همی راند دستان گرفته شتابچو پرنده مرغ و چو کشتی برآببا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
همی راند دستان گرفته شتابچو پرنده مرغ و چو کشتی برآبکسی را نبد ز آمدنش آگهیپذیره نرفتند با فرهیخروشی برآمد ز پرده سرایکه آمد ز ره زال فرخندهرایپذیره شدش سام یل شادمانهمی داشت اندر برش یک زمانفرود آمد از باره بوسید خاکبگفت آن کجا دید و بشنید پاکنشست از بر تخت پرمایه سامابا زال خرم دل و شادکامسخنهای سیندخت گفتن گرفتلبش گشت خندان نهفتن گرفتچنین گفت کامد ز کابل پیامپیمبر زنی بود سیندخت نامز من خواست پیمان و دادم زمانکه هرگز نباشم بدو بدگمانز هر چیز کز من به خوبی بخواستسخنها بران برنهادیم راستنخست آنکه با ماه کابلستانشود جفت خورشید زابلستاندگر آنکه زی او به مهمان شویمبران دردها پاک درمان شویمفرستادهای آمد از نزد اویکه پردخته شد کار بنمای رویکنون چیست پاسخ فرستاده راچه گوییم مهراب آزاده راز شادی چنان شد دل زال سامکه رنگش سراپای شد لعل فامچنین داد پاسخ که ای پهلوانگر ایدون که بینی به روشن روانسپه رانی و ما به کابل شویمبگوییم زین در سخن بشنویمبه دستان نگه کرد فرخنده سامبدانست کورا ازین چیست کامسخن هر چه از دخت مهراب نیستبه نزدیک زال آن جز از خواب نیستبفرمود تا زنگ و هندی درایزدند و گشادند پرده سرایهیونی برافگند مرد دلیربدان تا شود نزد مهراب شیربگوید که آمد سپهبد ز راهابا زال با پیل و چندی سپاهفرستاده تازان به کابل رسیدخروشی برآمد چنان چون سزیدچنان شاد شد شاه کابلستانز پیوند خورشید زابلستانکه گفتی همی جان برافشاندندز هر جای رامشگران خواندندپایان بخش ۲۳ ـ بازگشت زال و مژدهٔ پیوند با رودابه
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.