به دل گفت موبد که بد روزگارکه فرمان چنین آمد از شهریاربا شمارهٔ هر بیت، پیوند همان بیت را باز کنید.
به دل گفت موبد که بد روزگارکه فرمان چنین آمد از شهریارهمه مرگ راییم برنا و پیرندارد پسر شهریار اردشیرگر او بیعدد سالیان بشمردبه دشمن رسد تخت چون بگذردهمان به کزین کار ناسودمندبه مردی یکی کار سازم بلندز کشتن رهانم مر این ماه رامگر زین پشیمان کنم شاه راهرانگه کزو بچه گردد جدابه جای آرم این گفتهٔ پادشانه کاریست کز دل همی بگذردخردمند باشم به از بیخردبیاراست جایی به ایوان خویشکه دارد ورا چون تن و جان خویشبه زن گفت اگر هیچ باد هواببیند ورا من ندارم رواپس اندیشه کرد آنک دشمن بسیستگمان بد و نیک با هرکسیستیکی چاره سازم که بدگوی مننراند به زشت آب در جوی منبه خانه شد و خایه ببرید پستبرو داغ و دارو نهاد و ببستبه خایه نمک بر پراگند زودبه حقه در آگند بر سان دودهماندر زمان حقه را مهر کردبیامد خروشان و رخساره زردچو آمد به نزدیک تخت بلندهمان حقه بنهاد با مهر و بندچنین گفت با شاه کین زینهارسپارد به گنجور خود شهریارنوشته بر آن حقه تاریخ آنپدیدار کرده بن و بیخ آنپایان بخش ۳ ـ پنهان کردن دختر اردوان به دست موبد
بازگشت به آغازنام منبع ثبتشده برای این بخش: ویکیدرج
برداشت، پرسش یا نکتهٔ خود دربارهٔ این بخش از شاهنامه را بنویسید. دیدگاهها پس از تأیید مدیریت نمایش داده میشوند.
برای ثبت دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود و ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاه تأییدشدهای برای این بخش ثبت نشده است. شما آغازگر گفتوگو باشید.