چو لشکر بیامد به راه چرمکلات از بر و زیر آب میمبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو لشکر بیامد به راه چرمکلات از بر و زیر آب میمهمی یاد کردند رزم فرودپشیمانی و درد و تیمار بودهمه دل پر از درد و از بیم شاهدو دیده پر از خون و تن پر گناهچنان شرمگین نزد شاه آمدندجگر خسته و پر گناه آمدندبرادرش را کشته بر بیگناهبه دشمن سپرده نگین و کلاههمه یکسره دست کرده به کشبرفتند پیشش پرستار فشبدیشان نگه کرد خسرو به خشمدلش پر ز درد و پر از خون دو چشمبه یزدان چنین گفت کای دادگرتو دادی مرا هوش و رای و هنرهمی شرم دارم من از تو کنونتو آگهتری بیشک از چند و چونوگرنه بفرمودمی تا هزارزدندی به میدان پیکار دارتن طوس را دار بودی نشستهرانکس که با او میان را ببستز کین پدر بودم اندر خروشدلی داشتم پر غم و درد و جوشکنون کینه نو شد ز کین فرودسر طوس نوذر بباید درودبگفتم که سوی کلات و چرممرو گر فشانند بر سر درمکزان ره فرودست و با مادرستسپهبد نژادست و کنداور استدمان طوس نامرد ناهوشیارچرا برد لشکر به سوی حصارکنون لاجرم کردگار سپهرز طوس و ز لشکر ببرید مهربد آمد به گودرزیان بر ز طوسکه نفرین بر او باد و بر پیل و کوسهمی خلعت و پندها دادمشبه جنگ برادر فرستادمشجهانگیر چون طوس نوذر مبادچنو پهلوان پیش لشکر مباددریغ آن فرود سیاوش دریغکه با زور و دل بود و با گرز و تیغبه سان پدر کشته شد بیگناهبه دست سپهدار من با سپاهبه گیتی نباشد کم از طوس کسکه او از در بند چاهست و بسنه در سرش مغز و نه در تنش رگچه طوس فرومایه پیشم چه سگز خون برادر به کین پدرهمی گشت پیچان و خسته جگرسپه را همه خوار کرد و براندز مژگان همی خون به رخ برفشانددر بار دادن بر ایشان ببستروانش به مرگ برادر بخستبزرگان ایران به ماتم شدنددلیران به درگاه رستم شدندبه پوزش که این بودنی کار بودکه را بود آهنگ رزم فرودبدانگه کجا کشته شد پور طوسسر سرکشان خیره گشت از فسوسهمان نیز داماد او ریونیزنبود از بد بخت مانند چیزکه دانست نام و نژاد فرودکجا شاه را دل بخواهد شخودتو خواهشگری کن که برناست شاهمگر سر بپیچد ز کین سپاهنه فرزند کاوسکی ریونیزبه جنگ اندرون کشته شد زار نیزکه کهتر پسر بود و پرخاشجویدریغ آنچنان خسرو ماهرویچنین است انجام و فرجام جنگیکی تاج یابد یکی گور تنگچو شد روی گیتی ز خورشید زردبه خم اندر آمد شب لاژوردتهمتن بیامد به نزدیک شاهببوسید خاک از در پیشگاهچنین گفت مر شاه را پیلتنکه بادا سرت برتر از انجمنبه خواهشگری آمدم نزد شاههمان از پی طوس و بهر سپاهچنان دان که کس بیبهانه نمرداز این در سخنها بباید شمردو دیگر کزان بدگمان بد سپاهکه فرخ برادر نبد نزد شاههمان طوس تندست و هشیار نیستو دیگر که جان پسر خوار نیستچو در پیش او کشته شد ریونیززرسپ آن جوان سرافراز نیزگر او برفروزد نباشد شگفتجهانجوی را کین نباید گرفتبدو گفت خسرو که ای پهلواندلم پر ز تیمار شد زان جوانکنون پند تو داروی جان بودوگرچه دل از درد پیچان بودبه پوزش بیامد سپهدار طوسبه پیش سپهبد زمین داد بوسهمی آفرین کرد بر شهریارکه نوشه بدی تا بود روزگارزمین بندهٔ تاج و تخت تو بادفلک مایهٔ فر و بخت تو بادمنم دل پر از غم ز کردار خویشبه غم بسته جان را ز تیمار خویشهمان نیز جانم پر از شرم شاهزبان پر ز پوزش روان پر گناهز پاکیزه جان فرود و زرسپهمی برفروزم چو آذرگشسپاگر من گنهکارم از انجمنهمی پیچم از کردهٔ خویشتنبه ویژه ز بهرام وز ریونیزهمی جان خویشم نیاید بچیزاگر شاه خشنود گردد ز منوزین نامور بیگناه انجمنشوم کین این ننگ بازآورمسر شیب را برفراز آورمهمه رنج لشکر به تن برنهماگر جان ستانم اگر جان دهماز این پس به تخت و کله ننگرمجز از ترگ رومی نبیند سرمز گفتار او شاد شد شهریاردلش تازه شد چون گل اندر بهارچو تاج خور روشن آمد پدیدسپیده ز خم کمان بردمیدسپهبد بیامد به نزدیک شاهابا او بزرگان ایران سپاهبدیشان چنین گفت شاه جهانکه هرگز پی کین نگردد نهانز تور و ز سلم اندر آمد سخنازان کین پیشین و رزم کهنچنین ننگ بر شاه ایران نبودزمین پر ز خون دلیران نبودهمه کوه پر خون گودرزیانبه زنار خونین ببسته میانهمان مرغ و ماهی بر ایشان بزاربگرید به دریا و بر کوهساراز ایران همه دشت تورانیانسر و دست و پایست و پشت و میانشما را همه شادمانیست رایبه کینه نجنبد همی دل ز جایدلیران همه دست کرده به کشبه پیش خداوند خورشیدفشهمه همگنان خاک دادند بوسچو رهام و گرگین، چو گودرز و طوسچو خراد با زنگهٔ شاوراندگر بیژن و گیو و کنداورانکه ای شاه نیکاختر و شیردلببرده ز شیران به شمشیر دلهمه یک به یک پیش تو بندهایمز تشویر خسرو سرافگندهایماگر جنگ فرمان دهد شهریارهمه سرفشانیم در کارزارسپهدار پس گیو را پیش خواندبه تخت گرانمایگان برنشاندفراوانش بستود و بنواختشبسی خلعت و نیکوی ساختشبدو گفت کاندر جهان رنج منتو بردی و بیبهری از گنج مننباید که بی رای تو پیل و کوسسوی جنگ راند سپهدار طوسبه تندی مکن سهمگین کار خردکه روشنروان باد بهرام گردز گفتار بدگوی وز نام و ننگجهان کرد بر خویشتن تار و تنگپایان بخش ۲ ـ بازخواست کیخسرو از سپاه و پند رستم
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.