چو خورشید بر گنبد لاژوردسراپردهای زد ز دیبای زردبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
چو خورشید بر گنبد لاژوردسراپردهای زد ز دیبای زردخروشی بلند آمد از دیدهگاهبگودرز کای پهلوان سپاهسپاه آمد و راه نزدیک شدز گرد سپه روز تاریک شدبجنبید گودرز از جای خویشبیاورد پوینده بالای خویشسوی گرد تاریک بنهاد رویهمی شد خلیده دل و راهجویبیامد چو نزدیک ایشان رسیددرفش فریبرز کاوس دیدکه او بد بایران سپه پیشروپسندیده و خویش سالار نوپیاده شد از اسپ گودرز پیرهمان لشکر افروز دانشپذیرگرفتند مر یکدگر را کنارخروشی برآمد ز هر دو بزارفریبرز گفت ای سپهدار پیرهمیشه بجنگ اندری ناگزیرز کین سیاوش تو داری زیاندریغا سواران گودرزیانازیشان ترا مزد بسیار بادسر بخت دشمن نگونسار بادسپاس از خداوند خورشید و ماهکه دیدم ترا زنده بر جایگاهازیشان ببارید گودرز خونکه بودند کشته بخاک اندرونبدو گفت بنگر که از بخت بدهمی بر سرم هر زمان بد رسددرین جنگ پور و نبیره نماندسپاه و درفش و تبیره نماندفرامش شدم کار آن کارزارکنونست رزم و کنونست کارسپاهست چندان برین دشت و راغکه روی زمین گشت چون پر زاغهمه لشکر طوس با این سپاهچو تیره شبانست با نور ماهز چین و ز سقلاب وز هند و رومز ویران گیتی و آباد بومهمانا نماندست یک جانورمگر بسته بر جنگ ما بر کمرکنون تا نگویی که رستم کجاستز غمها نگردد مرا پشت راستفریبرز گفت از پس من ز جایبیامد نبودش جز از رزم رایشب تیره را تا سپیده دمانبیاید بره بر نجوید زمانکنون من کجا گیرم آرامگاهکجا رانم این خوار مایه سپاهبدو گفت گودرز رستم چه گفتکه گفتار او را نشاید نهفتفریبرز گفت ای جهاندیده مردتهمتن نفرمود ما را نبردبباشید گفت اندران رزمگاهنباید شدن پیش روی سپاهبباید بدان رزمگاه آرمیدیکی تا درفش من آید پدیدبرفت او و گودرز با او برفتبراه هماون خرامید تفتچو لشکر پدید آمد از دیدهگاهبشد دیدهبان پیش توران سپاهکز ایران یکی لشکر آمد بدشتازان روی سوی هماون گذشتسپهبد بشد پیش خاقان چینکه آمد سپاهی ز ایران زمینندانیم چندست و سالار کیستچه سازیم و درمان این کار چیستبدو گفت کاموس رزم آزمایبجایی که مهتر تو باشی بپایبزرگان درگاه افراسیابسپاهی بکردار دریای آبتو دانی چه کردی بدین پنج ماهبرین دشت با خوار مایه سپاهکنون چون زمین سربسر لشکرستچو خاقان و منشور کنداورستبمان تا هنرها پدید آوریمتو در بستی و ما کلید آوریمگر از کابل و زابل و مای و هندشود روی گیتی چو رومی پرندهمانا به تنها تن من نیندنگویی که ایرانیان خود کیندتو ترسانی از رستم نامدارنخستین ازو من برآرم دمارگرش یک زمان اندر آرم بدامنمانم که ماند بگیتیش نامتو از لشکر سیستان خستهایدل خویش در جنگشان بستهاییکی بار دست من اندر نبردنگه کن که برخیزد از دشت گردبدانی که اندر جهان مرد کیستدلیران کدامند و پیکار چیستبدو گفت پیران کانوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدیبپیران چنین گفت خاقان چینکه کاموس را راه دادی بکینبکردار پیش آورد هرچ گفتکه با کوه یارست و با پیل جفتاز ایرانیان نیست چندین سخندل جنگجویان چنین بد مکنبایران نمانیم یک سرفرازبرآریم گرد از نشیب و فرازهرانکس که هستند با جاه و آبفرستیم نزدیک افراسیابهمه پای کرده به بندگرانوزیشان فگنده فراوان سرانبایران نمانیم برگ درختنه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تختبخندید پیران و کرد آفرینبران نامداران و خاقان چینبلشکر گه آمد دلی شادمانبرفتند ترکان هم اندر زمانچو هومان و لهاک و فرشیدوردبزرگان و شیران روز نبردبگفتند کامد ز ایران سپاهیکی پیش رو با درفشی سیاهز کارآگهان نامداری دمانبرفت و بیامد هم اندر زمانفریبرز کاوس گفتند هستسپاهی سرافراز و خسروپرستچو رستم نباشد ازو باک نیستدم او برین زهر تریاک نیستابا آنک کاموس روز نبردهمی پیلتن را ندارد بمردمبادا که او آید ایدر بجنگوگر چند کاموس گردد نهنگنه رستم نه از سیستان لشکرستفریبرز را خاک و خون ایدرستچنین گفت پیران که از تخت و گاهشدم سیر و بیزارم از هور و ماهکه چون من شنیدم کز ایران سپاهخرامید و آمد بدین رزمگاهبشد جان و مغز سرم پر ز دردبرآمد یکی از دلم باد سردبدو گفت کلباد کین درد چیستچرا باید از طوس و رستم گریستز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاهمیان اندرون باد را نیست راهچه ایرانیان پیش ما در چه خاکز کیخسرو و طوس و رستم چه باکپراگنده گشتند ازان جایگاهسوی خیمهٔ خویش کردند راهازان پس چو آگاهی آمد به طوسکه شد روی کشور پر آوای کوساز ایران بیامد گو پیلتنفریبرز کاوس و آن انجمنبفرمود تا برکشیدند کوسز گرد سپه کوه گشت آبنوسز کوه هماون برآمد خروشزمین آمد از بانگ اسپان بجوشسپهبد بریشان زبان برگشادز مازندران کرد بسیار یادکه با دیو در جنگ رستم چه کردبریشان چه آورد روز نبردسپاه آفرین خواند بر پهلوانکه بیدار دل باش و روشنروانبدین مژده گر دیدهخواهی رواستکه این مژده آرایش جان ماستکنون چون تهمتن بیامد بجنگندارند پا این سپه با نهنگیکایک بران گونه رزمی کنیمکه این ننگ از ایرانیان بفگنیمدرفش سرافراز خاقان و تاجسپرهای زرین و آن تخت عاجهمان افسر پیلبانان بزرسنانهای زرین و زرین کمرهمان زنگ زرین و زرین جرسکه اندر جهان آن ندیدست کسهمان چتر کز دم طاوس نربرو بافتستند چندان گهرجزین نیز چندی بچنگ آوریمچو جان را بکوشیم و جنگ آوریمبلشکر چنین گفت بیدار طوسکه هم با هراسیم و هم با فسوسهمه دامن کوه پر لشکرستسر نامداران ببند اندرستچو رستم بیاید نکوهش کندمگر کین سخن را پژوهش کندکه چون مرغ پیچیده بودم بدامهمه کار ناکام و پیکار خامسپهبد همان بود و لشکر همانکسی را ندیدم ز گردان دمانیکی حمله آریم چون شیر نرشوند از بن که مگر زاسترسپه گفت کین برتری خود مجویسخن زین نشان هیچ گونه مگویکزین کوه کس پیشتر نگذردمگر رستم این رزمگه بنگردبباشیم بر پیش یزدان بپایکه اویست بر نیکوی رهنمایبفرمان دارندهٔ هور و ماهتهمتن بیاید بدین رزمگاهچه داری دژم اختر خویش رادرم بخش و دینار درویش رابشادی ز گردان ایران گروهخروشی برآمد ز بالای کوهپایان بخش ۱۳ ـ دیدار فریبرز با گودرز و چشمانتظاری رستم
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.