم پیروزگربیابد دل از اختر نیک بروزین روی لشکر سپهدار طوسبیاراست برسان چشم خروسبروبر یلان آفرین خواندندورا پهلوان زمین خواندندکه پیروزگر بود روز نبردز هومان ویسه برآورد گردسپهبد بگودرز کشواد گفتکه این راز بر کس نباید نهفتاگر لشکر ما پذیره شوندسواران بدخواه چیره شوندهمه دست یکسر بیزدان زنیممنی از تن خویش بفگنیممگر دست گیرد جهاندار ماوگر نه بد است اختر کار ماکنون نامداران زرینه کفشبباشید با کاویانی درفشازین کوه پایه مجنبید هیچنه روز نبرد است و گاه بسیچهمانا که از ما بهر یک دویستفزونست بدخواه اگر بیش نیستبدو گفت گودرز اگر کردگاربگرداند از ما بد روزگاربه بیشی و کمی نباشد سخندل و مغز ایرانیان بد مکناگر بد بود بخشش آسمانبپرهیز و بیشی نگردد زمانتو لشکر بیارای و از بودنیروان را مکن هیچ بشخودنیپایان بخش ۴ ـ نبرد طوس و هومان در رویارویی دو سپاه
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.