وزان جایگه لشکر اندر کشیدبیک منزلی بر یکی شهر دیدبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
وزان جایگه لشکر اندر کشیدبیک منزلی بر یکی شهر دیدکجا نام آن شهر بیداد بوددژی بود وز مردم آباد بودهمه خوردنیشان ز مردم بدیپری چهرهای هر زمان گم بدیبخوان چنان شهریار پلیدنبودی جز از کودک نارسیدپرستندگانی که نیکو بدیبه دیدار و بالا بیآهو بدیاز آن ساختندی بخوان بر خورشبدین گونه بد شاه را پرورشتهمتن بفرمود تا سه هزارزرهدار برگستوانور سواربدان دژ فرستاد با گستهمدو گرد خردمند با اوبهممرین مرد را نام کافور بودکه او را بران شهر منشور بودبپوشید کافور خفتان جنگهمه شهر با او بسان پلنگکمندافگن و زورمندان بدندبرزم اندرون پیل دندان بدندچو گستهم گیتی بران گونه دیدجهان در کف دیو وارونه دیدبفرمود تا تیر باران کنندبریشان کمین سواران کنندچنین گفت کافور با سرکشانکه سندان نگیرد ز پیکان نشانهمه تیغ و گرز و کمند آوریدسر سرکشان را ببند آوریدزمانی بران سان برآویختندکه آتش ز دریا برانگیختندفراوان ز ایرانیان کشته شدبسر بر سپهر بلا گشته شدببیژن چنین گفت گستهم زودکه لختی عنانت بباید بسودبرستم بگویی که چندین مایستبجنبان عنان با سواری دویستبشد بیژن گیو برسان بادسخن بر تهمتن همه کرد یادگران کرد رستم زمانی رکیبندانست لشکر فراز از نشیببدانسان بیامد بدان رزمگاهکه باد اندر آید ز کوه سیاهفراوان ز ایرانیان کشته دیدبسی سرکش از جنگ برگشته دیدبکافور گفت ای سگ بدگهرکنون رزم و رنج تو آمد بسریکی حمله آورد کافور سختبران بارور خسروانی درختبینداخت تیغی بکردار تیرکه آید مگر بر یل شیرگیربپیش اندر آورد رستم سپرفرو ماند کافور پرخاشخرکمندی بینداخت بر سوی طوسبسی کرد رستم برو بر فسوسعمودی بزد بر سرش پور زالکه بر هم شکستش سر و ترگ و یالچنین تا در دژ یکی حمله بردبزرگان نبودند پیدا ز خرددر دژ ببستند وز باره تیزبرآمد خروشیدن رستخیزبگفتند کای مرد بازور و هوشبرین گونه با ما بکینه مکوشپدر نام تو چون بزادی چه کردکمندافگنی گر سپهر نبرددریغست رنج اندرین شارستانکه داننده خواند ورا کارستانچو تور فریدون ز ایران براندز هر گونه دانندگان را بخواندیکی باره افگند زین گونه پیز سنگ و ز خشت و ز چوب و ز نیبرآورد ازینسان بافسون و رنجبپالود رنج و تهی کرد گنجبسی رنج بردند مردان مردکزین بارهٔ دژ برآرند گردنبدکس بدین شارستان پادشابدین رنج بردن نیارد بهاسلیحست و ایدر بسی خوردنیبزیر اندرون راه آوردنیاگر سالیان رنج و رزم آورینباشد بدستت جز از داورینیاید برین باره بر منجنیقاز افسون سلم و دم جاثلیقچو بشنید رستم پر اندیشه شددلش از غم و درد چون بیشه شدیکی رزم کرد آن نه بر آرزویسپاه اندر آورد بر چار سویبیک روی گودرز و یک روی طوسپس پشت او پیل با بوق و کوسبیک روی بر لشکر زابلیزرهدار با خنجر کابلیچو آن دید رستم کمان برگرفتهمه دژ بدو ماند اندر شگفتهر آنکس که از باره سر بر زدیزمانه سرش را بهم در زدیابا مغز پیکان همی راز گفتببدسازگاری همی گشت جفتبن باره زان پس بکندن گرفتز دیوار مردم فگندن گرفتستونها نهادند زیر اندرشبیالود نفط سیاه از برشچو نیمی ز دیوار دژکنده شدبچوب اندر آتش پراگنده شدفرود آمد آن بارهٔ تور گردز هر سو سپاه اندر آمد بگردبفرمود رستم که جنگ آوریدکمانها و تیر خدنگ آوریدگوان از پی گنج و فرزند خویشهمان از پی بوم و پیوند خویشهمه سر بدادند یکسر ببادگرامیتر آنکو ز مادر نزاددلیران پیاده شدند آن زمانسپرهای چینی و تیر و کمانبرفتند با نیزهداران بهمبپیش اندرون بیژن و گستهمدم آتش تیز و باران تیرهزیمت بود زان سپس ناگزیرچو از بارهٔ دژ بیرون شدندگریزان گریزان بهامون شدنددر دژ ببست آن زمان جنگجویبتاراج و کشتن نهادند رویچه مایه بکشتند و چندی اسیرببردند زان شهر برنا و پیربسی سیم و زر و گرانمایه چیزستور و غلام و پرستار نیزتهمتن بیامد سر و تن بشستبپیش جهانداور آمد نخستز پیروز گشتن نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفتبایرانیان گفت با کردگاربیامد نهانی هم از آشکاربپیروزی اندر نیایش کنیدجهان آفرین را ستایش کنیدبزرگان بپیش جهانآفریننیایش گرفتند سر بر زمینچو از پاک یزدان بپرداختندبران نامدار آفرین ساختندکه هر کس که چون تو نباشد بجنگنشستن به آید بنام و بننگتن پیل داری و چنگال شیرزمانی نباشی ز پیگار سیرتهمتن چنین گفت کین زور و فریکی خلعتی باشد از دادگرشما سربسر بهره دارید زیننه جای گلهست از جهان آفرینبفرمود تا گیو با ده هزارسپردار و بر گستوان ور سوارشود تازیان تا بمرز ختننماند که ترکان شوند انجمنچو بنمود شب جعد زلف سیاهاز اندیشه خمیده شد پشت ماهبشد گیو با آن سواران جنگسه روز اندر آن تاختن شد درنگبدانگه که خورشید بنمود تاجبرآمد نشست از بر تخت عاجز توران بیامد سرافراز گیوگرفته بسی نامداران نیوبسی خوب چهره بتان طرازگرانمایه اسپان و هرگونه سازفرستاد یک نیمه نزدیک شاهببخشید دیگر همه بر سپاهوزان پس چو گودرز و چون طوس و گیوچو گستهم و شیدوش و فرهاد نیوابا بیژن گیو برخاستندیکی آفرین نو آراستندچنین گفت گودرز کای سرفرازجهان را بمهر تو آمد نیازنشاید که بیآفرین تو لبگشاییم زین پس بروز و بشبکسی کو بپیمود روی زمینجهان دید و آرام و پرخاش و کینبیک جای زین بیش لشکر ندیدنه از موبد سالخورده شنیدز شاهان و پیلان وز تخت عاجز مردان و اسپان و از گنج و تاجستاره بدان دشت نظاره بودکه این لشکر از جنگ بیچاره بودبگشتیم گرد دژ ایدر بسیندیدیم جز کینه درمان کسیکه خوشان بدیم از دم اژدهاکمان تو آورد ما را رهاتوی پشت ایران و تاج سرانسزاوار و ما پیش تو کهترانمکافات این کار یزدان کندکه چهر تو همواره خندان کندبپاداش تو نیستمان دسترسزبانها پر از آفرینست و بسبزرگیت هر روز بافزون ترستهنرمند رخش تو صد لشکرستتهمتن بریشان گرفت آفرینکه آباد بادا بگردان زمینمرا پشت ز آزادگانست راستدل روشنم بر زبانم گواستازان پس چنین گفت کایدر سه روزبباشیم شادان و گیتی فروزچهارم سوی جنگ افراسیاببرانیم و آتش برآریم ز آبهمه نامداران بگفتار اویببزم و بخوردن نهادند رویپس آگاهی آمد بافراسیابکه بوم و بر از دشمنان شد خرابدلش زان سخن پر ز تیمار شدهمه پرنیان بر تنش خار شدبدل گفت پیگار او کار کیستسپاهست بسیار و سالار کیستگر آنست رستم که من دیدهامبسی از نبردش بپیچیدهامبپیچید وزان پس به آواز گفتکه با او که داریم در جنگ جفتیکی کودکی بود برسان نیکه من لشکر آورده بودم بریبیامد تن من ز زین برگرفتفرو ماند زان لشکر اندر شگفتچنین گفت لشکر بافراسیابکه چندین سر از جنگ رستم متابتو آنی که از خاک آوردگاههمی جوش خون اندر آری بماهسلیحست بسیار و مردان جنگدل از کار رستم چه داری بتنگز جنگ سواری تو غمگین مشونگه کن بدین نامداران نوچنان دان که او یکسر از آهنستاگر چه دلیرست هم یک تنستسخنهای کوتاه زو شد درازتو با لشکری چارهٔ او را بسازسرش را ز زین اندرآور بخاکازان پس خود از شاه ایران چه باکنه کیخسرو آباد ماند نه گنجنداریم این زرم کردن برنجنگه کن بدین لشکر نامدارجوانان و شایستهٔ کارزارز بهر بر و بوم و پیوند خویشزن و کودک خرد و فرزند خویشهمه سر به سر تن به کشتن دهیمبه آید که گیتی به دشمن دهیمچو بشنید افراسیاب این سخنفراموش کرد آن نبرد کهنبفرمود تا لشکر آراستندبکین نو از جای برخاستندز بوم نیاکان وز شهر خویشیکی تازه اندیشه بنهاد پیشچنین داد پاسخ که من ساز جنگبپیش آورم چون شود کار تنگنمانم که کیخسرو از تخت خویششود شاد و پدرام از بخت خویشسر زابلی را بروز نبردبچنگ دراز اندر آرم بگردبرو سرکشان آفرین خواندندسرافراز را سوی کین خواندندکه جاوید و شادان و پیروز باشبکام دلت گیتی افروز باشسپهبد بسی جنگها دیده بودز هر کار بهری پسندیده بودیکی شیر دل بود فرغار نامقفس دیده و جسته چندی ز دامز بیگانگان جای پردخته کردبفرغار گفت ای گرانمایه مردهم اکنون برو سوی ایران سپاهنگه کن بدین رستم رزمخواهسواران نگه کن که چنداند و چونکه دارد برین بوم و بر رهنمونوزان نامداران پرخاشجویببینی که چنداند و بر چند رویز گردان پهلومنش چند مردکه آورد سازند روز نبردچو فرغار برگشت و آمد براهبکارآگهی شد بایران سپاهغمی شد دل مرد پرخاشجویببیگانگان ایچ ننمود رویفرستاد و فرزند را پیش خواندبسی راز بایسته با او براندبشیده چنین گفت کای پر خردسپاه تو تیمار تو کی خوردچنین دان که این لشکر بیشمارکه آمد برین مرز چندین هزارسپهدارشان رستم شیر دلکه از خاک سازد بشمشیر گلگو پیلتن رستم زابلیستببین تا مر او را همآورد کیستچو کاموس و منشور و خاقان چینگهار و چو گرگوی با آفریندگر کندر و شنگل آن شاه هندسپاهی ز کشمیر تا پیش سندبنیروی این رستم شیر گیربکشتند و بردند چندی اسیرچهل روز بالشکر آویز بودگهی رزم و گه بزم و پرهیز بودسرانجام رستم بخم کمندز پیل اندر آورد و بنهاد بندسواران و گردان هر کشوریز هر سو که بود از بزرگان سریبدین کشور آمد کنون زین نشانهمان تاجداران گردنکشانمن ایدر نمانم بسی گنج و تختکه گردان شدست اندرین کار سختکنون هرچ گنجست و تاج و کمرهمان طوق زرین و زرین سپرفرستم همه سوی الماس رودنه هنگام جامست و بزم و سرودهراسانم از رستم تیز چنگتنآسان که باشد بکام نهنگبمردم نماند بروز نبردنپیچد ز بیم و ننالد ز دردز نیزه نترسد نه از تیغ تیزبرآرد ز دشمن همی رستخیزتو گفتی که از روی وز آهنستنه مردم نژادست کهرمنستسلیحست چندان برو روز کینکه سیر آمد از بار پشت زمینزره دارد و جوشن و خود و گبربغرد بکردار غرنده ابرنه برتابد آهنگ او ژنده پیلنه کشتی سلیحش بدریای نیلیکی کوه زیرش بکردار بادتو گویی که از باد دارد نژادتگ آهوان دارد و هول شیربناورد با شیر گردد دلیرسخن گوید ار زو کنی خواستاربدریا چو کشتی بود روز کارمرا با دلاور بسی بود جنگیکی جوشنستش ز چرم پلنگسلیحم نیامد برو کارگربسی آزمودم بگرز و تبرکنون آزمون را یکی کارزاربسازیم تا چون بود روزگارگر ایدونک یزدان بود یارمندبگردد ببایست چرخ بلندنه آن شهر ماند نه آن شهریارسرآید مگر بر من این کارزاراگر دست رستم بود روز جنگنسازم من ایدر فراوان درنگشوم تا بدان روی دریای چینبدو مانم این مرز توران زمینبدو شیده گفت ای خردمند شاهانوشه بدی تا بود تاج و گاهترا فر و برزست و مردانگینژاد و دل و بخت و فرزانگینباید ترا پند آموزگارنگه کن بدین گردش روزگارچو پیران و هومان و فرشیدوردچو کلباد و نستیهن شیر مردشکسته سلیح و گسسته دلندز بیم و ز غم هر زمان بگسلندتو بر باد این جنگ کشتی مرانچو دانی که آمد سپاهی گرانز شاهان گیتی گزیده تویجهانجوی و هم کار دیده تویبجان و سر شاه توران سپاهبخورشید و ماه و بتخت و کلاهکه از کار کاموس و خاقان چیندلم گشت پر خون و سر پر ز کینشب تیره بگشاد چشم دژمز غم پشت ماه اندر آمد بخمجهان گشت برسان مشک سیاهچو فرغار برگشت ز ایران سپاهبیامد بنزدیک افراسیابشب تیره هنگام آرام و خوابچنین گفت کز بارگاه بلندبرفتم سوی رستم دیوبندسراپردهٔ سبز دیدم بزرگسپاهی بکردار درنده گرگیکی اژدهافش درفشی بپاینه آرام دارد تو گفتی نه جایفروهشته بر کوههٔ زین لگامبفتراک بر حلقهٔ خم خامبخیمه درون ژنده پیلی ژیانمیان تنگ بسته به ببر بیانیکی بور ابرش به پیشش بپایتو گفتی همی اندر آید ز جایسپهدار چون طوس و گودرز و گیوفریبرز و شیدوش و گرگین نیوطلایه گرازست با گستهمکه با بیژن گیو باشد بهمغمی شد ز گفتار فرغار شاهکس آمد بر پهلوان سپاهبیامد سپهدار پیران چو گردبزرگان و مردان روز نبردز گفتار فرغار چندی بگفتکه تا کیست با او به پیکار جفتبدو گفت پیران که ما را ز جنگچه چارست جز جستن نام و ننگچو پاسخ چنین یافت افراسیابگرفت اندران کینه جستن شتاببپیران بفرمود تا با سپاهبیاید بر رستم کینهخواهز پیش سپهبد به بیرون کشیدهمی رزم را سوی هامون کشیدخروش آمد از دشت و آوای کوسجهان شد ز گرد سپاه آبنوسسپه بود چندانک گفتی جهانهمی گردد از گرد اسپان نهانتبیره زنان نعره برداشتندهمی پیل بر پیل بگذاشتنداز ایوان بدشت آمد افراسیابهمی کرد بر جنگ جستن شتاببپیران بگفت آنچ بایست گفتکه راز بزرگان بباید نهفتیکی نامه نزدیک پولادوندبیارای وز رای بگشای بندبگویش که ما را چه آمد بسرازین نامور گرد پرخاشخراگر یارمندست چرخ بلندبیاید بدین دشت پولادوندبسی لشکر از مرز سقلاب و چیننگونسار و حیران شدند اندرینسپاهست برسان کوه روانسپهدارشان رستم پهلوانسپهکش چو رستم سپهدار طوسبابر اندر اورده آوای کوسچو رستم بدست تو گردد تباهنیابد سپهر اندرین مرز راههمه مرز را رنج زویست و بستو باش اندرین کار فریادرسگر او را بدست تو آید زمانشود رام روی زمین بیگمانمن از پادشاهی آباد خویشنه برگیرم از رنج یک رنج بیشدگر نیمه دیهیم و گنج آن تستکه امروز پیگار و رنج آن تستنهادند بر نامه بر مهر شاهچو برزد سر از برج خرچنگ ماهکمر بست شیده ز پیش پدرفرستاده او بود و تیمار بربکردار آتش ز بیم گزندبیامد بنزدیک پولادوندبرو آفرین کرد و نامه بدادهمه کار رستم برو کرد یادکه رستم بیامد ز ایران بجنگابا او سپاهی بسان پلنگببند اندر آورد کاموس راچو خاقان و منشور و فرطوس رااسیران بسیار و پیلان رمهفرستاد یکسر بایران همهکنارنگ و جنگآوران را بخواندز هر گونهای داستانها براندبدیشان بگفت انچ در نامه بودجهانگیر برنا و خودکامه بودبفرمود تا کوس بیرون برندسراپردهٔ او به هامون برندسپاه انجمن شد بکردار دیوبرآمد ز گردان لشکر غریودرفش از پس و پیش پولادوندسپردار با ترکش و با کمندفرود آمد از کوه و بگذاشت آببیامد بنزدیک افراسیابپذیره شدندش یکایک سپاهتبیره برآمد ز درگاه شاهببر در گرفتش جهاندیده مردز کار گذشته بسی یاد کردبگفت آنک تیمار ترکان ز کیستسرانجام درمان این کار چیستخرامان بایوان خسرو شدندبرای و باندیشهٔ نو شدندسخن راند هر گونه افراسیابز کار درنگ و ز بهر شتابز خون سیاوش که بر دست اویچه آمد ز پرخاش وز گفت و گویز خاقان و منشور و کاموس گردگذشته سخنها همه برشمردبگفت آنک این رنجم از یک تنستکه او را پلنگینه پیراهنستنیامد سلیحم بدو کارگربران ببر و آن خود و چینی سپربیابان سپردی و راه درازکنون چارهٔ کار او را بسازپر اندیشه شد جان پولادوندکه آن بند را چون شود کاربندچنین داد پاسخ بافراسیابکه در جنگ چندین نباید شتابگر آنست رستم که مازندرانتبه کرد و بستد بگرز گرانبدرید پهلوی دیو سپیدجگرگاه پولاد غندی و بیدمرا نیست پایاب با جنگ اوینیارم ببد کردن آهنگ اویتن و جان من پیش رای تو بادهمیشه خرد رهنمای تو بادمن او را بر اندیشه دارم بجنگبگردش بگردم بسان پلنگتو لشکر برآغال بر لشکرشبانبوه تا خیره گردد سرشمگر چاره سازم و گر نی بدستبر و یال او را نشاید شکستازو شاد شد جان افراسیابمی روشن آورد و چنگ و رباببدانگه که شد مست پولادوندچنین گفت با او ببانگ بلندکه من بر فریدون و ضحاک و جمخور و خواب و آرام کردم دژمبرهمن بترسد ز آواز منوزین لشکر گردنافراز منمن این زابلی را بشمشیر تیزبرآوردگه بر کنم ریز ریزپایان بخش ۱۴ ـ گشودن شهر بیداد و نبرد با کافور
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.