به خیمه درآمد به کردار بادیکی ترگ دیگر به سر برنهادبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
به خیمه درآمد به کردار بادیکی ترگ دیگر به سر برنهاددرفشی دگر جست و اسپی دگردگرگونه جوشن دگرگون سپربیامد چو نزدیک رستم رسیدهمی بود تا یال و شاخش بدیدبه رستم چنین گفت کای نامدارکمندافگن و گرد و جنگی سواربه یزدان که بیزارم از تاج و گاهکه چون تو ندیدم یکی رزمخواهز تو بگذرد زین سپاه بزرگنبینم همی نامداری سترگدلیری که چندین بجوید نبردبرآرد همی از دل شیر گردز شهر و نژاد و ز آرام خویشسخنگوی و از تخمه و نام خویشجز از تو کسی را ز ایران سپاهندیدم که دارد دل رزمگاهمرا مهربانیست بر مرد جنگبویژه که دارد نهاد پلنگکنون گر بگویی مرا نام خویشبَر و بوم و پیوند وآرام خویشسپاسی برین کار بر من نهیکز اندیشه گردد دل من تهیبدو گفت رستم که چندین سُخُنکه گفتی و افگندی از مهر بُنچرا تو نگویی مرا نام خویشبر و کشور و بوم و آرام خویشچرا آمدهستی به نزدیک منبه نرمی و چربی و چندین سخناگر آشتی جست خواهی همیبکوشی که این کینه کاهی همینگه کن که خون سیاوش که ریختچنین آتش کین به ما بر که بیختهمان خون پرمایه گودرزیانکه بفزود چندین زیان بر زیانبزرگان کجا با سیاوش بُدندنجستند پیکار و خامش بُدندگنهکار خون سر بیگناهنگر تا که یابی ز توران سپاهز مردان و اسپان آراستهکز ایران بیاورد با خواستهچو یکسر سوی ما فرستید بازمن از جنگ ترکان شوم بینیازازان پس همه نیکخواه منیدسراسر بر آیین و راه منیدنیازم بکین و نجویم نبردنیارم سر سرکشان زیر گردوزان پس بگویم به کیخسرو اینبشویم دل و مغزش از درد و کینبه تو برشمارم کنون نامشانکه مه نامشان باد و مه کامشانسر کین ز گرسیوز آمد نخستکه درد دل و رنج ایران بجستکسی را که دانی تو از تخم کورکه بر خیره این آب کردند شورگروی زره و آنک از وی بزادنژادی که هرگز مباد آن نژادستم بر سیاوش ازیشان رسیدکه زو آمد این بند بد را کلیدکسی کو دل و مغز افراسیابتبه کرد و خون راند بر سان آبو دیگر کسی را کز ایرانیاننبد کین و بست اندرین کین میانبزرگان که از تخمهٔ ویسهانددو رویند و با هر کسی پیسهاندچو هومان و لهاک و فرشیدوردچو کلباد و نستیهن آن شوخ مرداگر این که گفتم به جای آوریدسر کینه جستن به پای آوریدببندم در کینه بر کشورتبجوشن نپوشید باید برتو گر جز بدین گونه گویی سُخَنکنم تازه پیکار و کین کُهَنکه خوکردهٔ جنگ توران منمیکی نامداری از ایران منمبسی سر جدا کرده دارم ز تنکه جز کام شیران نبودش کفنمرا آزمودی بدین رزمگاههمینست رسم و همینست راهازین گونه هرگز نگفتم سُخُنبجز کین نجستم ز سر تا به بُنکنون هرچ گفتم ترا گوش دارسخنهای خوب اندر آغوش دارچو بشنید هومان بترسید سختبلرزید بر سان برگ درختکزان گونه گفتار رستم شنیدهمه کینه از دودهٔ خویش دیدچنین پاسخ آورد هومان بدویکه ای شیر دل مرد پرخاشجویبدین زور و این برز و بالای توسر تخت ایران سزد جای تونباشی جز از پهلوانی بزرگوگر نامداری ز ایران سترگبپرسیدی از گوهر و نام منبه دل دیگر آمد ترا کام منمرا کوه گوشست نام ای دلیرپدر بوسپاسست مردی چو شیرمن از وهر با این سپاه آمدمسپاهی بدین رزمگاه آمدمازان باز جویم همی نام توکه پیدا کنم در جهان کام توکنون گر بگویی مرا نام خویششوم شاد دل سوی آرام خویشهمه هرچ گفتی بدین رزمگاهیکایک بگویم به پیش سپاههمان پیش منشور و خاقان چینبزرگان و گردان توران زمینبدو گفت رستم که نامم مجویز من هرچ دیدی بدیشان بگویز پیران مرا دل بسوزد همیز مهرش روان برفروزد همیز خون سیاوش جگرخسته اوستز ترکان کنون راد و آهسته اوستسوی من فرستش هم اکنون دمانببینیم تا بر چه گردد زمانبدو گفت هومان که ای سرفرازبدیدار پیرانت آمد نیازچه دانی تو پیران و کلباد راگروی زره را و پولاد رابدو گفت چندین چه پیچی سُخُنسر آب را سوی بالا مکننبینی که پیکار چندین سپاهبدویست و زو آمد این رزمگاهبشد تیز هومان هم اندر زمانشده گونه از روی و آمد دمانبه پیران چنین گفت کای نیک بختبد افتاد ما را ازین کار سختکه این شیردل رستم زابلیستبرین لشکر اکنون بباید گریستکه هرگز نتابند با او به جنگبه خشکی پلنگ و به دریا نهنگسخن گفت و بشنید پاسخ بسیهمی یاد کرد از بد هر کسینخست ای برادر مرا نام بردز کین سیاوش بسی برشمردز کار گذشته بسی کرد یادز پیران و گردان ویسهنژادز بهرام وز تخم گودرزیانز هر کس که آمد بریشان زیانبجز بر تو بر کس ندیدمش مهرفراوان سخن گفت و نگشاد چهرازین لشکر اکنون ترا خواستهستندانم که بر دل چه آراستهستبرو تا ببینیش نیزه به دستتو گویی که بر کوه دارد نشستابا جوشن و ترگ و ببر بیانبه زیر اندرون ژنده پیلی ژیانببینی که من زین نجستم دروغهمی گیرد آتش ز تیغش فروغترا تا نبیند نجنبد ز جایز بهر تو ماندهست زان سان به پایچو بینیش با او سخن نرم گویبرهنه مکن تیغ و منمای رویبدو گفت پیران که ای رزمسازبترسم که روز بد آید فرازگر ایدونک این تیغزن رستمستبدین دشت ما را گه ماتمستبر آتش بسوزد بر و بوم ماندانم چه کرد اختر شوم مابشد پیش خاقان پر از آب چشمجگر خسته و دل پر از درد و خشمبدو گفت کای شاه تندی مکنکه اکنون دگرگونه گشت این سُخُنچو کاموس گو را سرآمد زمانهمانگاه برد این دل من گمانکه این بارهٔ آهنین رستمستکه خام کمندش خم اندر خمستگر افراسیاب آید اکنون چو آبنبینند جز سهم او را به خوابازو دیو سیر آید اندر نبردچه یک مرد با او چه یک دشت مردبه زابلستان چند پرمایه بودسیاوش را آن زمان دایه بودپدروار با درد جنگ آوردجهان بر جهاندار تنگ آوردشوم بنگرم تا چه خواهد همیکه از غم روانم بکاهد همیبدو گفت خاقان برو پیش اویچنانچون بباید سخن نرم گویاگر آشتی خواهد و دستگاهچه باید برین دشت رنج سپاهبسی هدیه بپذیر و پس باز گردسزد گر نجوییم چندین نبردوگر زیر چرم پلنگ اندرستهمانا که رایش به جنگ اندرستهمه یکسره نیز جنگ آوریمبرو دشت پیکار تنگ آوریمهمه پشت را سوی یزدان کنیمبه نیروی او رزم شیران کنیمهم او را تن از آهن و روی نیستجز از خون وز گوشت وز موی نیستنه اندر هوا باشد او را نبرددلت را چه سوزی به تیمار و دردچنان دان که گر سنگ و آهن خوردهمان تیر و ژوپین برو بگذردبه هر مرد ازیشان ز ما سیصدستدرین رزمگه غم کشیدن بدستهمین زابلی نامبردار مردز پیلی فزون نیست گاه نبردیکی پیلبازی نمایم بدویکزان پس نیارد سوی جنگ رویپایان بخش ۳ ـ گفتوگوی هومان با رستم و بازگشت نزد پیران
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.