بینداخت آن تابداده کمندسران سواران همی کرد بندبا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
بینداخت آن تابداده کمندسران سواران همی کرد بندچو آمد بنزدیک پیل سپیدشد آن شاه چین از روان ناامیدچو از دست رستم رها شد کمندسر شاه چین اندر آمد ببندز پیل اندر آورد و زد بر زمینببستند بازوی خاقان چینپیاده همی راند تا رود شهدنه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهدچنینست رسم سرای فریبگهی بر فراز و گهی بر نشیبچنین بود تا بود گردان سپهرگهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهرازان پس بگرز گران دست بردبزرگش همان و همان بود خردچنان شد در و دشت آوردگاهکه شد تنگ بر مور و بر پشه راهز بس کشته و خسته شد جوی خونیکی بیسر و دیگری سرنگونچنان بخت تابنده تاریک شدهمانا بشب روز نزدیک شدبرآمد یکی ابر و بادی سیاهبشد روشنایی ز خورشید و ماهسر از پای دشمن ندانست بازبیابان گرفتند و راه درازنگه کرد پیران بدان کارزارچنان تیز برگشتن روزگارنه منشور و فرطوس و خاقان چیننه آن نامداران و مردان کیندرفش بزرگان نگونسار دیدبخاک اندرون خستگان خوار دیدبنستیهن گرد و کلباد گفتکه شمشیر و نیزه بباید نهفتنگونسار کرد آن درفش سیاهبرفتند پویان به بیراه و راههمه میمنه گیو تاراج کرددر و دشت چون پر دراج کردبجست از چپ لشکر و دست راستبدان تا بداند که پیران کجاستچو او را ندیدند گشتند بازدلیران سوی رستم سرفرازتبه گشته اسپان جنگی ز کارهمه رنجه و خستهٔ کارزاربرفتند با کام دل سوی کوهتهمتن بپیش اندرون با گروههمه ترگ و جوشن به خون و به خاکشده غرق و برگستوان چاک چاکتن از جنگ خسته دل از رزم شادجهان را چنینست ساز و نهادپر از خون بر و تیغ و پای و رکیبز کشته نه پیدا فراز از نشیبچنین تا بشستن نپرداختندیک از دیگری باز نشناختندسر و تن بشستند و دل شسته بودکه دشمن ببند گران بسته بودچنین گفت رستم بایرانیانکه اکنون بباید گشادن میانبپیش جهاندار پیروزگرنه گوپال باید نه بند کمرهمه سر بخاک سیه بر نهیدکزین پس همه تاج بر سر نهیدکزین نامدارن یکی نیست کمکه اکنون شدستی دل ما دژمچنین گفت رستم بگودرز و گیوبدان نامداران و گردان نیوچو آگاهی آمد بشاه جهانبمن باز گفت این سخن در نهانکه طوس سپهبد بکوه آمدستز پیران و هومان ستوه آمدستاز ایران برفتیم با رای و هوشبرآمد ز پیکار مغزم بجوشز بهرام گودرز وز ریونیزدلم تیر تر گشت برسان شیزاز ایران همی تاختم تیزچنگزمانی بجایی نکردم درنگچو چشمم برآمد بخاقان چینبران نامداران و مردان کینبویژه بکاموس و آن فر و برزبران یال و آن شاخ و آن دست و گرزکه بودند هر یک چو کوهی بلندبزیر اندرون ژنده پیلی نژندبدل گفتم آمد زمانم بسرکه تا من ببستم بمردی کمرازین بیش مردان و زین بیش سازندیدم بجایی بسال درازرسیدم بدیوان مازندرانشب تیره و گرزهای گرانز مردی نپیچید هرگز دلمنگفتم که از آرزو بگسلمجز آن دم که دیدم ز کاموس جنگدلم گشت یکباره زین کینه تنگکنون گر همه پیش یزدان پاکبغلتیم با درد یک یک بخاکسزاوار باشد که او داد زوربلند اختر و بخش کیوان و هورمبادا که این کار گیرد نشیبمبادا که آید بما بر نهیبنگه کن که کارآگهان ناگهانبرند آگهی نزد شاه جهانبیاراید آن نامور بارگاهبسر بر نهد خسروانی کلاهببخشد فراوان بدرویش چیزکه بر جان او آفرین باد نیزکنون جامهٔ رزم بیرون کنیدبآسایش آرایش افزون کنیدغم و کام دل بیگمان بگذردزمانه دم ما همی بشمردهمان به که ما جام می بشمریمبدین چرخ نامهربان ننگریمسپاس از جهاندار پیروزگرکزویست مردی و بخت و هنرکنون می گساریم تا نیمشببیاد بزرگان گشاییم لبسزد گر دل اندر سرای سپنجنداریم چندین بدرد و برنجبزرگان برو خواندند آفرینکه بیتو مبادا کلاه و نگینکسی را که چون پیلتن کهترستز گرودن گردان سرش برترستپسندیده باد این نژاد و گهرهم آن بوم کو چون تو آرد ببرتو دانی که با ما چه کردی بمهرکه از جان تو شاد بادا سپهرهمه مرده بودیم و برگشته روزبتو زنده گشتیم و گیتیفروزبفرمود تا پیل با تخت عاجبیارند با طوق زرین و تاجمی خسروانی بیاورد و جامنخستین ز شاه جهان برد نامبزد کرنای از بر ژنده پیلهمی رفت آوازشان بر دو میلچو خرم شد از می رخ پهلوانبرفتند شادان و روشنروانچو پیراهن شب بدرید ماهنهاد از بر چرخ پیروزهگاهطلایه پراگند بر گرد دشتچو زنگی درنگی شب اندر گذشتپدید آمد آن خنجر تابناکبکردار یاقوت شد روی خاکتبیره برآمد ز پردهسرایبرفتند گردان لشکر ز جایچنین گفت رستم بگردنکشانکه جایی نیامد ز پیران نشانبباید شدن سوی آن رزمگاهبهر سو فرستاد باید سپاهشد از پیش او بیژن شیر مردبجایی کجا بود دشت نبردجهان دید پر کشته و خواستهبهر سو نشستی بیاراستهپراگنده کشور پر از خسته دیدبخاک اندر افگنده پا بسته دیدندیدند زنده کسی را بجایزمین بود و خرگاه و پردهسرایبنزدیک رستم رسید آگهیکه شد روی کشور ز ترکان تهیز ناباکی و خواب ایرانیانبرآشفت رستم چو شیر ژیانزبان را بدشنام بگشاد و گفتکه کس را خرد نیست با مغز جفتبدین گونه دشمن میان دو کوهسپه چون گریزد ز ما همگروهطلایه نگفتم که بیرون کنیددر و راغ چون دشت و هامون کنیدشما سر بآسایش و خوابگاهسپردید و دشمن بسیچید راهتنآسان غم و رنج بار آوردچو رنج آوری گنج بار آوردچو گویی که روزی تنآسان شوندز تیمار ایران هراسان شوندازین پس تو پیران و کلباد راچو هومان و رویین و پولاد رانگه کن بدین دشت با لشکریتو در کشوری رستم از کشوریاگر تاو دارید جنگ آوریدمرا زین سپس کی بچنگ آوریدکه پیروز برگشتم از کارزارتبه شد نکو گشته فرجام کاربرآشفت با طوس و شد چون پلنگکه این جای خوابست گر دشت جنگطلایه نگه کن که از خیل کیستسرآهنگ آن دوده را نام چیستچو مرد طلایه بیابی بچوبهم اندر زمان دست و پایش بکوبازو چیز بستان و پایش ببندنگه کن یکی پشت پیلی بلندبدین سان فرستش بنزدیک شاهمگر پخته گردد بدان بارگاهز یاقوت وز گوهر و تخت عاجز دینار وز افسر و گنج و تاجنگر تا که دارد ز ایران سپاههمه یکسره خواسته پیش خواهازین هدیهٔ شاه باید نخستپس آنگه مرا و ترا بهر جستبدان دشت بسیار شاهان بدندهمه نامداران گیهان بدندز چین و ز سقلاب وز هند و وهرهمه گنج داران گیرنده شهرسپهبد بیامد همه گرد کردبرفتند گردان بدشت نبردکمرهای زرین و بیجاده تاجز دیبای رومی و از تخت عاجز تیر و کمان و ز برگستوانز گوپال وز خنجر هندوانیکی کوه بد در میان دو کوهنظاره شده گردش اندر گروهکمانکش سواری گشادهبریبتن زورمندی و کنداوریخدنگی بینداختی چارپرازین سو بدان سو نکردی گذرچو رستم نگه کرد خیره بماندجهان آفرین را فراوان بخواندچنین گفت کین روز ناپایدارگهی بزم سازد گهی کارزارهمی گردد این خواسته زان برینبنفرین بود گه گهی بفرینزمانه نماند بآرام خویشچنینست تا بود آیین و کیشیکی گنج ازین سان همی پروردیکی دیگر آید کزو برخوردبران بود کاموس و خاقان چینکه آتش برآرد ز ایران زمینبدین ژنده پیلان و این خواستهبدین لشکر و گنج آراستهبه گنج و بانبوه بودند شادزمانی ز یزدان نکردند یادکه چرخ سپهر و زمان آفریدبسی آشکار و نهان آفریدز یزدان شناس و بیزدان سپاسبدو بگرود مرد نیکیشناسکزو بودمان زور و فر و هنرازو دردمندی و هم زو گهرسپه بود و هم گنج آباد بودسگالش همه کار بیداد بودکنون از بزرگان هر کشوریگزیده ز هر کشوری مهتریبدین ژنده پیلان فرستم بشاههمان تخت زرین و زرین کلاههمان خواسته بر هیونان مستفرستم سزاوار چیزی که هستوز ایدر شوم تازیان چون پلنگدرنگی نه والا بود مرد سنگکسی کو گنهکار و خونی بودبکشور بمانی زبونی بودزمین را بخنجر بشویم ز کینبدان را نمانم همی بر زمینبدو گفت گودرز کای نیک رایتو تا جای ماند بمانی بجایبکام دل شاد بادی و رادبدین رزم دادی چو بایست دادتهمتن فرستادهای را بجستکه با شاه گستاخ باشد نخستفریبرز کاوس را برگزیدکه با شاه نزدیکی او را سزیدچنین گفت کای نیک پی نامدارهم از تخم شاهی و هم شهریارهنرمند و با دانش و بانژادتو شادان و کاوس شاه از تو شادیکی رنج برگیر و ز ایدر بروببر نامهٔ من بر شاه نوابا خویشتن بستگان را ببرهیونان و این خواسته سربسرهمان افسر و یاره و گرز و تاجهمان ژنده پیلان و هم تخت عاجفریبرز گفت ای هژبر ژیانمنم راه را تنگ بسته میانپایان بخش ۱۰ ـ گرفتارشدن خاقان چین در کمند رستم
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.